![]() |
تاریخ:04/01/1389 |
((بازخوانی منازعات دارندگان اسناد نیما یوشیج – قسمت دوم))
داستانی، حاصلش دردی
«پاسخ سیروس طاهباز به سخنان شراگیم یوشیج»
((آقای سردبیر محترم مجله ی معیار، با سلام و خسته نباشید. در شماره 24 مجله ی خودتان به تاریخ تیر ماه 77 مصاحبه ای را با اقای شراگیم یوشیج چاپ کرده اید که در آن مطالب نادرست و ناروایی در مورد من آمده است که ریشه ای جز حسد و ناسپاسی و انگیزه ای جز سود مالی ندارد. گرچه آنها که این فرزند را مثل من خوب و از دیرباز می شناسند و به کمالات دانش و معرفت و بلوغ فکری او آشنایی دارند، از این اظهار لطف ایشان تعجبی نمی کنند اما شاید باشند کسانی که به حرمت نام بزرگ نیما آنچه را که بر زبان فرزند او می گذرد، بخوانند و اندکی به فکر فرو روند. گرچه از خود نوشتن برایم دل انگیز نیست اما این مطلب را برای آن دسته از خوانندگان احتمالی شما می نویسم و به شما می سپارم تا مطابق قانون مطبوعات آن را عیناً در شماره آینده مجله ی خود درج بفرمائید.))
داستان آشنایی من با خانواده ی نیما به سال 1340 برمی گردد که دو سال از خاموشی او می گذشت. در آن زمان من مجله ی ادبی آرش را منتشر می کردم. روزی در آذر ماه آن سال به دوست و آموزگار بزرگ خود، جلال آل احمد مراجعه کردم و گفتم می خواهم شماره ای ویژه ی نیما یوشیج منتشر کنم و از او نوشتن خاطراتش را در این مورد درخواست کردم. استقبال کرد و گفت: «گرچه من حرفهایم را قبلاً نوشته و چاپ کرده ام، اما چشم، می نویسم.» و بعد گفت: «آخر او چشم ما بود. بله، پیرمرد چشم ما بود.» و مقاله ی مشهورش را با این عنوان نوشت و به من سپرد. بعد ترتیب آشنایی مرا با جاودان یاد عالیه خانم داد. ایشان هم از این فکر استقبال کردند و شادمان شدند و دو نامه ی مهم نیما را که خطاب به او بود و در شب مرگ پدرش نوشته بود همراه با متن کامل شعر ناقوس – که به خطّ احمد شاملو بود – و چند شعر دیگر را به من مرحمت کردند. آن شماره ی مجله ی آرش همراه با مطالب دیگری از مهدی اخوان ثالث و دیگران در دی ماه همان سال به چاپ رسید و آن جاودان یاد، عالیه خانم، را بیش از همه خوشحال کرد.
در این تاریخ آقای شراگیم نوجوانی بود که جز شرارت و دست و پای بیچاره عالیه خانم را لرزاندن، کاری نمی کرد و لحظه ای آن رنجور بزرگوار را آسوده نمی گذاشت. به مسوده ی نامه ای از عالیه خانم خطاب به ریاست کلانتری تجریش به تاریخ 14/11/41 که دست بر قضا در میان اوراق نوشته های اتاقم باقی مانده است و من کپی آن را همراه این نامه برایتان می فرستم، توجه کنید.

کم نبود تعداد دفعاتی که آن بیچاره، نالان و گریان به خانه ی ما در خیابان سی متری، چهار راه لشگر تلفن می زد و درخواست می کرد خودم را شمیران برسانم و او را از شرّ این فرزند خلف برهانم، که من هم چنین می کردم.
در همین ایام بود که عالیه خانم که از دیدن شماره ی دو آرش ویژه ی نیما یوشیج به وجد آمده بود، دست به دامان همسایه شان جلال آل احمد و سیمین خانم دانشور شد تا ترتیبی برای انتشار آثار بازمانده از نیما یوشیج که در گونی و کارتن های مختلف نگهداری می شد، بدهند. این بود که یک روز در سال 1341 آل احمد، من و دکتر غلامحسین ساعدی و م.آزاد را به خانه شان دعوت کرد و پس از طرح مسئله، هر چهار نفر به دیدن عالیه خانم و تماشای آثار بازمانده ی نیما رفتیم. ساعدی و م.آزاد در همان جلسه اعلام کردند که این کار آنها نیست، اما من آمادگی ام را اعلام کردم.
هفته ی دیگر آل احمد قرار ملاقات را با زنده یاد دکتر محمد معین، وصی نیما،گذاشت و سه نفری به دیدار ایشان رفتیم. دکتر معین از فکر ترتیبی به انتشار جدی آثار نیما یوشیج دادن که قبلاً افسانه و بخشی از رباعیات با نظارت او و همراهی آل احمد و دکتر جنتی و آقای پرویز داریوش به چاپ رسیده بود، استقبال کرد و مرا برای راهنمایی و مذاکره ی بیشتر، هفته ی بعد به دفتر کارش دعوت کرد. حضور ایشان که رسیدم شماره های مجله ی آرش را تقدیمشان کردم. محبت ها کردند و سپس به راهنمایی های ارزشمندی پرداختند که اول باید انبوه آثار بازمانده ی نیما یوشیج را تفکیک و دسته بندی کنم و آن گاه تک تک کتاب های کوچک تر را نسخه برداری و چاپ کنم تا بعد و بعدها اگر عمری بود مجموعه ی آنها را در مجلداتی به چاپ برسانم و هشدار دادند که بنابه وصیت نیما مبادا چشم غریبه، به خصوص شاعر جماعت، پیش از انتشار به آنها بیفتد و این که عیناً هر آنچه را که هست به چاپ برسانم و هر جا را که نمی توانم بخوانم، نقطه چین بگذارم. به ایشان قول دادم چنین کنم و امروز خوشحال و سرافرازم که در تمام این سالیان دراز به قول خود نسبت به آن استاد یگانه که امین فرزانگان زمان، دهخدا و نیما، بود و همچنین وصیت نیما وفادار ماندم و تمامی این آثار را به همان ترتیب نسخه برداری، تدوین و چاپ کردم.
به این ترتیب کار اول من تفکیک و جدا کردن آن دست نوشته های پریشان بود. همه جور کاغذی بود، از دفترهای جداگانه تا پشت کاغذهای باطله ی بانک ملی و اوراق امتحانی و تکه های مقوا و حتی کاغذهای سفیدی که آن وقت ها درون جعبه های سیگار بود. نزدیک به شش ماه، شبانه روز طول کشید که کلیه ی دست نوشته ها را برگ به برگ دیدم و جدا کردم و در پرونده های گوناگون جا دادم. جاودان یاد عالیه خانم چه محبت ها که نمی کرد. غذاهای خوشمزه – بخصوص کتلتی که مزه اش هنوز در دهانم است – برایم می پخت و در سینی به اتاق نیما می آورد. من می خوردم و گاه نصف شبها در کنار همان کاغذها خوابم می برد.
کار توان فرسا اما لذت بخش تفکیک آثار نیما را که به پایان رساندم، دست به کار نسخه برداری و تدوین و چاپ آنها شدم. به این ترتیب که کم حجم ترین پرونده را که «ماخ اولا» بود به خانه مان بردم و وقتی کار نسخه برداری شعرهای آن تمام شد، آن را برگرداندم و پرونده ی دوم، «شعر من» را به خانه بردم و همینطور تا به آخر. ابتدا برگزیده ی اشعار نیما یوشیج را چاپ کردم، در کتاب های جیبی (سال 1342) و در همان سال «ماخ اولا» را توسط انتشارات دنیا.
زنده یاد جلال آل احمد در مقدمه ای بر کتاب «مجموعه اشعار نیما یوشیج» آقای دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی از انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه به تاریخ 20 بهمن 1346 می نویسد: «یک سال پس از مرگش – 1339 – «افسانه و رباعیات» در یک جلد درآمد. در نشریات کیهان – به نظارت استادم محمد معین و داریوش و جنتی و آن یکی دیگر. «افسانه را جنتی آماده کرده بود. (و این سومین بار بود که چاپ می شد) و رباعیات را ما دو تن دیگر و دکتر معین فقط سرپرستی می کرد. و بعد هر کدام ما به علتی سر خوردیم. یکی به علت وانگاری این دوست در فلان رنگین نامه و دیگری به علت مشاغلی که داشت و سومی به وحشتی که از «قائمیان بازی» می کرد – دکتر معین هم که همان کار « لغت نامه» کافی بود که از پا بیندازدش. ناچار عالیه خانم به دست و پا افتاد و چه شوری می زد. تا یک روز جمع شدیم با آزاد و ساعدی و طاهباز که تعهد کنیم نشر الباقی آثار پیرمرد را و حال آنکه هر کداممان یک سر و هزار سودا. تا عاقبت طاهباز داوطلب شد و قرارمان بر اینکه عالیه خانم همه ی کارها را بسپارد به طاهباز تا به کمک خودش و شراگیم نظمی بدهند به دفترها و آن یکی دیگر هم دست طاهباز را بگذارد در دست دکتر معین که اگر ما همت نداشتیم، این دارد. و این کارها را کردیم. و طاهباز راه افتاد. اول یک کتاب جیبی درآورد برگزیده اشعار نیما یوشیج دی ماه 1342 با تصویری که هانیبال الخاص از صورت پیرمرد کشیده بود بر روی جلد. بعد «ماخ اولا» را درآورد در انتشارات شمس با طرح جغدی که بهمن محصص کشیده بود و تا اینجا هم عالیه خانم حضور داشت و هم دکتر معین. سپس عالیه خانم نیز به دنبال پیرمرد رفت و دنیای ما را حتی به آن اندازه نتوانست تحمل کند که مجموع آثار پیرمرد درآید. و از این پس کارها ماند به عهده ی طاهباز تنها که شعر من را در انتشارات جوانه – پاییز 45 – منتشر کرد. با تصویر مجسمه ای که حاجی نوری از آی آدمهای پیرمرد درست کرده بود. بعد هم ناقوس را درآورد. در انتشارات مروارید – 1346 – با تصویر ماسکی که ضیاء پور نقاش از صورت پیرمرد در زمان حیاتش برداشته بود. و کار طاهباز می دانم که هنوز ادامه دارد.»
البته بیچاره آل احمد نمی دانست که باید این نوشته اش را قبلاً از نظر کیمیا اثر آقای شراگیم می گذرانید – آنچنان که در مصاحبه شان فرموده اند – و این همان نوشته ای است که من قسمتی از آن را در مقدمه ی «مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج – فارسی و طبری – انتشارات نگاه» آورده ام.
وقتی جاودان یاد عالیه خانم جهانگیر (یوشیج) هم به نیما پیوست، 7 آذر ماه سال 1343 در بیمارستان بانک ملی تهران جز من هیچ کس بالای سرش نبود و من چشم های درشت و مهربانش را فروبستم و برای آخرین بار دست ورم کرده اش را بوسیدم. گویا این نکته را هم آقای شراگیم فراموش کرده اند که برای یادآوری نگاهی بفرمایند به سلسله مقالات آقای پرویز نقیبی در سال 1346 در مجله ی روشنفکر.
به دنبال این حادثه آقای شراگیم که دیگر هیچ مانعی بر سر راهش نبود خانه ی زیبا و پر از خاطره ی نیما را که با خون دل آن را ساخته بود و روبروی خانه ی آل احمد در شمیران بود، به ثمن بخس فروخت و برای گوسفندداری به یوش رفت.
پرونده های جدا شده ی نیما هم پیش من ماند که آن ها را به همان ترتیب نسخه برداری و تدوین و چاپ کردم به این شرح:
بجز چهار کتابی که در مقدمه ی آل احمد ذکر شده این کتاب ها: شهر شب و شهر صبح (مروارید 46)، یادداشت ها و ... (امیرکبیر 48)، آهو و پرنده ها (با نقاشی های بهمن دادخواه. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. 49)، قلم انداز (دنیا 49)، نامه های نیما به همسرش عالیه (آگاه 1350)، دنیا خانه ی من است، 50 نامه، (زمان 1350)، توکایی در قفس (با نقاشی های بهمن دادخواه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. 1350)، کندوهای شکسته، مجموعه داستان، (نیل 1350)، فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ (جوانه 1350)، کشتی و توفان، 50 نامه (امیرکبیر 51)، ارزش احساسات و 5 مقاله در شعر و نمایش (گوتنبرگ 51)، آب در خوابگه مورچگان (امیرکبیر 51)،حرفهای همسایه (دنیا 51)، نمونه هایی از شعر نیما یوشیج (امیرکبیر 52)، مانلی و خانه ی سریویلی (امیرکبیر 52)، حکایات و خانواده ی سرباز (امیرکبیر 53)، ستاره ای در زمین، 50 نامه (توس 54) و افسانه (با نقاشی های بهمن دادخواه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان 57).
لازم به نوشتن است که نه آقای شراگیم و نه هیچ کس دیگری در کار نسخه برداری و تدوین این آثار هیچ کمکی به من نکرد. تنها خانم سیده مینا میرهادی که در آن زمان کارمند من در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود، داوطلب شد معدودی از نامه ها را – که تعدادشان از ده تا تجاوز نمی کرد – نسخه برداری کنند که من دست نوشته های نیما را به ایشان دادم، اما متاسفانه حاصل کار به قدری مایه ی خجالت و مستلزم کار اضافی من بود که دیگر منصرف شدم. فتوکپی یکی از این نسخه برداری های ایشان را که تازه خوش خط ترینشان بود، ضمیمه ی این نامه برایتان می فرستم تا چاپ فرمائید و آن را با ادعای آقای شراگیم بسنجید.

این را هم بنویسم که حق التالیف کلیه ی این بیست و دو کتاب را که بعضی شان به چندین چاپ مجدد رسیده است، تماماً آقای شراگیم دریافت کردند و من دیناری از بابت این وظیفه و کار داوطلبانه دریافت نکردم.
در سال 1362 آقای شراگیم به اتفاق همسرشان به دلایلی که جای گفتنش در اینجا نیست، به فرانسه و سپس آمریکا رفتند و پیش از رفتن بقیه ی دست نوشته های نیما را هم به من سپردند و پیشنهاد کردند که از این پس ده درصد حق التالیف کتاب هایی که به همان ترتیب چاپ می شود به ایشان و پنج درصد آن به من تعلق گیرد. در غیاب ایشان من کتاب های بعدی را به همان ترتیب نسخه برداری، تدوین و چاپ کردم و حقّ التالیف آن ها را مطابق همان قرار به وکیل ایشان – خانم سیده مریم میرهادی – پرداختم و رسید دریافت کردم. جمعاً به مبلغ چهار میلیون و پانصد و هشتاد و هفت هزار و سیصد و هشتاد ریال.
کتاب هایی که در زمان اقامت ایشان در اروپا و آمریکا توسط من نسخه برداری و تدوین و چاپ شده است این هاست:
نامه های نیما یوشیج به ...، 50 نامه، (نشر آبی 1363)، مجموعه ی آثار نیما یوشیج، دفتر اول شعر (نشر ناشر 1364)، برگزیده ی آثار نیما یوشیج, شعر (نشر بزرگمهر 1368)، برگزیده ی آثار نیما یوشیج، نثر (نشر بزرگمهر 1369)، در باره ی شعر و شاعری (دفترهای زمانه 1369)، نامه ها (علمی 1369) و مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج، فارسی و طبری (انتشارات نگاه 1370).
لازم به یادآوری است که پس از چاپ «مجموعه ی آثار نیما یوشیج، دفتر اول شعر» توسط نشر ناشر، آقای شاهرخ یاسری در سال 1364، به پیشنهاد آقای علی دهباشی که در آن زمان با ایشان همکاری می کردند با این ناشر قراردادی بستم که کلیه ی آثار منثور نیما یوشیج را هم ایشان چاپ بفرمایند. اما ایشان به موقع به تعهد خود عمل نکردند و در واقع این آثار را محبوس کردند. این بود که تصمیم گرفتم کتاب را از زندان «نشر ناشر» بیرون بیاورم و بار دیگر به نسخه برداری بخشی از آن آثار پرداختم و با وجود این که با آن ناشر قرارداد داشتم آن ها را به ناشران دیگر سپردم و چاپ کردم که « روندگان طریقت ره بلا سپرند – رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز؟»
آقای یاسری هم خاموش نماند و مرا به دادگستری و بازپرسی کشاند که سرانجام پس از آمد و رفت های بسیار، بازپرس قرار منع تعقیب صادر کرد و کتاب های بعدی چاپ شد (نامه ها و در باره ی شعر و شاعری و مجموعه کامل شعرهای نیما یوشیج، فارسی و طبری). جالب اینجاست که در این مورد آقای شراگیم که آن موقع در آمریکا بود، نه تنها خاموش ماند بلکه حقّ التالیف چاپ دوم همان کتاب را هم پس از بازگشت از آمریکا از آقای یاسری گرفت، به مبلغ نهصد هزار ریال! به این ترتیب در این مدت آقای شراگیم علاوه بر این مبلغ و مبلغ پرداختی من به وکیل ایشان بنابه نوشته ی آقای علیرضا رئیس دانا در مجله ی آدینه شماره 130 به تاریخ 1 شهریور 1377 ص 56 مبلغ دوازده میلیون ریال و سیصد هزار ریال هم از انتشارات نگاه دریافت کرده اند. به این ترتیب ایشان بدون آن که حتی یک شعر پدرشان را بازنویسی کرده باشند با محاسبه ی حق التالیف های بیست و دو کتابی که از سال 1341 تا 1357 منتشر شده و هر کدام به چندین چاپ رسیده است، میلیون ها تومان حقّ التالیف گرفته اند که نوش جانشان باد، در حالی که بیچاره نیما یوشیج تنها حقّ التالیفی را که در عمرش گرفت مبلغ سیصد تومان بود همراه با سی جلد کتاب که آن را از آقای دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی گرفت بابت چاپ کتاب نیما یوشیج، زندگی و آثارش! تنها قدمی که آقای شراگیم در مورد نشر آثار پدرشان برداشته اند نسخه برداری و چاپ شعرهای اضافی است در کتاب «مجموعه شعرهای نو، غزل، قصیده و قطعه» توسط نشر اشاره در سال 1377 که من شرح چگونگی تهیه و ارزش این کتاب را در مقاله ی «یک سالاد خانوادگی» بررسی کرده ام. در مجله ی آدینه شماره 129 به تاریخ 16 مرداد 1377 ص 44-46.
اما تماشای چاپ اول مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج، فارسی و طبری در 840 صفحه که از سال 1340 تا 1370 بر سر آن کار کردم و آن را با کمال افتخار به یاد و خاطره ی خانم عالیه جهانگیر و مادرم علویه طاهباز تقدیم کردم، برای آقای شراگیم چنان خیره کننده و تعجب آور بود که پس از بازگشت از آمریکا در صفحه ی عنوان آن برایم چنین نوشت.

و سرانجام اکنون که سی و هفت سال است از نخستین تماس نزدیک من با آثار آن یگانه مرد هنر و ادب سرزمینم می گذرد خوشحال و سرافرازم که با شرافت و درستی، بار وظیفه ای را که همسرش جاودان یاد عالیه جهانگیر (یوشیج)، که به اندازه ی مادرم دوستش می دارم، بر دوشم نهاد به سر منزل رساندم و بر عهدی که با استاد فرزانه دکتر معین و استادم جلال آل احمد داشتم، وفا کردم. آن گره ناگشودنی را گشودم و آن اوراق پریشان را بدل به هزاران صفحه کتاب کردم که هر ورقش گنجی است بی بها. به پاس این همه رنج بی گنجی که در طول سی سال زندگی ام بردم وصیت کرده ام پس از مرگم در گوشه ای از خاک یوش به خاک سپرده شوم و این را در مقدمه ی چاپ سوم کتاب «یوش» که نشر روایت آن را در سال 1375 منتشر کرده است نوشته ام: «این کتاب ناچیز را با یاد و خاطره ای بس عزیز تقدیم می کنم به روان پاک عباس جمشیدی، پسر مشهدی اسدالله، کشاورز و تعزیه خوان ساده و پاک نهاد یوش که سال گذشته چشم از تماشای جهان فروبست. او که در گشت و گذارها و پرس و جوها برای نوشتن این کتاب، در آن سال های دور، یار و یاورم بود. یادش گرامی باد!
همچنین این کتاب ناچیز را با ارادت تمام تقدیم می کنم به تمام یوشی های عزیزی که زنده اند، از زن و مرد و کودک و پیر، به رمضان جمشیدی، ذبیح داوودی و تمام جمشیدی ها، داوودی ها، اسفندیاری ها، کریمی ها، امجدی ها، ناصری ها، امینی ها و ... با این دعا و آرزو که همیشه سالم و خوشبخت باشند و سفره شان گسترده و پربرکت باد.
این تقاضا را هم از تک تک آنان دارم که به وصیت من عمل کنند: به وقتش مرا در گوشه ای از خانه ی نیما یوشیج دفن کنند. اما اگر «سازمان میراث فرهنگی» اجازه نداد، بستگانم را راهنمایی کنند تا گوری در آن گورستان شرقی زیبا، کنار مقبره ی آقا سیدروح الامین، برایم فراهم کنند. با این سنگ نوشته بر آن: ((به خاک پای تو سوگند و نور دیده ی حافظ – که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم))
راستش دیگر حوصله ی ادامه دادن به این نامه را ندارم و تنها به ذکر این نکته اشاره می کنم که آقای شراگیم همچنان که معنی شعر نو، شعر نیمایی و شعر سنتی را نمی داند و انواع آن را نمی شناسد از دانستن معنی «تحریف» هم عاجز است. اگر بار دیگر سراغتان آمد از او بخواهید شعری از نیما را از روی کتاب هر چاپی که باشد، برایتان بخواند و شما بشنوید تا بدانید که فرزند نیما قادر به درست خواندن شعرهای پدرش هم نیست. در باره ی آثاری از نیما هم که ایشان مدعی اند من نزد خود نگاه داشته ام، پیش از این در جای دیگر جواب داده ام و دیگر مکرر نمی کنم.
و در پایان برای حسن ختام این سطور دانته آلیگیری را به خاطر می آورم. در سرود سی ام دوزخ در باره ی آنان که با قلب سخن باعث بدبختی ها و فلاکت ها شده اند. این عده ی محکوم بدانند که یا همواره خاموش مانند و یا هر سخنشان با سوء تفاهم و جر و بحث توام باشد زیرا ایشان در زندگی با زبانشان غیر آن گفته اند که می بایست گفته باشند: «من نیز می خواستم عذر تقصیر بخواهم و سخن نمی توانستم گفت، اما به حقیقت با همین عجز خود پوزش می خواستم و نمی دانستم که خواسته ام. استاد گفت: شرمی کمتر از این، جبران خطایی فزون از این را کافی است. پس ترا دیگر جای آزرم و تاسف نیست، اما از این پس اگر تصادف ترا نزد کسانی رهنمون آمد که چنین سرگرم ستیزه جویی باشند، به یادآور که پیوسته مرا در کنار خویش داری، زیرا میل شنیدن این چنین سخنان، خود میلی بسیار پست است.»
مجله معیار - شماره 26 - مهر ماه 1377
در این تاریخ آقای شراگیم نوجوانی بود که جز شرارت و دست و پای بیچاره عالیه خانم را لرزاندن، کاری نمی کرد و لحظه ای آن رنجور بزرگوار را آسوده نمی گذاشت. به مسوده ی نامه ای از عالیه خانم خطاب به ریاست کلانتری تجریش به تاریخ 14/11/41 که دست بر قضا در میان اوراق نوشته های اتاقم باقی مانده است و من کپی آن را همراه این نامه برایتان می فرستم، توجه کنید.

کم نبود تعداد دفعاتی که آن بیچاره، نالان و گریان به خانه ی ما در خیابان سی متری، چهار راه لشگر تلفن می زد و درخواست می کرد خودم را شمیران برسانم و او را از شرّ این فرزند خلف برهانم، که من هم چنین می کردم.
در همین ایام بود که عالیه خانم که از دیدن شماره ی دو آرش ویژه ی نیما یوشیج به وجد آمده بود، دست به دامان همسایه شان جلال آل احمد و سیمین خانم دانشور شد تا ترتیبی برای انتشار آثار بازمانده از نیما یوشیج که در گونی و کارتن های مختلف نگهداری می شد، بدهند. این بود که یک روز در سال 1341 آل احمد، من و دکتر غلامحسین ساعدی و م.آزاد را به خانه شان دعوت کرد و پس از طرح مسئله، هر چهار نفر به دیدن عالیه خانم و تماشای آثار بازمانده ی نیما رفتیم. ساعدی و م.آزاد در همان جلسه اعلام کردند که این کار آنها نیست، اما من آمادگی ام را اعلام کردم.
هفته ی دیگر آل احمد قرار ملاقات را با زنده یاد دکتر محمد معین، وصی نیما،گذاشت و سه نفری به دیدار ایشان رفتیم. دکتر معین از فکر ترتیبی به انتشار جدی آثار نیما یوشیج دادن که قبلاً افسانه و بخشی از رباعیات با نظارت او و همراهی آل احمد و دکتر جنتی و آقای پرویز داریوش به چاپ رسیده بود، استقبال کرد و مرا برای راهنمایی و مذاکره ی بیشتر، هفته ی بعد به دفتر کارش دعوت کرد. حضور ایشان که رسیدم شماره های مجله ی آرش را تقدیمشان کردم. محبت ها کردند و سپس به راهنمایی های ارزشمندی پرداختند که اول باید انبوه آثار بازمانده ی نیما یوشیج را تفکیک و دسته بندی کنم و آن گاه تک تک کتاب های کوچک تر را نسخه برداری و چاپ کنم تا بعد و بعدها اگر عمری بود مجموعه ی آنها را در مجلداتی به چاپ برسانم و هشدار دادند که بنابه وصیت نیما مبادا چشم غریبه، به خصوص شاعر جماعت، پیش از انتشار به آنها بیفتد و این که عیناً هر آنچه را که هست به چاپ برسانم و هر جا را که نمی توانم بخوانم، نقطه چین بگذارم. به ایشان قول دادم چنین کنم و امروز خوشحال و سرافرازم که در تمام این سالیان دراز به قول خود نسبت به آن استاد یگانه که امین فرزانگان زمان، دهخدا و نیما، بود و همچنین وصیت نیما وفادار ماندم و تمامی این آثار را به همان ترتیب نسخه برداری، تدوین و چاپ کردم.
به این ترتیب کار اول من تفکیک و جدا کردن آن دست نوشته های پریشان بود. همه جور کاغذی بود، از دفترهای جداگانه تا پشت کاغذهای باطله ی بانک ملی و اوراق امتحانی و تکه های مقوا و حتی کاغذهای سفیدی که آن وقت ها درون جعبه های سیگار بود. نزدیک به شش ماه، شبانه روز طول کشید که کلیه ی دست نوشته ها را برگ به برگ دیدم و جدا کردم و در پرونده های گوناگون جا دادم. جاودان یاد عالیه خانم چه محبت ها که نمی کرد. غذاهای خوشمزه – بخصوص کتلتی که مزه اش هنوز در دهانم است – برایم می پخت و در سینی به اتاق نیما می آورد. من می خوردم و گاه نصف شبها در کنار همان کاغذها خوابم می برد.
کار توان فرسا اما لذت بخش تفکیک آثار نیما را که به پایان رساندم، دست به کار نسخه برداری و تدوین و چاپ آنها شدم. به این ترتیب که کم حجم ترین پرونده را که «ماخ اولا» بود به خانه مان بردم و وقتی کار نسخه برداری شعرهای آن تمام شد، آن را برگرداندم و پرونده ی دوم، «شعر من» را به خانه بردم و همینطور تا به آخر. ابتدا برگزیده ی اشعار نیما یوشیج را چاپ کردم، در کتاب های جیبی (سال 1342) و در همان سال «ماخ اولا» را توسط انتشارات دنیا.
زنده یاد جلال آل احمد در مقدمه ای بر کتاب «مجموعه اشعار نیما یوشیج» آقای دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی از انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه به تاریخ 20 بهمن 1346 می نویسد: «یک سال پس از مرگش – 1339 – «افسانه و رباعیات» در یک جلد درآمد. در نشریات کیهان – به نظارت استادم محمد معین و داریوش و جنتی و آن یکی دیگر. «افسانه را جنتی آماده کرده بود. (و این سومین بار بود که چاپ می شد) و رباعیات را ما دو تن دیگر و دکتر معین فقط سرپرستی می کرد. و بعد هر کدام ما به علتی سر خوردیم. یکی به علت وانگاری این دوست در فلان رنگین نامه و دیگری به علت مشاغلی که داشت و سومی به وحشتی که از «قائمیان بازی» می کرد – دکتر معین هم که همان کار « لغت نامه» کافی بود که از پا بیندازدش. ناچار عالیه خانم به دست و پا افتاد و چه شوری می زد. تا یک روز جمع شدیم با آزاد و ساعدی و طاهباز که تعهد کنیم نشر الباقی آثار پیرمرد را و حال آنکه هر کداممان یک سر و هزار سودا. تا عاقبت طاهباز داوطلب شد و قرارمان بر اینکه عالیه خانم همه ی کارها را بسپارد به طاهباز تا به کمک خودش و شراگیم نظمی بدهند به دفترها و آن یکی دیگر هم دست طاهباز را بگذارد در دست دکتر معین که اگر ما همت نداشتیم، این دارد. و این کارها را کردیم. و طاهباز راه افتاد. اول یک کتاب جیبی درآورد برگزیده اشعار نیما یوشیج دی ماه 1342 با تصویری که هانیبال الخاص از صورت پیرمرد کشیده بود بر روی جلد. بعد «ماخ اولا» را درآورد در انتشارات شمس با طرح جغدی که بهمن محصص کشیده بود و تا اینجا هم عالیه خانم حضور داشت و هم دکتر معین. سپس عالیه خانم نیز به دنبال پیرمرد رفت و دنیای ما را حتی به آن اندازه نتوانست تحمل کند که مجموع آثار پیرمرد درآید. و از این پس کارها ماند به عهده ی طاهباز تنها که شعر من را در انتشارات جوانه – پاییز 45 – منتشر کرد. با تصویر مجسمه ای که حاجی نوری از آی آدمهای پیرمرد درست کرده بود. بعد هم ناقوس را درآورد. در انتشارات مروارید – 1346 – با تصویر ماسکی که ضیاء پور نقاش از صورت پیرمرد در زمان حیاتش برداشته بود. و کار طاهباز می دانم که هنوز ادامه دارد.»
البته بیچاره آل احمد نمی دانست که باید این نوشته اش را قبلاً از نظر کیمیا اثر آقای شراگیم می گذرانید – آنچنان که در مصاحبه شان فرموده اند – و این همان نوشته ای است که من قسمتی از آن را در مقدمه ی «مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج – فارسی و طبری – انتشارات نگاه» آورده ام.
وقتی جاودان یاد عالیه خانم جهانگیر (یوشیج) هم به نیما پیوست، 7 آذر ماه سال 1343 در بیمارستان بانک ملی تهران جز من هیچ کس بالای سرش نبود و من چشم های درشت و مهربانش را فروبستم و برای آخرین بار دست ورم کرده اش را بوسیدم. گویا این نکته را هم آقای شراگیم فراموش کرده اند که برای یادآوری نگاهی بفرمایند به سلسله مقالات آقای پرویز نقیبی در سال 1346 در مجله ی روشنفکر.
به دنبال این حادثه آقای شراگیم که دیگر هیچ مانعی بر سر راهش نبود خانه ی زیبا و پر از خاطره ی نیما را که با خون دل آن را ساخته بود و روبروی خانه ی آل احمد در شمیران بود، به ثمن بخس فروخت و برای گوسفندداری به یوش رفت.
پرونده های جدا شده ی نیما هم پیش من ماند که آن ها را به همان ترتیب نسخه برداری و تدوین و چاپ کردم به این شرح:
بجز چهار کتابی که در مقدمه ی آل احمد ذکر شده این کتاب ها: شهر شب و شهر صبح (مروارید 46)، یادداشت ها و ... (امیرکبیر 48)، آهو و پرنده ها (با نقاشی های بهمن دادخواه. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. 49)، قلم انداز (دنیا 49)، نامه های نیما به همسرش عالیه (آگاه 1350)، دنیا خانه ی من است، 50 نامه، (زمان 1350)، توکایی در قفس (با نقاشی های بهمن دادخواه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. 1350)، کندوهای شکسته، مجموعه داستان، (نیل 1350)، فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ (جوانه 1350)، کشتی و توفان، 50 نامه (امیرکبیر 51)، ارزش احساسات و 5 مقاله در شعر و نمایش (گوتنبرگ 51)، آب در خوابگه مورچگان (امیرکبیر 51)،حرفهای همسایه (دنیا 51)، نمونه هایی از شعر نیما یوشیج (امیرکبیر 52)، مانلی و خانه ی سریویلی (امیرکبیر 52)، حکایات و خانواده ی سرباز (امیرکبیر 53)، ستاره ای در زمین، 50 نامه (توس 54) و افسانه (با نقاشی های بهمن دادخواه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان 57).
لازم به نوشتن است که نه آقای شراگیم و نه هیچ کس دیگری در کار نسخه برداری و تدوین این آثار هیچ کمکی به من نکرد. تنها خانم سیده مینا میرهادی که در آن زمان کارمند من در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود، داوطلب شد معدودی از نامه ها را – که تعدادشان از ده تا تجاوز نمی کرد – نسخه برداری کنند که من دست نوشته های نیما را به ایشان دادم، اما متاسفانه حاصل کار به قدری مایه ی خجالت و مستلزم کار اضافی من بود که دیگر منصرف شدم. فتوکپی یکی از این نسخه برداری های ایشان را که تازه خوش خط ترینشان بود، ضمیمه ی این نامه برایتان می فرستم تا چاپ فرمائید و آن را با ادعای آقای شراگیم بسنجید.

این را هم بنویسم که حق التالیف کلیه ی این بیست و دو کتاب را که بعضی شان به چندین چاپ مجدد رسیده است، تماماً آقای شراگیم دریافت کردند و من دیناری از بابت این وظیفه و کار داوطلبانه دریافت نکردم.
در سال 1362 آقای شراگیم به اتفاق همسرشان به دلایلی که جای گفتنش در اینجا نیست، به فرانسه و سپس آمریکا رفتند و پیش از رفتن بقیه ی دست نوشته های نیما را هم به من سپردند و پیشنهاد کردند که از این پس ده درصد حق التالیف کتاب هایی که به همان ترتیب چاپ می شود به ایشان و پنج درصد آن به من تعلق گیرد. در غیاب ایشان من کتاب های بعدی را به همان ترتیب نسخه برداری، تدوین و چاپ کردم و حقّ التالیف آن ها را مطابق همان قرار به وکیل ایشان – خانم سیده مریم میرهادی – پرداختم و رسید دریافت کردم. جمعاً به مبلغ چهار میلیون و پانصد و هشتاد و هفت هزار و سیصد و هشتاد ریال.
کتاب هایی که در زمان اقامت ایشان در اروپا و آمریکا توسط من نسخه برداری و تدوین و چاپ شده است این هاست:
نامه های نیما یوشیج به ...، 50 نامه، (نشر آبی 1363)، مجموعه ی آثار نیما یوشیج، دفتر اول شعر (نشر ناشر 1364)، برگزیده ی آثار نیما یوشیج, شعر (نشر بزرگمهر 1368)، برگزیده ی آثار نیما یوشیج، نثر (نشر بزرگمهر 1369)، در باره ی شعر و شاعری (دفترهای زمانه 1369)، نامه ها (علمی 1369) و مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج، فارسی و طبری (انتشارات نگاه 1370).
لازم به یادآوری است که پس از چاپ «مجموعه ی آثار نیما یوشیج، دفتر اول شعر» توسط نشر ناشر، آقای شاهرخ یاسری در سال 1364، به پیشنهاد آقای علی دهباشی که در آن زمان با ایشان همکاری می کردند با این ناشر قراردادی بستم که کلیه ی آثار منثور نیما یوشیج را هم ایشان چاپ بفرمایند. اما ایشان به موقع به تعهد خود عمل نکردند و در واقع این آثار را محبوس کردند. این بود که تصمیم گرفتم کتاب را از زندان «نشر ناشر» بیرون بیاورم و بار دیگر به نسخه برداری بخشی از آن آثار پرداختم و با وجود این که با آن ناشر قرارداد داشتم آن ها را به ناشران دیگر سپردم و چاپ کردم که « روندگان طریقت ره بلا سپرند – رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز؟»
آقای یاسری هم خاموش نماند و مرا به دادگستری و بازپرسی کشاند که سرانجام پس از آمد و رفت های بسیار، بازپرس قرار منع تعقیب صادر کرد و کتاب های بعدی چاپ شد (نامه ها و در باره ی شعر و شاعری و مجموعه کامل شعرهای نیما یوشیج، فارسی و طبری). جالب اینجاست که در این مورد آقای شراگیم که آن موقع در آمریکا بود، نه تنها خاموش ماند بلکه حقّ التالیف چاپ دوم همان کتاب را هم پس از بازگشت از آمریکا از آقای یاسری گرفت، به مبلغ نهصد هزار ریال! به این ترتیب در این مدت آقای شراگیم علاوه بر این مبلغ و مبلغ پرداختی من به وکیل ایشان بنابه نوشته ی آقای علیرضا رئیس دانا در مجله ی آدینه شماره 130 به تاریخ 1 شهریور 1377 ص 56 مبلغ دوازده میلیون ریال و سیصد هزار ریال هم از انتشارات نگاه دریافت کرده اند. به این ترتیب ایشان بدون آن که حتی یک شعر پدرشان را بازنویسی کرده باشند با محاسبه ی حق التالیف های بیست و دو کتابی که از سال 1341 تا 1357 منتشر شده و هر کدام به چندین چاپ رسیده است، میلیون ها تومان حقّ التالیف گرفته اند که نوش جانشان باد، در حالی که بیچاره نیما یوشیج تنها حقّ التالیفی را که در عمرش گرفت مبلغ سیصد تومان بود همراه با سی جلد کتاب که آن را از آقای دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی گرفت بابت چاپ کتاب نیما یوشیج، زندگی و آثارش! تنها قدمی که آقای شراگیم در مورد نشر آثار پدرشان برداشته اند نسخه برداری و چاپ شعرهای اضافی است در کتاب «مجموعه شعرهای نو، غزل، قصیده و قطعه» توسط نشر اشاره در سال 1377 که من شرح چگونگی تهیه و ارزش این کتاب را در مقاله ی «یک سالاد خانوادگی» بررسی کرده ام. در مجله ی آدینه شماره 129 به تاریخ 16 مرداد 1377 ص 44-46.
اما تماشای چاپ اول مجموعه ی کامل اشعار نیما یوشیج، فارسی و طبری در 840 صفحه که از سال 1340 تا 1370 بر سر آن کار کردم و آن را با کمال افتخار به یاد و خاطره ی خانم عالیه جهانگیر و مادرم علویه طاهباز تقدیم کردم، برای آقای شراگیم چنان خیره کننده و تعجب آور بود که پس از بازگشت از آمریکا در صفحه ی عنوان آن برایم چنین نوشت.
و سرانجام اکنون که سی و هفت سال است از نخستین تماس نزدیک من با آثار آن یگانه مرد هنر و ادب سرزمینم می گذرد خوشحال و سرافرازم که با شرافت و درستی، بار وظیفه ای را که همسرش جاودان یاد عالیه جهانگیر (یوشیج)، که به اندازه ی مادرم دوستش می دارم، بر دوشم نهاد به سر منزل رساندم و بر عهدی که با استاد فرزانه دکتر معین و استادم جلال آل احمد داشتم، وفا کردم. آن گره ناگشودنی را گشودم و آن اوراق پریشان را بدل به هزاران صفحه کتاب کردم که هر ورقش گنجی است بی بها. به پاس این همه رنج بی گنجی که در طول سی سال زندگی ام بردم وصیت کرده ام پس از مرگم در گوشه ای از خاک یوش به خاک سپرده شوم و این را در مقدمه ی چاپ سوم کتاب «یوش» که نشر روایت آن را در سال 1375 منتشر کرده است نوشته ام: «این کتاب ناچیز را با یاد و خاطره ای بس عزیز تقدیم می کنم به روان پاک عباس جمشیدی، پسر مشهدی اسدالله، کشاورز و تعزیه خوان ساده و پاک نهاد یوش که سال گذشته چشم از تماشای جهان فروبست. او که در گشت و گذارها و پرس و جوها برای نوشتن این کتاب، در آن سال های دور، یار و یاورم بود. یادش گرامی باد!
همچنین این کتاب ناچیز را با ارادت تمام تقدیم می کنم به تمام یوشی های عزیزی که زنده اند، از زن و مرد و کودک و پیر، به رمضان جمشیدی، ذبیح داوودی و تمام جمشیدی ها، داوودی ها، اسفندیاری ها، کریمی ها، امجدی ها، ناصری ها، امینی ها و ... با این دعا و آرزو که همیشه سالم و خوشبخت باشند و سفره شان گسترده و پربرکت باد.
این تقاضا را هم از تک تک آنان دارم که به وصیت من عمل کنند: به وقتش مرا در گوشه ای از خانه ی نیما یوشیج دفن کنند. اما اگر «سازمان میراث فرهنگی» اجازه نداد، بستگانم را راهنمایی کنند تا گوری در آن گورستان شرقی زیبا، کنار مقبره ی آقا سیدروح الامین، برایم فراهم کنند. با این سنگ نوشته بر آن: ((به خاک پای تو سوگند و نور دیده ی حافظ – که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم))
راستش دیگر حوصله ی ادامه دادن به این نامه را ندارم و تنها به ذکر این نکته اشاره می کنم که آقای شراگیم همچنان که معنی شعر نو، شعر نیمایی و شعر سنتی را نمی داند و انواع آن را نمی شناسد از دانستن معنی «تحریف» هم عاجز است. اگر بار دیگر سراغتان آمد از او بخواهید شعری از نیما را از روی کتاب هر چاپی که باشد، برایتان بخواند و شما بشنوید تا بدانید که فرزند نیما قادر به درست خواندن شعرهای پدرش هم نیست. در باره ی آثاری از نیما هم که ایشان مدعی اند من نزد خود نگاه داشته ام، پیش از این در جای دیگر جواب داده ام و دیگر مکرر نمی کنم.
و در پایان برای حسن ختام این سطور دانته آلیگیری را به خاطر می آورم. در سرود سی ام دوزخ در باره ی آنان که با قلب سخن باعث بدبختی ها و فلاکت ها شده اند. این عده ی محکوم بدانند که یا همواره خاموش مانند و یا هر سخنشان با سوء تفاهم و جر و بحث توام باشد زیرا ایشان در زندگی با زبانشان غیر آن گفته اند که می بایست گفته باشند: «من نیز می خواستم عذر تقصیر بخواهم و سخن نمی توانستم گفت، اما به حقیقت با همین عجز خود پوزش می خواستم و نمی دانستم که خواسته ام. استاد گفت: شرمی کمتر از این، جبران خطایی فزون از این را کافی است. پس ترا دیگر جای آزرم و تاسف نیست، اما از این پس اگر تصادف ترا نزد کسانی رهنمون آمد که چنین سرگرم ستیزه جویی باشند، به یادآور که پیوسته مرا در کنار خویش داری، زیرا میل شنیدن این چنین سخنان، خود میلی بسیار پست است.»
والسلام نامه شد تمام
سیروس طاهباز
شهریور ماه 1377
سیروس طاهباز
شهریور ماه 1377
مجله معیار - شماره 26 - مهر ماه 1377


