![]() |
تاریخ:21/08/1387 |
تولد نیما یوشیج
پروانه ی مهجور شعر نوین ایران مبارک
21 آبان زادروز یکصد و یازده سالگی نیما یوشیج است و بی شکنظر بر قامت مردي كه خانه اش در انتهاي زمين است و بر گشايش چشم هاي عليل كوشيد و به راه خود رفت، نيازمند كاوشي دقيق و موشكافانه است. به دلايل متفاوت و مختلفي هنوز نتوانسته ايم گرد غريبانه اش را بزدائيم و اندوهناك تر آنكه خود بر اين ادعا پاي فشاريم كه از اهالي قلم و وادي شعريم و از نيما، تنها به شعر و مطالبي تكراري و گاه غلط بسنده مي كنيم. تاريخ تولدش را گم كرده ايم و در كنارِ نامِ خود نهاده اش، از پرانتزي با نام مجعول (علي اسفندياري) استفاده مي كنيم كه در هيچ جاي آثارش حضور ندارد و سلسه چنبان اين اتفاق گم شده است. چندين هزار كتاب را بايد از اين نام سترد و از آناني كه سالها در كنج خلوت تنهايي خود، كاغذپاره هاي پيرمرد را مي گشودند، پرسيد كه بر كدام دليل او را بر نام قبيله اش سنجاق كرده بوديد! کسی که حتي پيش از تاسيس اداره احصائيه، در حوت سال 1299 در دفتر شعر (قصه ي رنگ پريده، خون سرد)، نام نيما نوري (يوشي) را براي خود برگزيده بود.
هنوز او را شاعر افسانه مي خوانيم چرا كه این شعر طليعه ي سرايش شعر نوين ايران است ولی نمی توانیم بپذیریم که نيما از آن عبور كرده است. زنده ياد محسن هشترودي به تاسي از نام شاعر گلدان شكسته، سولي پرودوم، او را شاعر افسانه ناميد. افسانه محصول سال 1301 شمسي است و نيما در زمان حياتش ديگر آن تعبير را، نامي مسخره خوانده بود. آن نيما با شاعر دهه ي سي، تفاوتي عميق داشت و مي گويد كه: به اين هم قانع و متوقف نمي شوم كه به زبان فلان مستشرق، به (نيكراسوفِ) شرق و در گوشه اي از خودِ شرق به (شاعر افسانه) ملقّب باشم. اگر چه اين القاب از طرف مردمان دانشمند و بصير به من داده شده باشد.
نيما در نامه اي به تاريخ 18 بهمن ماه 1310 مي نويسد: لقب (شاعر افسانه) الان بقدري براي من نامناسب است كه شايد خود من در شك بيفتم كه آيا من بوده ام كه دچار آن همه بَليّه و رنج بوده ام و مثل ديوانه ها به كوه ها و صحراها پناه مي بردم. نه اينكه احساسات جواني و حياتي، در من كاسته شده باشد و پا به سن گذاشته و به اين جهت، اين طور شده باشم. امثال ما كه اهل شهر نيستيم، خيلي بنيه و حرارتمان را حفظ مي كنيم. بلكه به مرور زمان، وضعيات و تجربه به من فهمانيد كه آن حالات سابقه، در حقيقت تسليم به معايب اجتماعي بوده است و هر قسمت اجتماعيِ آن، ناله ي بي فايده در تحت اسارت دشمن. من به طوري از اين ميانه گريخته ام و خودم را عوض كرده ام كه شايد هيچيك از معاصرين، تا حدّي كه مي شناسم، اساساً با من در اين خصوص برابر نبوده و خود را از تحت تأثير افكارِ سمّيِ آن نويسندگان پارازيت كه قرن 19، نماينده هاي مشهور آن را به جمعيت داده است، خلاص نكرده باشند.
و يا به قول جلال آل احمد: نيما شاعرِ دردهاي بي نام و گم شده است. (افسانه)ي او بي شك يك تغزّلِ زمانِ جوانيِ او است. ولي نيماي (ناقوس) و (آي آدمها) نه تنها در واديِ شكّ و ترديدِ (افسانه) زندگي نمي كند، بلكه هنرمندِ مبارزي است كه در آثارِ او، به جاي نِك و نال، فريادِ انتقام ديده مي شود. انتقام از بدبختي ها، از محروميت ها، از فقرها و ناتواني ها. (افسانه) ابتداي زماني است كه نيما خويشتنِ خود را كشف كرده است. (افسانه) كليدِ گشاينده ي استعدادهاي بعديِ او است. هنرِ نيما، تازه با افسانه شكفته شده است. افسانه در عينِ حال، نقطه ي عطفِ ذوقِ نيماست كه او را از كهن سرايي به تجدّد متوجه ساخته است. سكته هايي كه در آن هست، به خودِ شاعر نيز نشان داده است كه ظرفِ بيانِ پيچيدگي هاي ذهني و تصويرهاي تازه ي او نمي تواند عروضِ كهن باشد.
بسياري از شاعران آن دوره شيفته ي شكل افسانه شدند و در افسون افسانه، آشيانه اي در بهشت براي خود دست و پا كردند، بي كه به ديد شاعرانه و معاصر با زمانه ي خود برسند.
نيما مي گويد كه: ببين از زبان (افسانه)، من چطور بهار را وصف كرده ام و عنصري چطور. اگر به تقليدِ صرف از افسانه ي من كسي نتواند اسرار اين انقلاب را زنده نگاه داشته باشد، هرگز نقصي براي كار من نخواهد بود، چرا كه اصل، پيش من است. بيرق هاي من هميشه افراشته و سالم و سرنگون نشدني است. به آنها بايد نگاه كرد و طرحِ نو را در صورتِ آنها تجسّس كرد. از (افسانه)ي من پيروي مي كنند. اما فقط به صورت، و همين طور از چند قسمت شعرهاي جديدِ ديگران. بدون اينكه بدانند كه چه سرّي، شعر قديم و جديد را از هم متمايز مي كند. اين گمراهي براي من كه مي خواهم مردم را به حقيقتِ صنعت هدايت كرده باشم، خالي از تاسف نيست. قبل از شاعري من هم، بندرت و تفنن، مردمان متوسط به طرز شعرِ مغرب پيروي كرده اند. گذشته از اينكه اين پيروي از حيث بيان ادبي ناقص است، از حيث صنعت كاملاً ناقص تر است. ميرزاده عشقي در خصوص فورمِ شعري هم، گذشته از تقليد از (افسانه)، يك آزادي را شبيه به آزاديِ كلاسيك در اروپا (با مخلوط كردن وزن هاي مختلف) در نظر گرفته است، چنان كه در (كفنِ سياه). نارسايي كه در افكار ميرزاده هست (و آن تقريباً صفتِ عموميِ افكار همه ي نويسندگان و شعراي ماست)، نداشتن پرنسيب و نظر معيّن است.
منظومه ي افسانه طوري است كه مردم مي پسندند، به خلافِ قطعاتِ كنونيِ مخلص كه سمبوليك و به سبكِ شعرِ آزاد هستند. به فهمِ آنها نزديك است و روزي كه همه چيزِ ما عوض شود و ذوق و طرزِ مشاهده ي شاعرانه ي ما هم بالتبع با آن عوض شده است، مي تواند براي رمانتيكِ ادبياتِ ما چيزي باشد. يعني اول نمونه ي با طرزِ كارِ تازه كه گوينده ي آن به الفاظ اٌمَراپسند و از فايده افتاده و نجيب نما، كه دستاويزِ شعراي متفنّن است، متوسل نشده بلكه به زبانِ ساده، حرفِ دلِ خود را زده است. مثل اينكه سراينده ي اشعار براي شخصِ خودش سروده و در حينِ سرودن، كسي را در نظر نداشته است. آنچه را كه مي بيند و از آن لذّت مي بَرَد و درد مي كشَد و با درونِ او پيوستگي هاي خاصي را دارا است، به زبان مي آوَرَد. نه آنچه را كه جلوه ي ظاهري بيشتر با آن است، اما معني را كم جلوه مي كند. به طوري كه شيّادها به دهاتِ دوردست رفته، قطعه ي مسي را جلوه ي طلا داده، دهاتي ها را با آن گول مي زنند. شعرهايي هم كه مقصدِ اصلي شان شعر نيست، در چشمِ من به دلقك ها شباهت دارند كه الفاظِ قدما را پس و پيش كرده، آنچه را كه بوده و كهنه شده و به زندگيِ ديگران تعلق داشته است، مالِ خودشان جلوه مي دهند. يك شعر از (افسانه) را مي خوانند. بالبديهه به همان وزن، يك شعر بدون معنا از خودشان مي سازند به آن مي افزايند، دوباره سه باره از سر گرفته مي خوانند و مي خندند. مخصوصاً رشيد.
خوب يا بدي اي كه در اين منظومه مي يابيد، نيمايي است كه در بيست و سه چهار سالِ پيش بوده. از پشت كوه هاي روبرو به اين شهر آمده و زندگيِ آشفته ي پُر از عشقِ به ناكامي رسيده اي را در اين شهر مي گذرانيده است.
نيما يك شاعر خودجوش است. كسي ست كه شهرتش مديون عمل اوست و در تحت لواي هيچ پرچمي قرار نگرفت. كدام شاعر را مي توان هم سنگ او دانست كه از ميان خارزاري سهمناك شكوفا شود. در سرتاسر زندگي و آثارش، مدح و ثناي شاهي، وزيري، حاكم و خاني را نمي توان يافت و اگر نامي هست تعلق به هنرمندي، مصلحي و مبارزي دارد كه با تفكر و آرمان انساني اش قرابتي داشته است. نيما نه تنها در شعرش، بلكه در زندگي خويش هم عصيانگر است. حتي هم صنفان هنري اش به دشمني با او بر مي خيزند و در صدد خذفش برمي آيند. نيما يك مبارز است. در بحبوحه ي نبرد ميرزا كوچك خان جنگلي آرزوي كشته شدن در راه آزادي مي كند و به مادرش مي نويسد: پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام. لشكر گرسنه ها درحواليِ كلاردشت هستند. شيطان با فرشته مي جنگد.
و همدرد با مبارزي ديگر، شعر (نامه به يك زنداني) را مي سرايد:
از براي اين است
شب و روزِ تو در آن تنگْ حصار
و شب و روزِ من اندر دلِ اين باز حصاري ( كه به ظاهر نه چنان زنداني است )
همه با رنج و تَعب مي گذرد. …
و در ستايش سرهنگ احمد خان پولادين كه در 24 بهمن 1306 به دستور رضا خان اعدام شد، پيش از خشكيدن خونش، شعري با نام (سرباز فولادين) مي سرايد:
اين ماجراي دست ز جان شسته اي است كاو
آمد كه دادِ مردم، بستاند از عدو
اما چگونه داد، و آنگه چه دشمني؟
تيغي كه انتقامش در زهر مي كشيد
تيزي گرفت از شب و از هزار اميد
اندر شبي دگر، خاكش غلاف شد.
وآمد اسير، محرمِ اين عرصه يِ نبرد
آن بارور درخت، به هنگام چاره كرد
همچون يكان يكان همكارها بكار.
كس را جگر به گفتنِ حرفي در آن نبود
جز از پيِ شكست در اين ره نشان نبود
او را در اين زمان، اين بود آنچه بود. ...
و شعرهاي ديگري كه هر يك گوياي دغدغه ي شاعر از رهايي مردم از ستم حاكم بر جامعه هست و در برابر سلطه ي رضاخاني سر خم نمي كند. نه مرغ سحرخواني ست كه بر بال ملك الشعرائي نشيند و چهار خطابه را براي رضا خان بسرايد و روزي در مدحِ شركتِ نفتِ انگليس و روزي ديگر در مدحِ قفقاز، شعري بسرايد و تلويحاً صله اي بطلبد و نه مانند فاميل و شاگرد خود پرويز ناتل خانلري ست كه به مجرد به قدرت رسيدن رضاشاه، مثنوي بالا بلندي در مدح شاه بنويسد و در نوروز 1305 در حضور اعليحضرت بخواند تا بعدها به پست سناتوري و وزارت كشور منصوب شود.
او آب در خوابگه مورچگان ريخت و شاعران بسياري را بر عليه خود شوراند. مجله ي سخن از او شعر و مطلبي چاپ نمي كند و اگر در مجله اي اثرش به چاپ مي رسد، مورد بهره برداري و سوء استفاده در تاييد تفكر گردانندگان نشريه قرار مي گيرد. باور كنندگان او، يا ميرزاده عشقي و عارف قزويني هستند كه هر يك در راه مبارزه جان مي بازند و يا محسن هشترودي زاده و ابوالقاسم جنتي و رسام ارژنگي هستند كه در حكومت، محلي از اِعراب ندارند و يا جلال آل احمد و شاملو كه مورد غضب دولت واقع مي شوند. شاعراني نظير دكتر حميدي شيرازي او را تمسخر مي كنند و حتي شاعران نوپردازي كه خود زماني مريد او بودند، حضور معنوي اش را كتمان مي كنند. نيما، تنها و غريب است.
فريدون توللي نخستين شعر نو خود به نام پشيماني را در پاييز سال 1319، هنگامي كه دانشجوي ادبيات بود، تحت تأثير افسانه ي نيما سرود و از عشق مفرطش به نيما، نام دخترش را نيما گذاشت ولي در انتها قصيده سرا شد.
نيما مي گويد: من بسيار بسيار از اين جوان ها را ديدم كه به من گرويدند، بعد به من تُف انداختند. تولّلي يكي از آنها بود. من كارِ شب پا را، با ساده لوحي، در موقعي كه كنگره ي نويسندگان مي خواست مرا كِنِفت كند، به نامِ او كردم. حقيقهً من چقدر دهاتي بوده و هستم. يعني چقدر ساده لوح و غيرِ قابلِ زندگي در شهرها.
منوچهر شيباني در سال هاي 1318 تا 1320 در هنرستان نساجي شاهي (قائم شهر) درس مي خواند و توسط سربازي روسي با اشعار لاهوتي آشنا مي شود و تحت تاثير او شعر نو مي سرايد و نخستين مجموعه شعر خود را با نام جرقه در اواخر سال 1324 توسط حزب توده منتشر مي كند. روزي احسان طبري، نيما را با شيباني آشنا مي كند و نيما از زبان و نوآوري شيباني به وجد آمده و او را (وليعهد من) مي نامد. شيباني مي گويد كه: من تحت تاثير لاهوتي هستم. نيما ناراحت مي شود و مي گويد: لاهوتي چه كسي است؟ اين شيوه را من ابداع كرده ام.
نصرت رحماني در سال 1332 با نيما آشنا مي شود و نيما در اسفند ماه 1333 يادداشتي بر كتاب كوچ مي نويسد. رحماني در رثاي او مي نويسد كه : او پدرِ شعرِ نو نبود/ او خداي شعر بود، خداي شرف بود. خداي انسانيت بود/ افسوس ... او زود مُرد. قرن ها زودتر از تولدِ اشعارش.
ولي نصرت رحماني، خود را ميراث دار هدايت مي داند نه نيما و در مقاله اي، (جيغ بنفش) را به عنوان پلاكارد شعر نو معرفي مي كند.
اخوان ثالث هم كه مريد نيما شده بود و عطا و لقاي نيما را نوشت، در سال هاي پاياني عمر خود، به (تو را اي كهن بو و بر دوست دارم) مي رسد و نمي تواند ادامه ي شعر نيمايي را در آثارش ماندگار كند. كسي كه از خراسان نقبي به يوش زده بود، دوباره به خراسان باز مي گردد.
محمد حسين شهريار هم كه خود روزگاري با نيما حشر و نشر داشت و به تاسي از او هذيان دل و اي واي مادرم را سروده بود و نيما او را ستوده و گفته بود: (هذيانِ دل) وسيله اي است كه حقِّ او را در ادبيات فارسي نگاه مي دارد و شعر را معني داده است، در مصاحبه اي مي گويد كه : نيما شاگردِ ملك الشعرا بود. قطعات و قصايدِ خوبي داشت. شعرِ تازه هم ابداع كرده كه اسمش را گذاشت، شاهكارِ نيما. همين است، خوب است، در من هم خيلي تأثير كرد. نيما ده سال از من بزرگتر بود. او پيش كسوت بود. من خيلي از افسانه ي او متأثّر شدم. وقتي كه گيرِ اين بچه هاي هزار و سيصد و بيست افتاد، مجبورش كردند كه اين چرنديات را بگويد. نيما بجز افسانه يك شعرِ خوب ندارد، يك شاگردِ خوب هم ندارد. اصلاً ما از آن به بعد، دو تا شاعرِ خوب داشتيم كه شاگردهاي من بودند. يكي هاله بود، همان شاعرِ مرا ببوس و يكي هم سايه كه غزلياتِ خوبي دارد.
توطئه سكوت در باره نيما به آنجا مي رسد كه در نامه اي به بهمن محصص مي نويسد كه: شوخي نپنداريد! نزديك شده است آن روزي كه شما در ولايتِ غربت بشنويد، به جُرمِ كوتاه و بلند كردنِ مصراعها، استادِ گرامي، محكوم به حبس و اعمالِ شاقّه شده باشد.
نيما شدن، شاهكارِ خودِ نيماست و او تكامل شعر نو را با نگاهي عميق به ادبيات كلاسيك ايران تئوريزه كرده است. از شاعران نوپرداز پيش از نيما، بايد از ابوالقاسم لاهوتي، تقي رفعت، جعفر خامنه اي و شمس كسمائي ياد كرد. ابوالقاسم لاهوتي كه نظامي مردي شورشي بود و تمام زندگي خود را در طرح كودتا و ضد كودتا گذراند، نتوانست در شاعري به مقامي دست يابد و تنها نگاهي تبليغاتي و روزنامه اي داشت. شاعر شهيد تقي رفعت يكي از كساني بود كه شايد مي توانست باني شعر نو بشمار آيد. او كه شاعر، نويسنده و روزنامه نگاري انقلابي بود، همراه شيخ محمد خياباني در جنبش مشروطيت بود و با تسلط به زبان هاي فارسي، تركي و فرانسوي، آثاري در هر سه زبان داشت و متاثر از شعر شاعران نوپرداز نشريه ادبي (ثروت فنون) تركيه بود و علاوه بر سردبيري روزنامه تجدد، ارگان حزب دمكرات آذربايجان به تاسيس مجله ي آزاديستان همت گماشت و توانست شاعراني مانند خامنه اي و كسمايي را با خود همراه كند. تقي رفعت پس از شكست قيام نهضت دموكرات آذربايجان و كشته شدن خياباني، در سي و يك سالگي خودكشي كرد و نطفه ي اوليه ي شعر نو در تبريز عقيم ماند.
گويا نيما تنها نام لاهوتي و خامنه اي را شنيده و يا ديده باشد و در نوشته هايش از شاعران مجله آزاديستان و آنچه در تبريز بروز كرده بود، خبري نيست. علي اصغر حكمت در سخنراني خود در اولين كنگره نويسندگان ايران در سال 1325 دست به نوعي تقسيم بندي صنفي و موضوعي مي زند كه نام اين شاعران نوپرداز ذكر مي شود. نام لاهوتي كرمانشاهي در ليست اشعار تاريخي، اشعار مترجم، اشعار صنايع عصري و ادبيات كارگري گفته مي شود و جعفر خامنه در گروه شاعران وصفي جاي مي گيرد. جالب اينجاست كه نام نيما در هيچ كدام از اصناف جاي ندارد و نيما مي نويسد كه: چون حد و رسمِ شعر را نمي فهمد، به اصناف بنديِ اشعار پرداخته است. همه هستند به استثناي نيما يوشيج و اين مايه ي افتخار است.
نيما متولد روستاي يوش مازندران است. جد پدري اش نايب الاياله علي خان يوشيج و پدرش ابراهيم خان اعظام السلطنه، مردي شجاع و عصباني بود كه تاثير شگرفي بر فرزندان خود گذاشت. او از حاميان مشروطه و از موسسين انجمن طبرستان به معيت امير مويد سوادكوهي بود و در تاسيس كتابخانه ملي نقش داشت.
نيما مي گويد كه: پدرم، خودش مرا دور از مردم و خشن بار آورده بود. چيزي كه مرا رام مي كرد و از خيلي كارها كه آدم را به خطر مي اندازد، باز مي داشت اين بود كه طبيعتِ من كاملاً شاعرانه شده بود و خوشيِ من اين بود كه شكيبا باشم، تا اينكه تابستان شود و من باز به يوش و جنگل ها ي ييلاقي كلارزمي و اليو بروم.
جد مادري اش، حكيم نوري بود كه نيما از او با عنوان، منتقد، فيلسوف و شاعر ياد مي كند و مادرش طوبي مفتاح، زني بود كه اشعار زيادي از حفظ بود و به مناسبت، آن را در گوش فرزندان خود زمزمه مي كرد. نيما مي گويد كه: زندگيِ بدويِ من در بينِ شبانان و ايلخي بانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاطِ دور، ييلاق ـ قشلاق مي كنند و شب، بالاي كوه ها ساعاتِ طولاني با هم به دورِ آتش جمع مي شوند. از تمام دوره ي بچگيِ خود، من بجز زدوخوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگيِ كوچ نشيني و تفريحات ساده ي آنها، در آرامش يكنواخت و كور و بي خبر از همه جا، چيزي به خاطر ندارم. در همان دهكده كه متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزدِ آخوندِ ده ياد گرفتم. او مرا در كوچه باغ ها دنبال مي كرد و به بادِ شكنجه مي گرفت. پاهاي نازك مرا، به درخت هاي ريشه و گزنه دار مي بست. با تركه هاي بلند مي زد و مرا مجبور مي كرد به از بَر كردن نامه هايي كه معمولاً اهل خانواده ي دهاتي به هم مي نويسند و خودش آنها را به هم چسبانيده و براي من طومار درست كرده بود.
طنين ضربه ي تركه هاي آخوند ده در آثار نيما بجاست و در شعر بلند (يادگار) نيز از روزگار كودكي خود ياد مي كند.
در دامنِ اين مخوفْ جنگل وين قُلِّه كه سَر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادرِ منِ زار گهواره يِ من نهاده بوده است
ابر و گُل و كوه، پيش چشمم آوازه يِ زنگِ گلّه در گوش
اين شوم و زبونْ دلم كه گم كرد از شومي اش آشيانه ي من
مي گفت براي من همه شب نَقلي به پسندِ بچّگانه
كه گلّه يِ گوسفندِ ما بود جنبيده ز جا فتاده بر راه
كه توده شده چو پيكرِ كوه حلقه زده همچو موج دريا
آواز پرندگان كوچك وآن خوب خروسكِ محله
فارغ ز دي و ز رنجِ فردا از كشمكشِ زمانه رسته
اين نعره ي بچّه هاي دِه بود: (هاي هاي، رفيق جان كجايي
يكتاي به بَر سفيد جامه زنگوله به دست، جَسته از جاي
من زلف فشانده شعرخوانان در دامنِ ابر مي شدم گم
خنده بگريخت از لبِ من دل ماند ز انبساطْ مهجور
تا چند به آشيانه ماندن ديديد چه ها ز حاصلِ من
اي طالعِ نحسِ من، مگر تو مرگي كه به ناگهان درآيي!
بويَم رُخِ روز و گيسوي شب كز جنس تواَند اي گذشته
اي نادره يادگارْ عِشقا! مُردم زِ بَرِ تو، دل نبُردم
امّيد دَهي به روزگاري كز تو نَبُوَد مرا جدايي
نيما در بيست سالگي، تصديق نامه ي خود را از مدرسه ي عالي سن لويي دريافت مي كند و در همين سالها دل در گروي دختري از اقليت هاي مذهبي مي بندد و پافشاري دختر بر كيش خود منجر به جدايي مي شود و تجلي اين جدايي را در (قصه ي رنگ پريده، خون سرد) بيان مي كند .اين دلباختگي طليعه ي حيات شاعرانه ي وي گشت.
شهر، درد و محنتم افزون نمود،
اين هم از عشق است، اي كاش او نبود!
من هراسانم بسي از كارِ عشق،
هر چه ديدم، ديدم از كردارِ عشق.
او مرا نفرت بداد از شهريان،
واي بر من! كو ديار و خانمان؟
خانه ي من، جنگل من، كو، كجاست؟
حاليا فرسنگ ها از من جداست.
بختِ بد را بين! چه با من مي كند؟
دورم از ديرينه مسكن مي كند.
يك زمانم اندكي نگذاشت شاد،
كس گرفتارِ چنين بختي مباد!
نيماي تلخ كام، براي فراموشي از مهر بي پيوند، به يوش رفت و در ميان قبايل كوهستاني و چادرنشين ولايت، پاي بندِ گلي وحشي شد و عشق به صفورا، موجب حيات و حركتي شوق افزا شد. نيما، صفورا را هنگام آب تني در رودخانه ديده بود و از الهام بخشي اين منظره ي شاعرانه و مهيّج و محروميت عشق پيشين، منظومه ي جاوداني افسانه را پديد آورد. پدر نيما ميل داشت كه او با صفورا ازدواج كند. ولي صفورا، اين مرغ آزاد بياباني، حاضر نشد به شهر آيد و در قفس زندگاني شهرنشينان زنداني شود. ناگزير از هم جدا شدند. او رفت و منظره ي آخرين ديدار وي كه بر اسب نشسته، دور مي شد و به گرمسير مي رفت، همواره در خاطر نيما بجاست. زان دير سفر كه رفت از من/غمزه زن و عشوه ساز داده/دارم به بهانه هاي مانوس/تصويري از او به بر گشاده
صفورا تجلي مهرباني و صفاي طبيعت بود و نيما نتوانست او را همراه خود كند. نيما هيچگاه نتوانست صفورا را فراموش كند و آن غزال رعنا هميشه در ذهنش مي خراميد. در مجموعه تبري روجا، نيما با لطافتي پر درد مي سرايد كه: جوُمِه به صحرا اُ ديمُ دِل به دُريو (لباسم را به صحرا و دلم را به دريا مي دهم) ـ شِ هَسِّكا پيل كُتُمُ كُمِّ اوُ (استخوانم را مي كوبم و آب مي كنم) ـ سَفورا ! اوُندَم كوُ توُ رِ ويمِّ خوُ (صفورا ! هنگامي كه تو را در خواب مي بينم) ـ اَي زِنِّه وُمِّ چِش چِشِ گيرنِ سوُ (باز زنده مي شوم و چشمانم روشن مي شود)
سالها بعد به دكتر جنتي مي نويسد كه: اگر بداني من در چه رنجي بودم. من چه كشيدم و چه ديدم و چه مي بينم. منِ كوهستاني و در ميانِ قبايلِ چطور سربلند بزرگ شده، چطور اسير شعر و معرفت شده و بعد اسير شهر شدم و چه كشيدم. همه ي اين نقطه ها در اين سطرها، تيرهايي است كه بعد از صفورا به دست من اصابت كرد و من بار آن را كشيدم و اگر تو بداني كه چه كشيدم. پدرم، خانِ برومند و پاكدامن و شجاعي بود، اما پسرش در چنين زندگي افتاد. اگر بداني كه من چه كشيدم! همه چيز با او رفت. مردان تنومند و شجاع، چادر و گوسفند و چه و چه و چه. اگر بداني كه من چه كشيدم! سايه هاي گذشته هاي پهلوانيِ من دارد مرا مي كُشد، زيرا كه شعر و نيت به خدمت زبان فارسي، نيت هدايت مردم، مرا كشته است. اگر بداني من چه كشيده ام. كشيده ام آنچه را كه شهدا مي كِشند. مي فرمايد: من عفت من عشقه فهو شهيد. كسي كه از عشقش چشم پوشيد از شهداست. اگر بداني من چه كشيده ام.
اين شكست، دوباره نيما به شهر كشاند و در بيست و دو سالگي در قسمت بايگاني وزارت ماليه مشغول بكار شد. اولين اثر خود (قصه ي رنگ پريده، خون سرد) را در حوت 1299 با امضاي نيما نوري (يوشي) مي سرايد و در حمل 1300 در 30 صفحه و به قيمت يك قران در مطبعه ي سعادت بچاپ مي رساند و مصائب خود را نجوا مي كند.
من ندانم با كه گويم شرحِ درد:
قصه يِ رنگِ پريده، خونِ سرد؟
هر كه با من، همره و پيمانه شد،
عاقبت شيدا دل و ديوانه شد.
قصه ام عشاق را دلْ خون كند،
عاقبت خواننده را مجنون كند.
آتش عشق است و گيرد در كسي
كاو ز سوزِ عشق، مي سوزد بسي.
قصه اي دارم من از يارانِ خويش
قصه اي از بخت و از دورانِ خويش.
در همين سال برادرش لادبن، به شوروي گريخت. او ماجراجو و اهل سياست بود و در دوران نهضت جنگل با حزب كمونيستي عدالت ايران همكاري مي كرد. پس از شكست نهضت جنگل و آغاز حكومت رضاخاني، به شوروي رفت و در دانشگاه كمونيستيِ زحمتكشان شرق به تحصيل پرداخت و سرانجام در تصفيه هاي زمان استالين، جان باخت. نيما به لادبن بسيار علاقمند بود و با او مكاتبات فراواني داشت. گويا زماني لادبن به ايران آمده و در يوش مخفي شده بود.
نيماي جوان و پرشور در گرماگرم حوادث جنگل قرار داشت و براي مبارزه با نيروهاي سركوبگر آماده مي شود. او همچنين دوستان جوانش را به مبارزه تشويق مي كند و خانواده اش را براي جان فشاني خود آماده مي نمايد. در نامه اي مي نويسد كه: فقط اميدواري من به شما جوانها است والا هرگز كسي نمي ديد با كاغذ و قلم سروكاري داشته باشم. اين براي شما است كه چيز مي نويسم و در آتيه آنها را خواهيد خواند. ... جوان ها! همّت كرده استعداد به خرج دهيد. سرنوشت آينده ي عالم در زير همّت شما مخفي شده است. خودتان را بشناسيد. مليّون ها! اطفال بي گناه و ضعفاي محروم از حقوق، چشم باز كرده به مردانگي و همّت شما نگران شده اند. وظيفه ي خودتان را از خودتان بپرسيد. ... من تا آخرين قطره ي خون براي دفاع از حقوق انسان آفريده شده ام. فردا است كه در زير بار غبار گلوله، فريادهاي مرا خواهند شنيد ((فرياد از خراب كنندگان اجتماع!)). ... جسد مرا در ميان كشتگان راه حق خواهند ديد يا باز خواهند شنيد كه فرياد مي كشم: انتقام! انتقام!
نيما به خواهرانش مي گويد كه: آيا به چندين هزار كشته ي ميدان هاي جنگ، تمام ضعفاي كشته شده، نمي خواهيد يك نفر برادرتان را هديه كنيد؟ البته اگر حقِّ انتقام در شما مي جنبد.
شكست جنبش جنگل و غيبت لادبن، نيما را گوشه نشين مي كند و شب سروده هاي نيما با شعر (اي شب) آغاز مي شود.
هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بَركَن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدنِ روزگار سيرم.
در سال 1301 افسانه را مي سرايد و به استادش نظام وفا تقديم مي كند. او ديگر حوصله ي كار در وزارت ماليه را ندارد و سه ماه بدون مزد به اداره مي رود و رئيس اداره از او ناراضي است. در اين سالها نيما سرايش شعر نوين را آغاز مي كند و محبس، افسانه و قطعات ديگرش را بيرق هاي موج انقلاب شعر فارسي مي نامد. نيما از اوضاع زمانه و حكومت وقت مي نالد و به يكي از دوستان مبارزش مي نويسد كه: من خوب حقيقتِ اخبار را بدست آورده، از جسارت قزاق ها باخبرم كه به چه بهانه يكي دو ماه ترا به حبس انداخته اند. اينها مردماني هستند كه خودشان نمي دانند چه مي كنند. شباهت دارند به لشگر هاي شمر و پسر معاويه. براي كمي پول، درجه، منصب و نشان، مردم و خودشان را بازيچه ي اراده ي ديگران قرار مي دهند و جهالت آنها گاهي قابلِ رقّت است. چه كنيم؟ ما در عهدِ مضحكه و جنايت واقع شده ايم. اگر حقّ خودمان را كه به اسم قانون و به اسم هاي مختلف ديگر غصب كرده اند، بخواهيم محرمانه يا به انواع ديگر تصرّف كنيم ما را دزد، خودسر و خيانتكار اسم مي گذارند. ما عموماً اسير، محروم و بي كلاه زندگي مي كنيم. بينِ ما، مخالفت و دشمني و نزاع مهيّا كرده اند تا از زدوخورد ما با هم، جيب ها و كيسه هاشان متّصل پُر شود. اين است عدالت واقعيِ آنها.
در سوم خرداد ماه 1304 شمسي، شناسنامه خود را از اداره سجل احوال بلديه تهران دريافت مي كند. مشخصات او چنين آمده است: نيما خان يوشيج، بيست و پنج ساله با شغل عضو وزارت ماليه به نشاني تخت زمرد از نور مازندران.
به پيشنهاد و معرفي خواهرش، نيما در 6 ارديبهشت 1305 با خانم عاليه جهانگير فرزند ميرزا اسماعيل شيرازي و خواهر زاده ي انقلابي و نويسنده ي مشهور، شهيد ميرزا جهانگير صوراسرافيل ازدواج مي كند و ماهي نمي گذرد كه پدرش ابراهيم خان، بدرود حيات مي گويد و نيما تا سالها بار حسرت پدر، آن پهلوان انقلاب را مويه مي كند. ابراهيم خان در خانواده، جايگاه موثر و ويژه اي داشت و فرزندانش تحت تاثير شديد او قرار گرفتند.
به فصلِ همه، فصلِ كشت و چمن
چنين مرگ هر جا گشاده دهن
پدر مي بُرَد ناگهاني ز من
سيه مي كند صبحِ پاك مرا
بدين عذر، كاين است رسمِ جهان
ز من مي بَرَد شير مردي جوان
پدر نه، رفيقي، بسي مهربان
يكي شوخِ خندانِ دل زنده اي
به سود اي خِرَد گرچه ناكام بود
به غم خوردنِ خويش، آرام بود
در اين خانه چون ماه بر بام بود
ولي ماه، همواره تابنده نيست
يكي هفته شيرِ دلير از خيال
نخواند و نخفت و نخواباند يال
همي شد بر او اين خموشي وَبال
چه دارد به سر، هرزه تقديرِ ما
اشعار و مطالب نيما در اين سالها به روزنامه هاي قرن بيستم، نوبهار و شفق راه مي يابد و در اسفند ماه 1305 مجموعه ي شعر (خانواده ي سرباز) را چاپ مي كند.
بالاخره نيماي خسته از شغل بي ارزش خود، پس از نوشتن نامه اي به تاريخ 13 آبان 1306 خطاب به روساي خود، منتظر خدمت مي شود. او در اين نامه مي نويسد كه: گفته بوديد طرزِ سوزن زدن، بسته كردن، چسبانيدن كاغذها، بستن دوسيه ها، باز كردنِ قوطي ها را ياد بگيرم، زيرا كه ترقّي، نردباني است كه پلّه دارد. اين پلّه ي اوّل است كه بيش از هشت سال، روي آن ايستاده ام. همه كس به من تنه زد، رفت و من، بدونِ حركت مانده ام. ... من مثل ديگران نمي توانم يك قطعه از اشعارم را به زيرِ پاي فلان رئيس يا امير يا وزير بيندازم. قلم را پَست كنم. خيالاتِ مقدّسم را كوچك نكرده ام كه به من ترحّم داشته باشيد يا كمك بفرمائيد. ولي اظهارِ درد كردن، يك نوع فطرتِ طبيعي است. من مطابقِ عادت و طبيعت، رفتار نمي كنم.
در سال 1307 بخاطر معلمي همسرش عاليه به بارفروش (بابل فعلي) نقل مكان مي كند. نيما كه شغلي ندارد با دقت در احوال مردم بارفروش مطالعه مي كند و يادداشت هاي روزانه خود را تحت عنوان سفرنامه ي بارفروش مي نگارد و با ظرافتي شاعرانه و بي بديل، اوضاع سياسي ـ اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي اهالي را بررسي مي كند. در همين شهر به اجراي نمايش سرخر مولير كمك مي رساند و در اولين اجرا، سخن راني نموده و حكومت را به باد استهزاء مي گيرد و بر عليه او صورت جلسه اي تنظيم مي كنند. در سال 1308 عاليه خانم را به اداره ي معارف لنگرود معرفي مي كنند و او نتوانست مدرسه لنگرود را تحويل بگيرد و به رشت عزيمت مي كنند. به برادرش لادبن مي نويسد كه: بعد از يك ماه سرگرداني، حاليه در رشت زندگي مي كنم. زنم مديره ي دارالمعلمات است. عالي ترين مدرسه ي اين شهر و شخصاً خودم، بيكار. شايد بتوانم شاگرد پيدا كنم، علم التربيه يا معرفه النفس يا ادبيات و فرانسه درس بدهم و كمتر سرزنش هاي زنم را راجع به اينكه چرا عايدي ندارم، بشنوم. حقيقهً اين بارِ طاقت فرسايي بود كه من قبول كردم. اين كه متأهل باشم.
نيما علاوه بر سرودن شعر، به نمايشنامه نويسي روي مي آورد و با بسياري از هنرمندان ارتباط نزديكي برقرار مي كند. در آغاز زمستان سال 1308، عاليه خانم را به شهر لاهيجان مي فرستند و آنها به ناچار رشت را ترك مي گويند. از آثار نوشته شده در شهر لاهيجان بايد از داستان (مرقد آقا) نام برد كه حوادث آن در اين ناحيه اتفاق مي افتد. از ابتداي سال تحصيلي 1309، نيما و همسرش به آستارا منتقل مي شوند و او هم طي حكمي، از اول مهر ماه به معلمي مدرسه ي متوسطه آستارا انتخاب مي شود. همكاران نيما قادر به تحملش نبوده و برعليه او گزارشاتي را به مافوق خود مي نويسند. از اسفند ماه 1309 او را به عنوان فردي عصباني، ديوانه و مختل الحواس به اداره ايالتي معرفي مي كنند و او كه در برابر خودسري هاي رئيس معارف آستارا، محصلين را به اعتصاب و اعتراض تشويق كرده بود و در سراسر زندگي خود، تن به زور نداده بود، حاضر به انتقال و تدريس در اردبيل نشده و تدريس را رها نموده و در تهران ساكن مي شود. در سال 1316 در دوره دوم مدرسه صنعتي ايران و آلمان، به تدريس ادبيات مشغول مي شود و در سال بعد به عضويت هيئت تحريريه ي مجله موسيقي پذيرفته و همكار محمد ضياء هشترودي، صادق هدايت و عبدالحسين نوشين مي شود. مجله موسيقي از انتشارات اداره ي موسيقي وزارت فرهنگ بوده كه به مديريت غلامعلي مين باشيان از فروردين ماه سال 1318 به چاپ رسيد و نيما آثار فراواني از شعر و نثر خود را در آن مجله به چاپ رسانيد.
در سال 1322 شعر (اميد پليد) نيما به صورتي مغلوط در شماره هيجدهم نشريه ي نامه مردم با مقدمه احسان طبري به چاپ مي رسد كه نيما از مقدمه ي طبري بشدت عصباني مي شود و در نامه اي طولاني به او پاسخ مي دهد و بالاخره مي گويد كه : خوشوقت خواهم بود كه قطعه شعر را، خودتان در روزنامه اصلاح يا تجديد كنيد تا اينكه نادلچسب تر از اين كه هست در برابر ذوقِ مردم قرار نگرفته از تحيّر مردم در باره ي چيزي كه تحيّر ندارد، دوست شما اسبابِ كيف و لذت بيشتري براي خود به دست آورده باشد. آنكه منتظر است روزي شما را بيش از خود در نظر مردم ناستوده ببيند.
از سال 1323، نيما نظريات خود را به صورت پراكنده تحت عنوان حرف هاي همسايه مي نويسد. در خرداد ماه 1325 زندگي نامه ي خودنوشت را جهت معرفي خود در نخستين كنگره ي نويسندگان ايران كه از 4 تا 12 تير ماه در انجمن روابط فرهنگي ايران و اتحاد جماهير شوروي برگزار مي شود، مي نويسد. اين كنگره كه در خانه ي وكس تهران برگزار شد از 78 نفر از شاعران و نويسندگان ايران دعوت بعمل آورد و عده ي زيادي از روزنامه نگاران و رجال برجسته و روشنفكران ايران به عنوان ميهمان حضور يافتند. نيما در ميان بسياري از شاعران كهن گرا و بي خبر از تجدد ادبي، شعرهاي (شب قورق)، (آي آدمها) و (مادري و پسري) را ارائه داد و دكتر مهدي حميدي از مخالفان نيما، با قرائت شعري با نام (حقيقت شعر)، او را به باد تمسخر و استهزار گرفت. نيما هرگز حميدي شيرازي را جدي نگرفت و تنها در نامه اي كه به شين پرتو مي نويسد، مي گويد كه: (يك نفرهايي كه اخيراً در طهران ديدم، با تمام نشاني، هم امروالقيس بودند و هم شكسپير و هم كسان ديگر. حال آن كه هر كس با هر عيب و حسني كه دارد، خودش است.) و تنها احمد شاملو در برابر اين لجاجت، سرسختانه مي ايستد و در بخشي از شعري با عنوان (حرف آخر) به حميدي پاسخ مي گويد كه: چه كند صبح كه گر آينده قرار بود به گذشته باخته باشد/ دكتر حميدي شاعر مي بايست به ناچار اكنون/ در آب هاي دوردست قرون/ جانوري تك ياخته باشد. از فعاليت هاي مهم نيما در اين سال بايد از نامه به شين پرتو ياد كرد. پس از اختناق شديد پس از 21 آذر 1325، نيما شعر پادشاه فتح را سرود كه شرايط تاريخي و سياسي آن دوره را نشان مي دهد.
نيما در سال 1328 قطعه زميني را در منطقه تجريش و ميان زمين هاي كشاورزي خريداري كرد كه از آب و برق محروم بوده و در بيرون شهر قرار داشت. بعدها جلال آل احمد، همسايه ي نيما شد. جلال كه خود زماني در هيئت تحريريه مجله مردم حزب توده قرار داشت و در حك و اصلاح اشعار نيما جهت چاپ در مجله نقش داشت، پس از جدايي از حزب توده، نيروي سوم را به همراه خليل ملكي بوجود آورد و در مجله ي هفتگي نيروي سوم، به معرفي نيما و آثارش پرداخت و بزرگداشتي را براي او ترتيب داد. جلال آل احمد در خرداد ماه 1332 نامه ي تندي با عنوان (دوست پير شده ام، آقاي نيما) و با امضاي (كدخدا رستم) نوشت كه نظرات خود را در باره سياست و ادبيات، بيان مي كند و نيما در نامه اي به او پاسخ مي گويد. در فروردين ماه 1333 مامورين شهرباني به خانه ي نيما ريخته و او را بازداشت مي كنند. در يادداشتي مي نويسد كه: من يك شبانه روز زنداني شدم. سابقاً هم در زمستان آمدند و همه ي خانه ي مرا، زير و رو كردند. پنجاه قبضه پنج تير مي خواستند و رفع شد. در سال 1334 مكاتبات زيادي را با بهمن محصص، نقاش معاصر انجام مي دهد و در خرداد ماه 1335 وصيت نامه ي خود را مي نويسد و دكتر محمد معين را به عنوان وصي آثار خود، حق كنجكاوي مي دهد و جلال آل احمد و ابوالقاسم جنتي عطائي را به شرطي كه هر دو با هم باشند، حق حضور و دخالت مي دهد.
در اين سالها نيما دچار اختلاف خانوادگي با عاليه و تنها فرزندش شراگيم مي شود. نيما به علت مخالفت همسرش، نمي توانست مهمانان و دوستانش را در خانه بپذيرد و اين ديدارها در خانه آل احمد انجام مي شد و شيطنت شراگيم و تنبلي اش در درس خواندن، او را بسيار خسته و فرسوده كرده بود. در يادداشتي به تاريخ 11 آذر 1338 مي نويسد كه: (در كشمكشِ فكرهاي احمقانه ي اين زن و اين بچّه ام كه در اين سرما، تعطيلِ دي را به يوش برويم. اين مدت در طهران، هيچ كار نتوانستم بكنم. عمرم دارد تلف مي شود. تمامِ 24 ساعت، صداي فحّاشي ـ نقار، اختلاف، عدمِ صميميت، دروغ و ريا، اطرافِ مرا از مادرم تا خواهرم گرفته است و همه ي بستگانم.)
دكتر محمود مهران، وزير فرهنگ به علت سرماي تهران، 10 روز را تعطيلات زمستاني اعلام كرد و با لجاجت شراگيم بناچار به يوش رفتند و در هواي بسيار سرد يوش كه هنوز هم استخوان سوز است، پيرمرد سرماي سختي خورد و به بيماري ذات الريه دچار شد. به ناچار او را با قاطري به تهران آوردند، ولي سرما اثر خود را در جان او گذاشت و در شبانگاه 13 دي ماه 1338 خاموش شد. به علت سرماي هوا و صعب العبور بودن يوش، نتوانستند جسد او را به زادگاهش منتقل نمايند و به صورت امانت در امام زاده عبدالله شهر ري به خاك سپرده شد و بالاخره در شهريور ماه 1372 در خانه ي اجدادي خود در يوش آرام گرفت.
اما نام و ياد و آثار نيما هيچگاه خاموشي نمي پذيرد و بنيادي كه بر پايه هاي شعر كهن ايران بنا نهاد، حضورش را در سير تكاملي شعر ايران، مانا خواهد كرد. هرچند كه نيما در عرصه ي شعر نامدار شد ولي بايد گفت كه او آثار فراواني در حوزه هاي مختلف ادبي مانند نمايشنامه نويسي، داستان نويسي، تاريخ ادبيات ايران و جهان، دستور زبان فارسي، سبك شناسي، تئوري و نقد شعر و نمايش دارد كه نيازمند معرفي و بررسي مي باشد. هنوز بسياري از آثار نيما، به دلايلي نامعلوم مفقود شده و در اختيار جامعه ي ادبي ما قرار نگرفته است. در حوزه ي داستان نويسي بايد از آثاري مانند: مرقد آقا ـ آهو و پرنده ها ـ ناخوشي ـ غول و ارابه و زنش ـ آيدين ـ ياغي ـ توكايي در قفس ـ غول و نقاش ـ فاخته چه گفت؟ ـ رمان براد ـ حسنك وزير غزنه و قبرستان شابهار ياد كرد.
نيما نمايش نامه هاي خواهش مي كنم ـ كفش حضرت غلمان ـ حكايت دزد و شاعر ـ حاكم كاله ـ درخواست ـ حاجي خرناس ـ سربازي در مقر ـ دو برادر ـ قاشق تراش ـ ملكه ليدي ها ـ رسيدگي به حساب - بيگارها و كومه ي دهاتي را نوشته است.
او همچنين با نگاهي نقادانه، آثار ميرزا جعفر قراچه داغي ـ محمد حجازي ـ رضا كمال معروف به شهرزاد ـ جعفرخان از فرنگ آمده ي حسن مقدم (با امضاي علي نوروز) و نمايشنامه نويسان ديگر ملل را نظير لوپه دووگا و كالرون اسپانيولي و نامق كمال را مطالعه و بررسي نموده است.
از ديگر آثار نوشته شده توسط نيما بايد از سفرنامه بارفروش ياد كرد كه مشاهدات دقيق خود را از بارفروش (بابل فعلي)، لنگرود، رشت، لاهيجان و آستارا ذكر مي كند. تاريخ ادبيات ولايتي كه در باره مازندران است و نيما اين اثر را معبري در برابر ادبيات جنوب مي خواند و متاسفانه تاكنون به دست نيامده است. مجموعه اشعار تبري نيما، روجا نام دارد كه طليعه ي شعر متفكر بومي محسوب مي شود.
در بررسي ادبيات جهان مي توان نام دهها شاعر، نقاش، موسيقيدان و متفكر فرانسوي. انگليسي، ايتاليايي، آلماني، روسي و ترك را در ميان نوشته هايش يافت كه نشان از اطلاعات وسيع او از ادبيات و دقت نظرش در آثار اين هنرمندان مي دهد.
به راستي بررسي و نگاه به آثار نيما در اين نوشته نمي گنجد و نيازمند دقت و تلاشي ديگر است تا به زودي در اختيار دوستداران شعر و ادب ايران قرار بگيرد. هنوز وصيتش را عمل ننموده ايم و جايگاه واقعي اش را نشناخته ايم. نيما زنده تر از آن است كه روزي را به او اختصاص دهيم و او را در پلكان كوچك ملك الشعرايي بنشانيم ولي شايد آيندگان ما را متهم به سهل انگاري نمايند كه پس از 15 سال دفن در يوش، هنوز موزه اي بنام خانه شعر ايران و نيما نداريم و هنوز باور نكرده ايم كه شعر ايران سالهاست خانه تكاني كرده است و تكامل به انتظار هيچكس نخواهد ماند. نيما مي گويد: ما در عهدِ توسعه و تكامل هستيم نه پارازيت و خوش گذران بودن مثل خيام، نه مدّاح بودن مثل عنصري و نه مبلّغِ اخلاقي بودن مثل سعدي و نه مثل ديگران، صوفي بودن را بايد درخواست كرد. بالاخره كارِ من هنوز نمودي نخواهد داشت و تا مرگِ من هم نمودي نخواهد داشت. اين كاري است كه من براي آن، تمام عمرم را گذاشته ام. فقط اميدواري من به شما جوانها است والا هرگز كسي نمي ديد با كاغذ و قلم سروكاري داشته باشم. اين براي شما است كه چيز مي نويسم و در آتيه آنها را خواهيد خواند.
محمد عظيمي
نيما در نامه اي به تاريخ 18 بهمن ماه 1310 مي نويسد: لقب (شاعر افسانه) الان بقدري براي من نامناسب است كه شايد خود من در شك بيفتم كه آيا من بوده ام كه دچار آن همه بَليّه و رنج بوده ام و مثل ديوانه ها به كوه ها و صحراها پناه مي بردم. نه اينكه احساسات جواني و حياتي، در من كاسته شده باشد و پا به سن گذاشته و به اين جهت، اين طور شده باشم. امثال ما كه اهل شهر نيستيم، خيلي بنيه و حرارتمان را حفظ مي كنيم. بلكه به مرور زمان، وضعيات و تجربه به من فهمانيد كه آن حالات سابقه، در حقيقت تسليم به معايب اجتماعي بوده است و هر قسمت اجتماعيِ آن، ناله ي بي فايده در تحت اسارت دشمن. من به طوري از اين ميانه گريخته ام و خودم را عوض كرده ام كه شايد هيچيك از معاصرين، تا حدّي كه مي شناسم، اساساً با من در اين خصوص برابر نبوده و خود را از تحت تأثير افكارِ سمّيِ آن نويسندگان پارازيت كه قرن 19، نماينده هاي مشهور آن را به جمعيت داده است، خلاص نكرده باشند.
و يا به قول جلال آل احمد: نيما شاعرِ دردهاي بي نام و گم شده است. (افسانه)ي او بي شك يك تغزّلِ زمانِ جوانيِ او است. ولي نيماي (ناقوس) و (آي آدمها) نه تنها در واديِ شكّ و ترديدِ (افسانه) زندگي نمي كند، بلكه هنرمندِ مبارزي است كه در آثارِ او، به جاي نِك و نال، فريادِ انتقام ديده مي شود. انتقام از بدبختي ها، از محروميت ها، از فقرها و ناتواني ها. (افسانه) ابتداي زماني است كه نيما خويشتنِ خود را كشف كرده است. (افسانه) كليدِ گشاينده ي استعدادهاي بعديِ او است. هنرِ نيما، تازه با افسانه شكفته شده است. افسانه در عينِ حال، نقطه ي عطفِ ذوقِ نيماست كه او را از كهن سرايي به تجدّد متوجه ساخته است. سكته هايي كه در آن هست، به خودِ شاعر نيز نشان داده است كه ظرفِ بيانِ پيچيدگي هاي ذهني و تصويرهاي تازه ي او نمي تواند عروضِ كهن باشد.
بسياري از شاعران آن دوره شيفته ي شكل افسانه شدند و در افسون افسانه، آشيانه اي در بهشت براي خود دست و پا كردند، بي كه به ديد شاعرانه و معاصر با زمانه ي خود برسند.
نيما مي گويد كه: ببين از زبان (افسانه)، من چطور بهار را وصف كرده ام و عنصري چطور. اگر به تقليدِ صرف از افسانه ي من كسي نتواند اسرار اين انقلاب را زنده نگاه داشته باشد، هرگز نقصي براي كار من نخواهد بود، چرا كه اصل، پيش من است. بيرق هاي من هميشه افراشته و سالم و سرنگون نشدني است. به آنها بايد نگاه كرد و طرحِ نو را در صورتِ آنها تجسّس كرد. از (افسانه)ي من پيروي مي كنند. اما فقط به صورت، و همين طور از چند قسمت شعرهاي جديدِ ديگران. بدون اينكه بدانند كه چه سرّي، شعر قديم و جديد را از هم متمايز مي كند. اين گمراهي براي من كه مي خواهم مردم را به حقيقتِ صنعت هدايت كرده باشم، خالي از تاسف نيست. قبل از شاعري من هم، بندرت و تفنن، مردمان متوسط به طرز شعرِ مغرب پيروي كرده اند. گذشته از اينكه اين پيروي از حيث بيان ادبي ناقص است، از حيث صنعت كاملاً ناقص تر است. ميرزاده عشقي در خصوص فورمِ شعري هم، گذشته از تقليد از (افسانه)، يك آزادي را شبيه به آزاديِ كلاسيك در اروپا (با مخلوط كردن وزن هاي مختلف) در نظر گرفته است، چنان كه در (كفنِ سياه). نارسايي كه در افكار ميرزاده هست (و آن تقريباً صفتِ عموميِ افكار همه ي نويسندگان و شعراي ماست)، نداشتن پرنسيب و نظر معيّن است.
منظومه ي افسانه طوري است كه مردم مي پسندند، به خلافِ قطعاتِ كنونيِ مخلص كه سمبوليك و به سبكِ شعرِ آزاد هستند. به فهمِ آنها نزديك است و روزي كه همه چيزِ ما عوض شود و ذوق و طرزِ مشاهده ي شاعرانه ي ما هم بالتبع با آن عوض شده است، مي تواند براي رمانتيكِ ادبياتِ ما چيزي باشد. يعني اول نمونه ي با طرزِ كارِ تازه كه گوينده ي آن به الفاظ اٌمَراپسند و از فايده افتاده و نجيب نما، كه دستاويزِ شعراي متفنّن است، متوسل نشده بلكه به زبانِ ساده، حرفِ دلِ خود را زده است. مثل اينكه سراينده ي اشعار براي شخصِ خودش سروده و در حينِ سرودن، كسي را در نظر نداشته است. آنچه را كه مي بيند و از آن لذّت مي بَرَد و درد مي كشَد و با درونِ او پيوستگي هاي خاصي را دارا است، به زبان مي آوَرَد. نه آنچه را كه جلوه ي ظاهري بيشتر با آن است، اما معني را كم جلوه مي كند. به طوري كه شيّادها به دهاتِ دوردست رفته، قطعه ي مسي را جلوه ي طلا داده، دهاتي ها را با آن گول مي زنند. شعرهايي هم كه مقصدِ اصلي شان شعر نيست، در چشمِ من به دلقك ها شباهت دارند كه الفاظِ قدما را پس و پيش كرده، آنچه را كه بوده و كهنه شده و به زندگيِ ديگران تعلق داشته است، مالِ خودشان جلوه مي دهند. يك شعر از (افسانه) را مي خوانند. بالبديهه به همان وزن، يك شعر بدون معنا از خودشان مي سازند به آن مي افزايند، دوباره سه باره از سر گرفته مي خوانند و مي خندند. مخصوصاً رشيد.
خوب يا بدي اي كه در اين منظومه مي يابيد، نيمايي است كه در بيست و سه چهار سالِ پيش بوده. از پشت كوه هاي روبرو به اين شهر آمده و زندگيِ آشفته ي پُر از عشقِ به ناكامي رسيده اي را در اين شهر مي گذرانيده است.
نيما يك شاعر خودجوش است. كسي ست كه شهرتش مديون عمل اوست و در تحت لواي هيچ پرچمي قرار نگرفت. كدام شاعر را مي توان هم سنگ او دانست كه از ميان خارزاري سهمناك شكوفا شود. در سرتاسر زندگي و آثارش، مدح و ثناي شاهي، وزيري، حاكم و خاني را نمي توان يافت و اگر نامي هست تعلق به هنرمندي، مصلحي و مبارزي دارد كه با تفكر و آرمان انساني اش قرابتي داشته است. نيما نه تنها در شعرش، بلكه در زندگي خويش هم عصيانگر است. حتي هم صنفان هنري اش به دشمني با او بر مي خيزند و در صدد خذفش برمي آيند. نيما يك مبارز است. در بحبوحه ي نبرد ميرزا كوچك خان جنگلي آرزوي كشته شدن در راه آزادي مي كند و به مادرش مي نويسد: پسرت بايد فردا در ميدان جنگ، اصالت خود را به خرج دهد. با خونِ پدرانِ دلاورم، به جبين من، دو كلمه نوشته شده است: خونِ انتقام. لشكر گرسنه ها درحواليِ كلاردشت هستند. شيطان با فرشته مي جنگد.
و همدرد با مبارزي ديگر، شعر (نامه به يك زنداني) را مي سرايد:
از براي اين است
شب و روزِ تو در آن تنگْ حصار
و شب و روزِ من اندر دلِ اين باز حصاري ( كه به ظاهر نه چنان زنداني است )
همه با رنج و تَعب مي گذرد. …
و در ستايش سرهنگ احمد خان پولادين كه در 24 بهمن 1306 به دستور رضا خان اعدام شد، پيش از خشكيدن خونش، شعري با نام (سرباز فولادين) مي سرايد:
اين ماجراي دست ز جان شسته اي است كاو
آمد كه دادِ مردم، بستاند از عدو
اما چگونه داد، و آنگه چه دشمني؟
تيغي كه انتقامش در زهر مي كشيد
تيزي گرفت از شب و از هزار اميد
اندر شبي دگر، خاكش غلاف شد.
وآمد اسير، محرمِ اين عرصه يِ نبرد
آن بارور درخت، به هنگام چاره كرد
همچون يكان يكان همكارها بكار.
كس را جگر به گفتنِ حرفي در آن نبود
جز از پيِ شكست در اين ره نشان نبود
او را در اين زمان، اين بود آنچه بود. ...
و شعرهاي ديگري كه هر يك گوياي دغدغه ي شاعر از رهايي مردم از ستم حاكم بر جامعه هست و در برابر سلطه ي رضاخاني سر خم نمي كند. نه مرغ سحرخواني ست كه بر بال ملك الشعرائي نشيند و چهار خطابه را براي رضا خان بسرايد و روزي در مدحِ شركتِ نفتِ انگليس و روزي ديگر در مدحِ قفقاز، شعري بسرايد و تلويحاً صله اي بطلبد و نه مانند فاميل و شاگرد خود پرويز ناتل خانلري ست كه به مجرد به قدرت رسيدن رضاشاه، مثنوي بالا بلندي در مدح شاه بنويسد و در نوروز 1305 در حضور اعليحضرت بخواند تا بعدها به پست سناتوري و وزارت كشور منصوب شود.
او آب در خوابگه مورچگان ريخت و شاعران بسياري را بر عليه خود شوراند. مجله ي سخن از او شعر و مطلبي چاپ نمي كند و اگر در مجله اي اثرش به چاپ مي رسد، مورد بهره برداري و سوء استفاده در تاييد تفكر گردانندگان نشريه قرار مي گيرد. باور كنندگان او، يا ميرزاده عشقي و عارف قزويني هستند كه هر يك در راه مبارزه جان مي بازند و يا محسن هشترودي زاده و ابوالقاسم جنتي و رسام ارژنگي هستند كه در حكومت، محلي از اِعراب ندارند و يا جلال آل احمد و شاملو كه مورد غضب دولت واقع مي شوند. شاعراني نظير دكتر حميدي شيرازي او را تمسخر مي كنند و حتي شاعران نوپردازي كه خود زماني مريد او بودند، حضور معنوي اش را كتمان مي كنند. نيما، تنها و غريب است.
فريدون توللي نخستين شعر نو خود به نام پشيماني را در پاييز سال 1319، هنگامي كه دانشجوي ادبيات بود، تحت تأثير افسانه ي نيما سرود و از عشق مفرطش به نيما، نام دخترش را نيما گذاشت ولي در انتها قصيده سرا شد.
نيما مي گويد: من بسيار بسيار از اين جوان ها را ديدم كه به من گرويدند، بعد به من تُف انداختند. تولّلي يكي از آنها بود. من كارِ شب پا را، با ساده لوحي، در موقعي كه كنگره ي نويسندگان مي خواست مرا كِنِفت كند، به نامِ او كردم. حقيقهً من چقدر دهاتي بوده و هستم. يعني چقدر ساده لوح و غيرِ قابلِ زندگي در شهرها.
منوچهر شيباني در سال هاي 1318 تا 1320 در هنرستان نساجي شاهي (قائم شهر) درس مي خواند و توسط سربازي روسي با اشعار لاهوتي آشنا مي شود و تحت تاثير او شعر نو مي سرايد و نخستين مجموعه شعر خود را با نام جرقه در اواخر سال 1324 توسط حزب توده منتشر مي كند. روزي احسان طبري، نيما را با شيباني آشنا مي كند و نيما از زبان و نوآوري شيباني به وجد آمده و او را (وليعهد من) مي نامد. شيباني مي گويد كه: من تحت تاثير لاهوتي هستم. نيما ناراحت مي شود و مي گويد: لاهوتي چه كسي است؟ اين شيوه را من ابداع كرده ام.
نصرت رحماني در سال 1332 با نيما آشنا مي شود و نيما در اسفند ماه 1333 يادداشتي بر كتاب كوچ مي نويسد. رحماني در رثاي او مي نويسد كه : او پدرِ شعرِ نو نبود/ او خداي شعر بود، خداي شرف بود. خداي انسانيت بود/ افسوس ... او زود مُرد. قرن ها زودتر از تولدِ اشعارش.
ولي نصرت رحماني، خود را ميراث دار هدايت مي داند نه نيما و در مقاله اي، (جيغ بنفش) را به عنوان پلاكارد شعر نو معرفي مي كند.
اخوان ثالث هم كه مريد نيما شده بود و عطا و لقاي نيما را نوشت، در سال هاي پاياني عمر خود، به (تو را اي كهن بو و بر دوست دارم) مي رسد و نمي تواند ادامه ي شعر نيمايي را در آثارش ماندگار كند. كسي كه از خراسان نقبي به يوش زده بود، دوباره به خراسان باز مي گردد.
محمد حسين شهريار هم كه خود روزگاري با نيما حشر و نشر داشت و به تاسي از او هذيان دل و اي واي مادرم را سروده بود و نيما او را ستوده و گفته بود: (هذيانِ دل) وسيله اي است كه حقِّ او را در ادبيات فارسي نگاه مي دارد و شعر را معني داده است، در مصاحبه اي مي گويد كه : نيما شاگردِ ملك الشعرا بود. قطعات و قصايدِ خوبي داشت. شعرِ تازه هم ابداع كرده كه اسمش را گذاشت، شاهكارِ نيما. همين است، خوب است، در من هم خيلي تأثير كرد. نيما ده سال از من بزرگتر بود. او پيش كسوت بود. من خيلي از افسانه ي او متأثّر شدم. وقتي كه گيرِ اين بچه هاي هزار و سيصد و بيست افتاد، مجبورش كردند كه اين چرنديات را بگويد. نيما بجز افسانه يك شعرِ خوب ندارد، يك شاگردِ خوب هم ندارد. اصلاً ما از آن به بعد، دو تا شاعرِ خوب داشتيم كه شاگردهاي من بودند. يكي هاله بود، همان شاعرِ مرا ببوس و يكي هم سايه كه غزلياتِ خوبي دارد.
توطئه سكوت در باره نيما به آنجا مي رسد كه در نامه اي به بهمن محصص مي نويسد كه: شوخي نپنداريد! نزديك شده است آن روزي كه شما در ولايتِ غربت بشنويد، به جُرمِ كوتاه و بلند كردنِ مصراعها، استادِ گرامي، محكوم به حبس و اعمالِ شاقّه شده باشد.
نيما شدن، شاهكارِ خودِ نيماست و او تكامل شعر نو را با نگاهي عميق به ادبيات كلاسيك ايران تئوريزه كرده است. از شاعران نوپرداز پيش از نيما، بايد از ابوالقاسم لاهوتي، تقي رفعت، جعفر خامنه اي و شمس كسمائي ياد كرد. ابوالقاسم لاهوتي كه نظامي مردي شورشي بود و تمام زندگي خود را در طرح كودتا و ضد كودتا گذراند، نتوانست در شاعري به مقامي دست يابد و تنها نگاهي تبليغاتي و روزنامه اي داشت. شاعر شهيد تقي رفعت يكي از كساني بود كه شايد مي توانست باني شعر نو بشمار آيد. او كه شاعر، نويسنده و روزنامه نگاري انقلابي بود، همراه شيخ محمد خياباني در جنبش مشروطيت بود و با تسلط به زبان هاي فارسي، تركي و فرانسوي، آثاري در هر سه زبان داشت و متاثر از شعر شاعران نوپرداز نشريه ادبي (ثروت فنون) تركيه بود و علاوه بر سردبيري روزنامه تجدد، ارگان حزب دمكرات آذربايجان به تاسيس مجله ي آزاديستان همت گماشت و توانست شاعراني مانند خامنه اي و كسمايي را با خود همراه كند. تقي رفعت پس از شكست قيام نهضت دموكرات آذربايجان و كشته شدن خياباني، در سي و يك سالگي خودكشي كرد و نطفه ي اوليه ي شعر نو در تبريز عقيم ماند.
گويا نيما تنها نام لاهوتي و خامنه اي را شنيده و يا ديده باشد و در نوشته هايش از شاعران مجله آزاديستان و آنچه در تبريز بروز كرده بود، خبري نيست. علي اصغر حكمت در سخنراني خود در اولين كنگره نويسندگان ايران در سال 1325 دست به نوعي تقسيم بندي صنفي و موضوعي مي زند كه نام اين شاعران نوپرداز ذكر مي شود. نام لاهوتي كرمانشاهي در ليست اشعار تاريخي، اشعار مترجم، اشعار صنايع عصري و ادبيات كارگري گفته مي شود و جعفر خامنه در گروه شاعران وصفي جاي مي گيرد. جالب اينجاست كه نام نيما در هيچ كدام از اصناف جاي ندارد و نيما مي نويسد كه: چون حد و رسمِ شعر را نمي فهمد، به اصناف بنديِ اشعار پرداخته است. همه هستند به استثناي نيما يوشيج و اين مايه ي افتخار است.
نيما متولد روستاي يوش مازندران است. جد پدري اش نايب الاياله علي خان يوشيج و پدرش ابراهيم خان اعظام السلطنه، مردي شجاع و عصباني بود كه تاثير شگرفي بر فرزندان خود گذاشت. او از حاميان مشروطه و از موسسين انجمن طبرستان به معيت امير مويد سوادكوهي بود و در تاسيس كتابخانه ملي نقش داشت.
نيما مي گويد كه: پدرم، خودش مرا دور از مردم و خشن بار آورده بود. چيزي كه مرا رام مي كرد و از خيلي كارها كه آدم را به خطر مي اندازد، باز مي داشت اين بود كه طبيعتِ من كاملاً شاعرانه شده بود و خوشيِ من اين بود كه شكيبا باشم، تا اينكه تابستان شود و من باز به يوش و جنگل ها ي ييلاقي كلارزمي و اليو بروم.
جد مادري اش، حكيم نوري بود كه نيما از او با عنوان، منتقد، فيلسوف و شاعر ياد مي كند و مادرش طوبي مفتاح، زني بود كه اشعار زيادي از حفظ بود و به مناسبت، آن را در گوش فرزندان خود زمزمه مي كرد. نيما مي گويد كه: زندگيِ بدويِ من در بينِ شبانان و ايلخي بانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاطِ دور، ييلاق ـ قشلاق مي كنند و شب، بالاي كوه ها ساعاتِ طولاني با هم به دورِ آتش جمع مي شوند. از تمام دوره ي بچگيِ خود، من بجز زدوخوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگيِ كوچ نشيني و تفريحات ساده ي آنها، در آرامش يكنواخت و كور و بي خبر از همه جا، چيزي به خاطر ندارم. در همان دهكده كه متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزدِ آخوندِ ده ياد گرفتم. او مرا در كوچه باغ ها دنبال مي كرد و به بادِ شكنجه مي گرفت. پاهاي نازك مرا، به درخت هاي ريشه و گزنه دار مي بست. با تركه هاي بلند مي زد و مرا مجبور مي كرد به از بَر كردن نامه هايي كه معمولاً اهل خانواده ي دهاتي به هم مي نويسند و خودش آنها را به هم چسبانيده و براي من طومار درست كرده بود.
طنين ضربه ي تركه هاي آخوند ده در آثار نيما بجاست و در شعر بلند (يادگار) نيز از روزگار كودكي خود ياد مي كند.
در دامنِ اين مخوفْ جنگل وين قُلِّه كه سَر به چرخ سوده است
اينجاست كه مادرِ منِ زار گهواره يِ من نهاده بوده است
اينجاست ظهورِ طالعِ نحس
كامد طفلي زبونْ به دنيا بيهوده بپروريد مادر
عشق آمد و در وي آشيان ساخت بيچاره شد او زِ پاي تا سر دل داد ندا بدو كه: برخيز
اينجاست كه من به ره فتادم بودم با برّه ها هم آغوش ابر و گُل و كوه، پيش چشمم آوازه يِ زنگِ گلّه در گوش
با ناله يِ آب ها همآهنگ
اينجا، همه جاست خانه يِ من جايِ دلِ پُر فسانه يِ من اين شوم و زبونْ دلم كه گم كرد از شومي اش آشيانه ي من
اينجاست نشانِ بچّگي ها
هيچم نرود ز ياد كانجا پيرِه زَنَكي رفيقِ خانه مي گفت براي من همه شب نَقلي به پسندِ بچّگانه
تا ديده يِ من به خواب مي رفت
خيزيدَمي از ميانه يِ خواب هر روز سپيده دَم بدان گاه كه گلّه يِ گوسفندِ ما بود جنبيده ز جا فتاده بر راه
بزغاله ز پيش و برّه از پِي
من سر ز دَواج كرده بيرون دو ديده بر ابرِ روي صحرا كه توده شده چو پيكرِ كوه حلقه زده همچو موج دريا
از پيشِ رَمه بلند مي شد
دو گوش به بانگ نايِ چوپان وآن زنگِ بزِ بزرگِ گلّه آواز پرندگان كوچك وآن خوب خروسكِ محله
كز لانه برون همي پريدند
وز معركه يِ چنين هياهو من خرّم و خوشْ ز جاي جسته فارغ ز دي و ز رنجِ فردا از كشمكشِ زمانه رسته
لب پُر ز تبسّمِ رضايت
دل پُر ز خيالْ وقت بازي ناگاه شنيدمي صدايي اين نعره ي بچّه هاي دِه بود: (هاي هاي، رفيق جان كجايي
ما منتظريم از پسِ در.)
من هيچ نخورده، كف زَننده بر سر نَه كُلَه، نه كفش بر پاي يكتاي به بَر سفيد جامه زنگوله به دست، جَسته از جاي
از خانه به كوه مي دويديم
مادر مي گفت: بچّه آرام! مي كرد پدر به من تبسّم من زلف فشانده شعرخوانان در دامنِ ابر مي شدم گم
دنيا چو ستاره مي درخشيد
اينجاست كه عشق آمد و ساخت از حلقه ي بچه ها مرا دور خنده بگريخت از لبِ من دل ماند ز انبساطْ مهجور
ديده به فراق، قطره ها ريخت.
اي عشق، اميد، آرزوها! خسته نشويد در دلِ من تا چند به آشيانه ماندن ديديد چه ها ز حاصلِ من
كه تَرك مرا دگر نگوئيد؟
اي دورِ نشاط بچگي ها برقي كه به سرعتي سَرآيي اي طالعِ نحسِ من، مگر تو مرگي كه به ناگهان درآيي!
ايّامِ گذشته ام! كجايي؟
باز آي كه از نخست گرديد تقديرِ تو بر سرم نوشته بويَم رُخِ روز و گيسوي شب كز جنس تواَند اي گذشته
هر لحظه ز زلفِ توست تاري.
از عمر هر آنچه بود با من نزدِ تو به رايگان سپردم اي نادره يادگارْ عِشقا! مُردم زِ بَرِ تو، دل نبُردم
تا با غمِ خود تو را سرشتم
باز آي چنان مرا بيَافشار تا خواب ز ديده ام رُبايي امّيد دَهي به روزگاري كز تو نَبُوَد مرا جدايي
بازآ كه غم است طالبِ غم.
در يازده سالگي سوار بر اسبي براي تحصيل به تهران مي رود و در دبستان حيات جاويد مشغول به تحصيل مي شود. خانواده اش سال بعد در تهران مقيم شده و ناخواسته در منزل خاله اش، تحت تاثير شعر نظامي قرار مي گيرد كه توسط حيدرعلي كمالي و تقي كاردار كياني خوانده مي شد. در پانزده سالگي به همراه برادرش رضا كه بعدها نام لادبن را براي خود برگزيد، به مدرسه ي سن لويي وارد مي شود. اين مدرسه كه توسط مسيونرهاي لازاريست فرانسوي در تهران تاسيس مي شود، مورد حمايت دولت ايران قرار مي گيرد و گويا نيما و برادرش از شرايط پذيرش رايگان استفاده مي نمايند. از آنجا كه قرآن و شرعيات را بايد شاگردان در خارج از مدرسه تحصل نموده و امتحان بدهند، در مدرسه خان مروي نزد آقا شيخ هادي يوشي، درس عربي را فرا مي گيرند. نيما در فراگيري درس تنبل بوده و به گفته ي خودش: سالهاي اول زندگيِ مدرسه ي من به زدوخورد با بچه ها گذشت. وضع رفتار و سَكَناتِ من، كناره گيري و حُجبي كه مخصوص بچه هاي تربيت شده در بيرون شهر است، موضوعي بود كه در مدرسه مسخره برمي داشت. هنر من، خوب پريدن و با رفيقم حسين پژمان، فرار از محوّطه ي مدرسه بود. من در مدرسه خوب كار نمي كردم. فقط نمراتِ نقاشي به دادِ من مي رسيد. اما بعدها در مدرسه، مراقبت و تشويقِ يك معلمِ خوش رفتار كه نظام وفا، شاعرِ بنامِ امروز باشد، مرا به خطِّ شعر گفتن انداخت. اين تاريخ مقارن بود با سال هايي كه جنگ هاي بين المللي ادامه داشت. من در آن وقت، اخبارِ جنگ را به زبانِ فرانسه مي توانستم بخوانم. شعرهاي من در آن وقت به سبكِ خراساني بود كه همه چيز در آن يكجور و بطور كلّي دور از طبيعتِ واقع و كمتر مربوط با خصايصِ زندگيِ مشخصِ گوينده، وصف مي شود. آشنايي با زبانِ خارجي، راه تازه اي را در پيشِ چشمِ من گذاشت. نيما در بيست سالگي، تصديق نامه ي خود را از مدرسه ي عالي سن لويي دريافت مي كند و در همين سالها دل در گروي دختري از اقليت هاي مذهبي مي بندد و پافشاري دختر بر كيش خود منجر به جدايي مي شود و تجلي اين جدايي را در (قصه ي رنگ پريده، خون سرد) بيان مي كند .اين دلباختگي طليعه ي حيات شاعرانه ي وي گشت.
شهر، درد و محنتم افزون نمود،
اين هم از عشق است، اي كاش او نبود!
من هراسانم بسي از كارِ عشق،
هر چه ديدم، ديدم از كردارِ عشق.
او مرا نفرت بداد از شهريان،
واي بر من! كو ديار و خانمان؟
خانه ي من، جنگل من، كو، كجاست؟
حاليا فرسنگ ها از من جداست.
بختِ بد را بين! چه با من مي كند؟
دورم از ديرينه مسكن مي كند.
يك زمانم اندكي نگذاشت شاد،
كس گرفتارِ چنين بختي مباد!
نيماي تلخ كام، براي فراموشي از مهر بي پيوند، به يوش رفت و در ميان قبايل كوهستاني و چادرنشين ولايت، پاي بندِ گلي وحشي شد و عشق به صفورا، موجب حيات و حركتي شوق افزا شد. نيما، صفورا را هنگام آب تني در رودخانه ديده بود و از الهام بخشي اين منظره ي شاعرانه و مهيّج و محروميت عشق پيشين، منظومه ي جاوداني افسانه را پديد آورد. پدر نيما ميل داشت كه او با صفورا ازدواج كند. ولي صفورا، اين مرغ آزاد بياباني، حاضر نشد به شهر آيد و در قفس زندگاني شهرنشينان زنداني شود. ناگزير از هم جدا شدند. او رفت و منظره ي آخرين ديدار وي كه بر اسب نشسته، دور مي شد و به گرمسير مي رفت، همواره در خاطر نيما بجاست. زان دير سفر كه رفت از من/غمزه زن و عشوه ساز داده/دارم به بهانه هاي مانوس/تصويري از او به بر گشاده
صفورا تجلي مهرباني و صفاي طبيعت بود و نيما نتوانست او را همراه خود كند. نيما هيچگاه نتوانست صفورا را فراموش كند و آن غزال رعنا هميشه در ذهنش مي خراميد. در مجموعه تبري روجا، نيما با لطافتي پر درد مي سرايد كه: جوُمِه به صحرا اُ ديمُ دِل به دُريو (لباسم را به صحرا و دلم را به دريا مي دهم) ـ شِ هَسِّكا پيل كُتُمُ كُمِّ اوُ (استخوانم را مي كوبم و آب مي كنم) ـ سَفورا ! اوُندَم كوُ توُ رِ ويمِّ خوُ (صفورا ! هنگامي كه تو را در خواب مي بينم) ـ اَي زِنِّه وُمِّ چِش چِشِ گيرنِ سوُ (باز زنده مي شوم و چشمانم روشن مي شود)
سالها بعد به دكتر جنتي مي نويسد كه: اگر بداني من در چه رنجي بودم. من چه كشيدم و چه ديدم و چه مي بينم. منِ كوهستاني و در ميانِ قبايلِ چطور سربلند بزرگ شده، چطور اسير شعر و معرفت شده و بعد اسير شهر شدم و چه كشيدم. همه ي اين نقطه ها در اين سطرها، تيرهايي است كه بعد از صفورا به دست من اصابت كرد و من بار آن را كشيدم و اگر تو بداني كه چه كشيدم. پدرم، خانِ برومند و پاكدامن و شجاعي بود، اما پسرش در چنين زندگي افتاد. اگر بداني كه من چه كشيدم! همه چيز با او رفت. مردان تنومند و شجاع، چادر و گوسفند و چه و چه و چه. اگر بداني كه من چه كشيدم! سايه هاي گذشته هاي پهلوانيِ من دارد مرا مي كُشد، زيرا كه شعر و نيت به خدمت زبان فارسي، نيت هدايت مردم، مرا كشته است. اگر بداني من چه كشيده ام. كشيده ام آنچه را كه شهدا مي كِشند. مي فرمايد: من عفت من عشقه فهو شهيد. كسي كه از عشقش چشم پوشيد از شهداست. اگر بداني من چه كشيده ام.
اين شكست، دوباره نيما به شهر كشاند و در بيست و دو سالگي در قسمت بايگاني وزارت ماليه مشغول بكار شد. اولين اثر خود (قصه ي رنگ پريده، خون سرد) را در حوت 1299 با امضاي نيما نوري (يوشي) مي سرايد و در حمل 1300 در 30 صفحه و به قيمت يك قران در مطبعه ي سعادت بچاپ مي رساند و مصائب خود را نجوا مي كند.
من ندانم با كه گويم شرحِ درد:
قصه يِ رنگِ پريده، خونِ سرد؟
هر كه با من، همره و پيمانه شد،
عاقبت شيدا دل و ديوانه شد.
قصه ام عشاق را دلْ خون كند،
عاقبت خواننده را مجنون كند.
آتش عشق است و گيرد در كسي
كاو ز سوزِ عشق، مي سوزد بسي.
قصه اي دارم من از يارانِ خويش
قصه اي از بخت و از دورانِ خويش.
در همين سال برادرش لادبن، به شوروي گريخت. او ماجراجو و اهل سياست بود و در دوران نهضت جنگل با حزب كمونيستي عدالت ايران همكاري مي كرد. پس از شكست نهضت جنگل و آغاز حكومت رضاخاني، به شوروي رفت و در دانشگاه كمونيستيِ زحمتكشان شرق به تحصيل پرداخت و سرانجام در تصفيه هاي زمان استالين، جان باخت. نيما به لادبن بسيار علاقمند بود و با او مكاتبات فراواني داشت. گويا زماني لادبن به ايران آمده و در يوش مخفي شده بود.
نيماي جوان و پرشور در گرماگرم حوادث جنگل قرار داشت و براي مبارزه با نيروهاي سركوبگر آماده مي شود. او همچنين دوستان جوانش را به مبارزه تشويق مي كند و خانواده اش را براي جان فشاني خود آماده مي نمايد. در نامه اي مي نويسد كه: فقط اميدواري من به شما جوانها است والا هرگز كسي نمي ديد با كاغذ و قلم سروكاري داشته باشم. اين براي شما است كه چيز مي نويسم و در آتيه آنها را خواهيد خواند. ... جوان ها! همّت كرده استعداد به خرج دهيد. سرنوشت آينده ي عالم در زير همّت شما مخفي شده است. خودتان را بشناسيد. مليّون ها! اطفال بي گناه و ضعفاي محروم از حقوق، چشم باز كرده به مردانگي و همّت شما نگران شده اند. وظيفه ي خودتان را از خودتان بپرسيد. ... من تا آخرين قطره ي خون براي دفاع از حقوق انسان آفريده شده ام. فردا است كه در زير بار غبار گلوله، فريادهاي مرا خواهند شنيد ((فرياد از خراب كنندگان اجتماع!)). ... جسد مرا در ميان كشتگان راه حق خواهند ديد يا باز خواهند شنيد كه فرياد مي كشم: انتقام! انتقام!
نيما به خواهرانش مي گويد كه: آيا به چندين هزار كشته ي ميدان هاي جنگ، تمام ضعفاي كشته شده، نمي خواهيد يك نفر برادرتان را هديه كنيد؟ البته اگر حقِّ انتقام در شما مي جنبد.
شكست جنبش جنگل و غيبت لادبن، نيما را گوشه نشين مي كند و شب سروده هاي نيما با شعر (اي شب) آغاز مي شود.
هان، اي شبِ شومِ وحشت انگيز!
تا چند زني به جانم آتش؟
يا چشم مرا ز جاي بَركَن،
يا پرده ز روي خود فروكش،
يا باز گذار تا بميرم
كز ديدنِ روزگار سيرم.
در سال 1301 افسانه را مي سرايد و به استادش نظام وفا تقديم مي كند. او ديگر حوصله ي كار در وزارت ماليه را ندارد و سه ماه بدون مزد به اداره مي رود و رئيس اداره از او ناراضي است. در اين سالها نيما سرايش شعر نوين را آغاز مي كند و محبس، افسانه و قطعات ديگرش را بيرق هاي موج انقلاب شعر فارسي مي نامد. نيما از اوضاع زمانه و حكومت وقت مي نالد و به يكي از دوستان مبارزش مي نويسد كه: من خوب حقيقتِ اخبار را بدست آورده، از جسارت قزاق ها باخبرم كه به چه بهانه يكي دو ماه ترا به حبس انداخته اند. اينها مردماني هستند كه خودشان نمي دانند چه مي كنند. شباهت دارند به لشگر هاي شمر و پسر معاويه. براي كمي پول، درجه، منصب و نشان، مردم و خودشان را بازيچه ي اراده ي ديگران قرار مي دهند و جهالت آنها گاهي قابلِ رقّت است. چه كنيم؟ ما در عهدِ مضحكه و جنايت واقع شده ايم. اگر حقّ خودمان را كه به اسم قانون و به اسم هاي مختلف ديگر غصب كرده اند، بخواهيم محرمانه يا به انواع ديگر تصرّف كنيم ما را دزد، خودسر و خيانتكار اسم مي گذارند. ما عموماً اسير، محروم و بي كلاه زندگي مي كنيم. بينِ ما، مخالفت و دشمني و نزاع مهيّا كرده اند تا از زدوخورد ما با هم، جيب ها و كيسه هاشان متّصل پُر شود. اين است عدالت واقعيِ آنها.
در سوم خرداد ماه 1304 شمسي، شناسنامه خود را از اداره سجل احوال بلديه تهران دريافت مي كند. مشخصات او چنين آمده است: نيما خان يوشيج، بيست و پنج ساله با شغل عضو وزارت ماليه به نشاني تخت زمرد از نور مازندران.
به پيشنهاد و معرفي خواهرش، نيما در 6 ارديبهشت 1305 با خانم عاليه جهانگير فرزند ميرزا اسماعيل شيرازي و خواهر زاده ي انقلابي و نويسنده ي مشهور، شهيد ميرزا جهانگير صوراسرافيل ازدواج مي كند و ماهي نمي گذرد كه پدرش ابراهيم خان، بدرود حيات مي گويد و نيما تا سالها بار حسرت پدر، آن پهلوان انقلاب را مويه مي كند. ابراهيم خان در خانواده، جايگاه موثر و ويژه اي داشت و فرزندانش تحت تاثير شديد او قرار گرفتند.
به فصلِ همه، فصلِ كشت و چمن
چنين مرگ هر جا گشاده دهن
پدر مي بُرَد ناگهاني ز من
سيه مي كند صبحِ پاك مرا
بدين عذر، كاين است رسمِ جهان
ز من مي بَرَد شير مردي جوان
پدر نه، رفيقي، بسي مهربان
يكي شوخِ خندانِ دل زنده اي
به سود اي خِرَد گرچه ناكام بود
به غم خوردنِ خويش، آرام بود
در اين خانه چون ماه بر بام بود
ولي ماه، همواره تابنده نيست
يكي هفته شيرِ دلير از خيال
نخواند و نخفت و نخواباند يال
همي شد بر او اين خموشي وَبال
چه دارد به سر، هرزه تقديرِ ما
اشعار و مطالب نيما در اين سالها به روزنامه هاي قرن بيستم، نوبهار و شفق راه مي يابد و در اسفند ماه 1305 مجموعه ي شعر (خانواده ي سرباز) را چاپ مي كند.
بالاخره نيماي خسته از شغل بي ارزش خود، پس از نوشتن نامه اي به تاريخ 13 آبان 1306 خطاب به روساي خود، منتظر خدمت مي شود. او در اين نامه مي نويسد كه: گفته بوديد طرزِ سوزن زدن، بسته كردن، چسبانيدن كاغذها، بستن دوسيه ها، باز كردنِ قوطي ها را ياد بگيرم، زيرا كه ترقّي، نردباني است كه پلّه دارد. اين پلّه ي اوّل است كه بيش از هشت سال، روي آن ايستاده ام. همه كس به من تنه زد، رفت و من، بدونِ حركت مانده ام. ... من مثل ديگران نمي توانم يك قطعه از اشعارم را به زيرِ پاي فلان رئيس يا امير يا وزير بيندازم. قلم را پَست كنم. خيالاتِ مقدّسم را كوچك نكرده ام كه به من ترحّم داشته باشيد يا كمك بفرمائيد. ولي اظهارِ درد كردن، يك نوع فطرتِ طبيعي است. من مطابقِ عادت و طبيعت، رفتار نمي كنم.
در سال 1307 بخاطر معلمي همسرش عاليه به بارفروش (بابل فعلي) نقل مكان مي كند. نيما كه شغلي ندارد با دقت در احوال مردم بارفروش مطالعه مي كند و يادداشت هاي روزانه خود را تحت عنوان سفرنامه ي بارفروش مي نگارد و با ظرافتي شاعرانه و بي بديل، اوضاع سياسي ـ اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي اهالي را بررسي مي كند. در همين شهر به اجراي نمايش سرخر مولير كمك مي رساند و در اولين اجرا، سخن راني نموده و حكومت را به باد استهزاء مي گيرد و بر عليه او صورت جلسه اي تنظيم مي كنند. در سال 1308 عاليه خانم را به اداره ي معارف لنگرود معرفي مي كنند و او نتوانست مدرسه لنگرود را تحويل بگيرد و به رشت عزيمت مي كنند. به برادرش لادبن مي نويسد كه: بعد از يك ماه سرگرداني، حاليه در رشت زندگي مي كنم. زنم مديره ي دارالمعلمات است. عالي ترين مدرسه ي اين شهر و شخصاً خودم، بيكار. شايد بتوانم شاگرد پيدا كنم، علم التربيه يا معرفه النفس يا ادبيات و فرانسه درس بدهم و كمتر سرزنش هاي زنم را راجع به اينكه چرا عايدي ندارم، بشنوم. حقيقهً اين بارِ طاقت فرسايي بود كه من قبول كردم. اين كه متأهل باشم.
نيما علاوه بر سرودن شعر، به نمايشنامه نويسي روي مي آورد و با بسياري از هنرمندان ارتباط نزديكي برقرار مي كند. در آغاز زمستان سال 1308، عاليه خانم را به شهر لاهيجان مي فرستند و آنها به ناچار رشت را ترك مي گويند. از آثار نوشته شده در شهر لاهيجان بايد از داستان (مرقد آقا) نام برد كه حوادث آن در اين ناحيه اتفاق مي افتد. از ابتداي سال تحصيلي 1309، نيما و همسرش به آستارا منتقل مي شوند و او هم طي حكمي، از اول مهر ماه به معلمي مدرسه ي متوسطه آستارا انتخاب مي شود. همكاران نيما قادر به تحملش نبوده و برعليه او گزارشاتي را به مافوق خود مي نويسند. از اسفند ماه 1309 او را به عنوان فردي عصباني، ديوانه و مختل الحواس به اداره ايالتي معرفي مي كنند و او كه در برابر خودسري هاي رئيس معارف آستارا، محصلين را به اعتصاب و اعتراض تشويق كرده بود و در سراسر زندگي خود، تن به زور نداده بود، حاضر به انتقال و تدريس در اردبيل نشده و تدريس را رها نموده و در تهران ساكن مي شود. در سال 1316 در دوره دوم مدرسه صنعتي ايران و آلمان، به تدريس ادبيات مشغول مي شود و در سال بعد به عضويت هيئت تحريريه ي مجله موسيقي پذيرفته و همكار محمد ضياء هشترودي، صادق هدايت و عبدالحسين نوشين مي شود. مجله موسيقي از انتشارات اداره ي موسيقي وزارت فرهنگ بوده كه به مديريت غلامعلي مين باشيان از فروردين ماه سال 1318 به چاپ رسيد و نيما آثار فراواني از شعر و نثر خود را در آن مجله به چاپ رسانيد.
در سال 1322 شعر (اميد پليد) نيما به صورتي مغلوط در شماره هيجدهم نشريه ي نامه مردم با مقدمه احسان طبري به چاپ مي رسد كه نيما از مقدمه ي طبري بشدت عصباني مي شود و در نامه اي طولاني به او پاسخ مي دهد و بالاخره مي گويد كه : خوشوقت خواهم بود كه قطعه شعر را، خودتان در روزنامه اصلاح يا تجديد كنيد تا اينكه نادلچسب تر از اين كه هست در برابر ذوقِ مردم قرار نگرفته از تحيّر مردم در باره ي چيزي كه تحيّر ندارد، دوست شما اسبابِ كيف و لذت بيشتري براي خود به دست آورده باشد. آنكه منتظر است روزي شما را بيش از خود در نظر مردم ناستوده ببيند.
از سال 1323، نيما نظريات خود را به صورت پراكنده تحت عنوان حرف هاي همسايه مي نويسد. در خرداد ماه 1325 زندگي نامه ي خودنوشت را جهت معرفي خود در نخستين كنگره ي نويسندگان ايران كه از 4 تا 12 تير ماه در انجمن روابط فرهنگي ايران و اتحاد جماهير شوروي برگزار مي شود، مي نويسد. اين كنگره كه در خانه ي وكس تهران برگزار شد از 78 نفر از شاعران و نويسندگان ايران دعوت بعمل آورد و عده ي زيادي از روزنامه نگاران و رجال برجسته و روشنفكران ايران به عنوان ميهمان حضور يافتند. نيما در ميان بسياري از شاعران كهن گرا و بي خبر از تجدد ادبي، شعرهاي (شب قورق)، (آي آدمها) و (مادري و پسري) را ارائه داد و دكتر مهدي حميدي از مخالفان نيما، با قرائت شعري با نام (حقيقت شعر)، او را به باد تمسخر و استهزار گرفت. نيما هرگز حميدي شيرازي را جدي نگرفت و تنها در نامه اي كه به شين پرتو مي نويسد، مي گويد كه: (يك نفرهايي كه اخيراً در طهران ديدم، با تمام نشاني، هم امروالقيس بودند و هم شكسپير و هم كسان ديگر. حال آن كه هر كس با هر عيب و حسني كه دارد، خودش است.) و تنها احمد شاملو در برابر اين لجاجت، سرسختانه مي ايستد و در بخشي از شعري با عنوان (حرف آخر) به حميدي پاسخ مي گويد كه: چه كند صبح كه گر آينده قرار بود به گذشته باخته باشد/ دكتر حميدي شاعر مي بايست به ناچار اكنون/ در آب هاي دوردست قرون/ جانوري تك ياخته باشد. از فعاليت هاي مهم نيما در اين سال بايد از نامه به شين پرتو ياد كرد. پس از اختناق شديد پس از 21 آذر 1325، نيما شعر پادشاه فتح را سرود كه شرايط تاريخي و سياسي آن دوره را نشان مي دهد.
نيما در سال 1328 قطعه زميني را در منطقه تجريش و ميان زمين هاي كشاورزي خريداري كرد كه از آب و برق محروم بوده و در بيرون شهر قرار داشت. بعدها جلال آل احمد، همسايه ي نيما شد. جلال كه خود زماني در هيئت تحريريه مجله مردم حزب توده قرار داشت و در حك و اصلاح اشعار نيما جهت چاپ در مجله نقش داشت، پس از جدايي از حزب توده، نيروي سوم را به همراه خليل ملكي بوجود آورد و در مجله ي هفتگي نيروي سوم، به معرفي نيما و آثارش پرداخت و بزرگداشتي را براي او ترتيب داد. جلال آل احمد در خرداد ماه 1332 نامه ي تندي با عنوان (دوست پير شده ام، آقاي نيما) و با امضاي (كدخدا رستم) نوشت كه نظرات خود را در باره سياست و ادبيات، بيان مي كند و نيما در نامه اي به او پاسخ مي گويد. در فروردين ماه 1333 مامورين شهرباني به خانه ي نيما ريخته و او را بازداشت مي كنند. در يادداشتي مي نويسد كه: من يك شبانه روز زنداني شدم. سابقاً هم در زمستان آمدند و همه ي خانه ي مرا، زير و رو كردند. پنجاه قبضه پنج تير مي خواستند و رفع شد. در سال 1334 مكاتبات زيادي را با بهمن محصص، نقاش معاصر انجام مي دهد و در خرداد ماه 1335 وصيت نامه ي خود را مي نويسد و دكتر محمد معين را به عنوان وصي آثار خود، حق كنجكاوي مي دهد و جلال آل احمد و ابوالقاسم جنتي عطائي را به شرطي كه هر دو با هم باشند، حق حضور و دخالت مي دهد.
در اين سالها نيما دچار اختلاف خانوادگي با عاليه و تنها فرزندش شراگيم مي شود. نيما به علت مخالفت همسرش، نمي توانست مهمانان و دوستانش را در خانه بپذيرد و اين ديدارها در خانه آل احمد انجام مي شد و شيطنت شراگيم و تنبلي اش در درس خواندن، او را بسيار خسته و فرسوده كرده بود. در يادداشتي به تاريخ 11 آذر 1338 مي نويسد كه: (در كشمكشِ فكرهاي احمقانه ي اين زن و اين بچّه ام كه در اين سرما، تعطيلِ دي را به يوش برويم. اين مدت در طهران، هيچ كار نتوانستم بكنم. عمرم دارد تلف مي شود. تمامِ 24 ساعت، صداي فحّاشي ـ نقار، اختلاف، عدمِ صميميت، دروغ و ريا، اطرافِ مرا از مادرم تا خواهرم گرفته است و همه ي بستگانم.)
دكتر محمود مهران، وزير فرهنگ به علت سرماي تهران، 10 روز را تعطيلات زمستاني اعلام كرد و با لجاجت شراگيم بناچار به يوش رفتند و در هواي بسيار سرد يوش كه هنوز هم استخوان سوز است، پيرمرد سرماي سختي خورد و به بيماري ذات الريه دچار شد. به ناچار او را با قاطري به تهران آوردند، ولي سرما اثر خود را در جان او گذاشت و در شبانگاه 13 دي ماه 1338 خاموش شد. به علت سرماي هوا و صعب العبور بودن يوش، نتوانستند جسد او را به زادگاهش منتقل نمايند و به صورت امانت در امام زاده عبدالله شهر ري به خاك سپرده شد و بالاخره در شهريور ماه 1372 در خانه ي اجدادي خود در يوش آرام گرفت.
اما نام و ياد و آثار نيما هيچگاه خاموشي نمي پذيرد و بنيادي كه بر پايه هاي شعر كهن ايران بنا نهاد، حضورش را در سير تكاملي شعر ايران، مانا خواهد كرد. هرچند كه نيما در عرصه ي شعر نامدار شد ولي بايد گفت كه او آثار فراواني در حوزه هاي مختلف ادبي مانند نمايشنامه نويسي، داستان نويسي، تاريخ ادبيات ايران و جهان، دستور زبان فارسي، سبك شناسي، تئوري و نقد شعر و نمايش دارد كه نيازمند معرفي و بررسي مي باشد. هنوز بسياري از آثار نيما، به دلايلي نامعلوم مفقود شده و در اختيار جامعه ي ادبي ما قرار نگرفته است. در حوزه ي داستان نويسي بايد از آثاري مانند: مرقد آقا ـ آهو و پرنده ها ـ ناخوشي ـ غول و ارابه و زنش ـ آيدين ـ ياغي ـ توكايي در قفس ـ غول و نقاش ـ فاخته چه گفت؟ ـ رمان براد ـ حسنك وزير غزنه و قبرستان شابهار ياد كرد.
نيما نمايش نامه هاي خواهش مي كنم ـ كفش حضرت غلمان ـ حكايت دزد و شاعر ـ حاكم كاله ـ درخواست ـ حاجي خرناس ـ سربازي در مقر ـ دو برادر ـ قاشق تراش ـ ملكه ليدي ها ـ رسيدگي به حساب - بيگارها و كومه ي دهاتي را نوشته است.
او همچنين با نگاهي نقادانه، آثار ميرزا جعفر قراچه داغي ـ محمد حجازي ـ رضا كمال معروف به شهرزاد ـ جعفرخان از فرنگ آمده ي حسن مقدم (با امضاي علي نوروز) و نمايشنامه نويسان ديگر ملل را نظير لوپه دووگا و كالرون اسپانيولي و نامق كمال را مطالعه و بررسي نموده است.
از ديگر آثار نوشته شده توسط نيما بايد از سفرنامه بارفروش ياد كرد كه مشاهدات دقيق خود را از بارفروش (بابل فعلي)، لنگرود، رشت، لاهيجان و آستارا ذكر مي كند. تاريخ ادبيات ولايتي كه در باره مازندران است و نيما اين اثر را معبري در برابر ادبيات جنوب مي خواند و متاسفانه تاكنون به دست نيامده است. مجموعه اشعار تبري نيما، روجا نام دارد كه طليعه ي شعر متفكر بومي محسوب مي شود.
در بررسي ادبيات جهان مي توان نام دهها شاعر، نقاش، موسيقيدان و متفكر فرانسوي. انگليسي، ايتاليايي، آلماني، روسي و ترك را در ميان نوشته هايش يافت كه نشان از اطلاعات وسيع او از ادبيات و دقت نظرش در آثار اين هنرمندان مي دهد.
به راستي بررسي و نگاه به آثار نيما در اين نوشته نمي گنجد و نيازمند دقت و تلاشي ديگر است تا به زودي در اختيار دوستداران شعر و ادب ايران قرار بگيرد. هنوز وصيتش را عمل ننموده ايم و جايگاه واقعي اش را نشناخته ايم. نيما زنده تر از آن است كه روزي را به او اختصاص دهيم و او را در پلكان كوچك ملك الشعرايي بنشانيم ولي شايد آيندگان ما را متهم به سهل انگاري نمايند كه پس از 15 سال دفن در يوش، هنوز موزه اي بنام خانه شعر ايران و نيما نداريم و هنوز باور نكرده ايم كه شعر ايران سالهاست خانه تكاني كرده است و تكامل به انتظار هيچكس نخواهد ماند. نيما مي گويد: ما در عهدِ توسعه و تكامل هستيم نه پارازيت و خوش گذران بودن مثل خيام، نه مدّاح بودن مثل عنصري و نه مبلّغِ اخلاقي بودن مثل سعدي و نه مثل ديگران، صوفي بودن را بايد درخواست كرد. بالاخره كارِ من هنوز نمودي نخواهد داشت و تا مرگِ من هم نمودي نخواهد داشت. اين كاري است كه من براي آن، تمام عمرم را گذاشته ام. فقط اميدواري من به شما جوانها است والا هرگز كسي نمي ديد با كاغذ و قلم سروكاري داشته باشم. اين براي شما است كه چيز مي نويسم و در آتيه آنها را خواهيد خواند.
محمد عظيمي
(بنام نامی نیما، از مطالب فوق با ذکر ماخذ استفاده نمایید)
(www.nimayooshij.com)


