تاریخ:04/01/1389
((بازخوانی منازعات دارندگان اسناد نیما یوشیج – قسمت اول)) گفتگو با شراگیم یوشیج (امدادی ای رفیقان با من ... )
((نامه شراگیم به دفتر مجله «معیار» رسیده بود که خودش، برای پی گیری قضایی اعمال کسانی که آن ها را مسئول می شناسد به تهران آمد و سری هم به دفتر «معیار» زد و در ملاقاتش با دست اندرکاران ماهنامه، نکاتی شگفتی برانگیز را افشاء کرد. از او خواستیم دردها و گله هایش را بیان کند تا در صفحات معیار ثبت شود. شراگیم چنین کرد و این است ادعانامه او))
¤ در نامه ات از درد گفته ای و فریادی که در گلو مانده، علت چیست؟
شراگیم: خب، ببینید، مشکل من این است که بعد از مراجعت به ایران، کتاب «نامه ها» را، که خودم از روی آثار نیما نوشتم، تطبیق دادم با کتابی که آقای طاهباز چاپ کرده است. دیدم هزارها کلمه غلط و نکات جا افتاده در کتاب چاپ شده توسط آقای طاهباز وجود دارد که واقعاً اگر مقایسه کنید، این یک خیانت است. در واقع این آثاری که الان چاپ می شود بدون اطلاع من و مغلوط است.
¤ چرا بدون اطلاع تو؟
شراگیم: مثل این که دکتر معین وارث فرهنگی دهخدا بود، فرضاً آقای طاهباز هم ادعا دارد مثلاً وارث فرهنگی نیما است.
¤ تقریباً این گونه بیان می شود ...
شراگیم: (مکث) فکر می کنم اگر از این جا برایتان بگویم خیلی چیزها روشن می شود. آن طور نیست که آقای طاهباز قیم و وارث فرهنگی نیما باشد و این یک ادعای دروغ است.
... بعد از مرگ نیما، تمام این آثار در اختیار من بود و بدبینی ای را که نیما در من ایجاد کرده بود، و در حفظ آثار به من گفته بود: مواظب باش و این آثار را بعد از من حفظ کن، من هم با  آن سنّ کم، اولین کاری که کردم – بعد از مرگ نیما – در اتاق نیما را قفل کردم و کلید را در جیب خودم گذاشتم و حتی به مادر خودم هم ندادم. به هر حال من و عالیه خانم مادرم غرق بودیم در این مساله که چه کار باید بکنیم بالاخره شروع کردیم به کار، که برخوردیم به دفتر یادداشت های روزانه و مساله وصیت نامه – که البته رسمی نبود و به دست خطی می ماند که شبیه یک وصیت نامه بود – و ما به وصیت نامه عمل کردیم.
در آن وصیت نامه ذکر شده بود، دکتر محمد معین وصی باشد (حتی اگر برای ولد خود می تواند قیم داشته باشد) به شرطی که آل احمد و جنتی هم با آن باشند. (متن وصیت نامه در کتاب مجموعه اشعار چاپ خودم هست) خب، ما رفتیم سراغ آل احمد، آل احمد در آن موقع در اوج دوران خود بود و از آن حرف هایی که من وقت ندارم، اصلاً وقت ندارم و ... جنتی هم اصلاً این کاره نبود (بعداً بدون مجوز مجموعه کتاب هایی را که من چاپ کرده بودم توسط انتشارات صفی علی شاه چاپ کرد. شکایت هم کردیم ولی به جایی نرسید) زنده یاد دکتر معین هم وقتی که آثار نیما و وصیت نامه را دید، احساس کردم در مقابل کوهی قرار گرفته که نمی داند چه کار باید بکند. ما مانده بودیم که چه کنیم و چه نکنیم. بالاخره عالیه خانم هم خیلی نگران بود. به معین گفتم تا دور هم جمع شویم. «آزاد» بود. غلامحسین ساعدی بود و جلال آل احمد. طاهباز هم که آن وقت جوان 21 ساله ای بود، گفتیم آمد و من بودم و عالیه خانم. جلال خودش را خلاص کرد. خب معین هم به عنوان ناظر در کنار قضیه ایستاد و ماندیم ما چند نفر: من و عالیه خانم، طاهباز، ساعدی و آزاد. ساعدی که اصلاً توی خط شعر نبود و آزاد هم گرفتاری های دیگری داشت. در واقع طاهباز این دو نفر را هم رد کرد. بعد از چند هفته این ها هم خسته شدند و نیامدند. ماندیم من و طاهباز و عالیه خانم. باز این شد مثل روز اول. چون من جرات نمی کردم چیزی دست طاهباز بدهم این کار مشترکاً بین ما انجام می شد. عالیه خانم یک سال بعد (زمستان 43) فوت کرد. تا این جا ما دو کتاب درآوردیم، یکی «افسانه» و دیگری منتخبی از رباعیات و مجموعه «ماخ اولا». ناشر را طاهباز پیدا کرد. من به چاپ کتاب نرسیدم و وقتی کتاب را بعد از چاپ باز کردم نامه ای در کتاب دیدم که آن نامه ظاهراً از دکتر معین بود. من در کتاب های چاپ خودم نوشتم که هرگز اصل نامه را ندیده ام. وقتی اصل نامه را خواستم گفت باید بگردم و پیدا کنم.
¤ مضمون نامه چه بود؟
شراگیم: در نامه، معین گفته بود، به علت این که بنده مشغله زیاد دارم، بنابر این این کار را واگذار کردم به طاهباز و شراگیم، چون علاقمند هستند آقای طاهباز (در مقدمه کتاب مجموعه کامل اشعار که کامل هم نیست) مدعی است که کل آثار به اصرار آل احمد و انتقال وصیت توسط دکتر معین به ایشان تحویل گردید و اشاره به دو نامه از آل احمد و دکتر معین دارد که من نسبت به صحت چنین نامه هایی مشکوک هستم گو این که وصیت قابل انتقال نیست. به هر حال ایشان (طاهباز) از همان روز مقدمات همه کارها را فراهم می کند. یعنی معین که قیّم بوده کار را به ایشان سپرده است. طاهباز گفته بود من و شراگیم کار را با هم انجام می دهیم در حالی که من متون را می خواندم و همسرم می نوشت و هر جا گیر می کردیم به نسخه های دیگر رجوع می کردیم (چون نیما یک بار نمی نوشت، نیما در چند جا می نوشت) و به این صورت کار می کردیم، طاهباز هم کمک می کرد این کارها را مشترکاً انجام می دادیم و بعد کتاب در می آمد، که فقط اسمش توی کتاب بود. بعد، یواش یواش می آید بالا. حدود سال 52 و 55. مثلاً فرض کنید که در توضیح یک کلمه نوشته شده «داروک یعنی {قورباغه درختی}.س. ط» این نشان می دهد کارها دارد از دست من خارج می شود و من فقط نظارت بر کار دارم. این گذشت تا من در آمریکا به روزنامه ای برخوردم که در واشنگتن چاپ می شد. این روزنامه نوشته بود که وکیل و قیم تامّ الاختیار و وارث نیما «سیروس طاهباز» است و شروع کرده بود به دروغ پردازی. و سئوال کرده بود که چرا نیما سنگ قبر ندارد (چون وقتی ما کالبد نیما را به یوش منتقل کردیم سنگ قبر نداشت و قرار بود مجسمه ای بگذاریم.) و آقای طاهباز گفته بود این وظیفه پسر نیماست و پسر نیما وقتی از آمریکا می آید فقط برای جمع آوری حق تالیف می آید. و شما متوجه می شوید که ایشان چه طوری ریشه مرا می زند. ایشان از قبل نقشه می کشید تا وجود خودش را ثابت کند.
¤ چطور شد که اثار را به ایشان سپردید؟
شراگیم: وقتی در سال 62 می رفتم (مجبور بودم بروم) اشتباه کردم و دست نوشته های پدرم را به امانت به طاهباز (آن موقع فکر نمی کردم در دوستی ما چنین اتفاقی بیفتد، غافل از آن که افتاد) تحویل دادم و یک رسیدی نوشتم که در این تاریخ تحویل دادم. و یکی هم ایشان نوشتند که تحویل گرفتند. بعد مساله انتقال کالبد نیما به یوش و مراسم یکصدمین سال تولد نیما پیش آمد. من به ایران برگشتم و همان موقع به آقای مهاجرانی گفتم که یونسکو چنین برنامه هایی دارد و لازم است جمهوری اسلامی به عنوان میزبان، کارهایی انجام دهد که ایشان هم تایید کردند و قرار شد مراسم در تالار رودکی برگزار شود.
{ ... خب، ببینید، چیزهایی هست که آدم نمی تواند حرف بزند ... از نیما سئوال کردند استالین بزرگتر است یا علی (ع). نیما می گوید: «این احمق ها (مستشرقین) نمی دانند. بگذارید صد سال از مرگ استالین بگذرد ببینید چیزی از استالین باقی خواهد ماند؟ ولی هزار سال بیشتر از مرگ حضرت علی (ع) می گذرد و هر روز بزرگتر می شود. من به این گروه گفتم اول بروید و اسلام را بشناسید بعد بیایید راجع به لنینیسم و مارکسیسم با من صحبت کنید.» من سعی ندارم چهره نیما را اسلامی جلوه دهم و به اصطلاح به نرخ روز نان بخورم ولی حقیقت به این درجه است که وی به اسلام ایمان داشته و همان طور که در باره حضرت علی (ع) شعر گفته، در مورد اسلام هم خیلی صحبت ها کرده است. خب، من چه بگویم؟ بگویم دروغ بوده؟ من که هیچ چشم داشتی به آثار نیما نداشته ام.}
باید بگویم که مخالفت ها از آن جا شروع شد و آن چنان ضربه هایی زد که کاری کرد، جز محمد حقوقی کسی از قدمای ادب و قلم در مراسم بزرگداشت نیما در تالار رودکی حضور نداشت.
¤ چرا باید ایشان با شما که فرزند نیما هستید مخالف باشد؟
شراگیم: این اختلاف ها از قبل شروع شده بود. موقعی که من می خواستم بروم، گفته بودم 5 درصد حقّ التالیف را برای خودش و 10 درصد را برای من بگیرد. این موضوع در قراردادی هم ذکر شد ولی ایشان به هیچ کدام از قرارها عمل نکردند. من هم از آن جا برای ایشان نوشتم آن قرارداد دستی که داشتیم، لغو می شود. وقتی برگشتم و کالبد نیما به یوش منتقل شد، ایشان موضع گیری کرده بود. خب، من ماندگار نبودم، کارهای دانشگاهی داشتم و باید برمی گشتم.
¤ عاقبت دست نوشته های نیما چه شد؟
شراگیم: بخشی از این آثار منتقل شد به میراث فرهنگی و این بخشی است که قابل بررسی است و باید نسل حاضر یا نسل بعد، شرایطی داشته باشد که روی این نوشته ها مطالعه بکند. این بخش از آثار به خواست آقای دکتر حبیبی از میراث فرهنگی به فرهنگستان زبان منتقل شد که من اینجا گله دارم. قولی که آقای دکتر حبیبی به من دادند این بود که دست نوشته ها بررسی می شود و از آنها میکروفیلم تهیه می شود، ولی حالا این آثار در گوشه و کنار گنجه ای افتاده و کسی بررسی نکرده است. اگر قرار بود این آثار در گنجه باشد، در خانه خود من در گنجه بود! حداقل می توانستم به مرور آنها را بررسی کنم. این هم یکی از مواردی است که می خواهم بر آن تاکید کنم.
¤ مساله مغلوط بودن آثار، که اول صحبت هم به آن اشاره کردید، چیست؟
شراگیم: اینها آثاری است که در اختیار من بود و به اتفاق با آقای طاهباز منتشر کردیم. یعنی من و همسرم می نوشتیم و آماده می کردیم و ایشان کارهای چاپ را می کردند. این هایی را که با هم کار کردیم تا جایی که من بودم و نوشتم می دانم درست است ولی بعد از آن که به چاپخانه رفته است دیگر نمی دانم در غیاب من چه بلایی بر سرش آمده است. ایشان اصلاً جمله بندی نیما را عوض کرده. نیما شاید عادت داشته که جمله را می گفت و «من» را آخر می آورد و آقای طاهباز «من» را در اول جمله آورده. الان می بینم با آن چیزهایی که من نوشتم و این جا هست مغایرت دارد یعنی دست برده و تحریف کرده است.
به همین دلیل بعد از مراسم صدمین سالگرد تولد نیما رفتم سراغ آقای طاهباز و دفتر یادداشت های روزانه نیما و رباعیات را از وی گرفتم که دو هزار رباعی آن را آماده چاپ کرده ام. حالا ایشان مدعی هستند که «من تمام آثار نیما را برگردانده ام». و این دروغ است.
¤ آیا حقیقتاً مابقی دست نوشته ها را به شما برنگردانده اند؟
شراگیم: گفتم، نامه ها و رباعیات را برگردانده است. البته چهل عدد از نامه ها و مقداری هم از دفتر یادداشت های روزانه که خیلی اهمیت دارد، نیست.  
¤ ولی آقای طاهباز در برهه هایی گفته است آثار نیما را به شما برگردانده.
شراگیم: در پاسخ ایشان، همان موقع که بخشی از آثار را به من برگرداند گفتم طبق لیست! پس بقیه چی شده است؟ گفت: بعداً می دهم. می خواهم روی آن ها کار کنم. من گفتم، خودم کار می کنم و ایشان برگشتند و گفتند شما برای خودتان کار بکنید و من برای خودم کار می کنم.
¤ به نظر شما، چه دلیلی دارد که ایشان دست نوشته ها را به شما برنگردانده؟
شراگیم: چند دلیل دارد که آثار را نزد خودش نگه داشته است.
1-    می ترسد به دست من بیفتد و وقتی من این ها را چاپ کردم، خب سفره نیما را کجا پهن کند؟
2-    وقتی این آثار در دست من باشد، من اصلاح می کنم و آن خط هایی را که حذف کرده و نتوانسته بخواند و بنویسد در چاپ جدید می آورم. آن وقت، دیگر اعتباری برای او نمی ماند. از سیروس طاهباز چیزی نمی ماند و الان هم آن هایی که چاپ شده ها را بررسی کرده اند می گویند چیزی هم نمانده است.
3-    این یک گنجینه ای است که می خواهد نگه دارد.
4-    دیگر این که، چون تعصبی نسبت به نیما دارد شاید نگه داشته بعداً به چاپ برساند. و شاید این تعصب ایشان بودکه مرا خام کرد. و این را هم بگویم که ایشان وقتی به من کمک می کردند، در مورد نیما بسیار زحمت کشیدند و من این را بارها گفتم و تشکر کردم اما حالا ایشان کلاً منکر این است که آثار را از من گرفته، در این نسخه اخیر کتاب نیما که چاپ کرده – آن هم با اغلاط بسیار- نوشته که «این آثار را من در سال 1340 از عالیه خانم تحویل گرفتم و عالیه خانم را وادار کردم خاطراتی را از نیما بنویسد.» ایشان دروغ می گوید. وی در جایی آورده که «وقتی نیما برای خواستگاری عالیه خانم می رفته، عالیه خانم گفته که، باید برود و «بچرد». که اصلاً مادر من چنین کلمه ای را به کار نمی برده و نیز: «در آخرین لحظه من بالای سر او بودم که بعد از فوت او چشم های سیاه بزرگ و درشت او را بستم.» اصلاً چشم های عالیه خانم سیاه نبوده و روشن بوده. و با چنین مزخرفات و دروغ هایی گفته است که، بلی در سال 40 من به درخواست خانم عالیه این ها را تحویل گرفتم و مفتخرم. از ما هم تشکر کرده و نوشته که همه را بعد از چاپ به شراگیم یوشیج برگرداندم. ولی در حالی چنین ادعاهایی را کرده است که من می بینم در سال 1375 یک مطلب به اسم «سفرنامه بارفروش» توسط انتشارات اسناد ملی چاپ شده و وقتی وکیل من نامه نوشت و داستان را پرسید گفتند که این از طرف طاهباز هدیه شده است و ما هم چاپ کردیم که البته این عمل از لحاظ رسمی غیرقانونی است. و مهم تر این که من از ایشان به تاریخ سال 1362 رسید دارم که از من تحویل گرفته است. از طرف دیگر، وقتی به انتشارات علمی مراجعه می کنم که چرا کتاب نیما را بودن مجوز من چاپ کردید می گویند ما شما را نمی شناسیم. شما کی هستید؟ آقای طاهباز این ها را نوشته است! به راستی که اگر امروز به ایشان فرصت دهید می گوید پسر بزرگ نیماست. یک روزی هم با اصرار از من دست خطی گرفت که اجازه داده شود بعد از مرگش در کنار نیما دفن شود. من البته، الان این تاکید را دارم که این نوشته را لغو می کنم و اصلاً اجازه چنین کاری را بر اساس حقوق شرعی و قانونی ام نمی دهم. حقیقت این است که میراث فرهنگی و ادبی این ملت در چنگال کسی است که فقط به خود می اندیشد و من آرزویی جز رهایی و حفظ این میراث ندارم و این به همت همه ی فرزندان بیدار شعر و ادب این سرزمین است.
من وقتی یادداشت های نیما را پاکنویس می کردم یک یادداشت بیشتر از همه به چشم من خورد که: «بعد از مرگ من، خانه یوش شما خراب می شود. آثار درهم و برهم من از بین می رود. نمی دانم کدام شارلاتان می اید و ماخوذ به حیا نشده و به دست آن ها نمی دهید: مرا فرزند برومندی نیست.»

مجله معیار - شماره 24 -  تیر ماه 1377