![]() |
تاریخ:29/07/1388 |
نيما ، امير ، ادبيات ولايتي - (محمد عظیمی)
اگر شعر و بكارگيري فرهنگ بومي را ماترك آدمي بدانيم، بي شك بزرگترين وارث روزگار ما، نيما يوشيج است. بزرگمردي كه واژه هاي تبري را حتي در عرصه ي شعر نوي ايران پراكند و برگي زرين بر افتخارات گذشته ي ما افزود و نجواي امير و طالب را در درد زمانه ي خود گويا كرد.
نامه و دست نوشته هاي نيما در باره ي شعر تبري، نشانگر دلمشغولي هاي او در تدوين كتابي به نام تاريخ ادبيات ولايتي مي باشد و علاقه مندي او را به تاريخ و زبان اين سرزمين نشان مي دهد.
از دلايل زنده ي اشتياق نيما، اظهارات آقاي رمضان جمشيدي از اهالي گرانقدر يوش است كه از سال 1320 تا 1338 در خدمت نيما يوشيج بوده است و نيما هر گاه به يوش مي رفت، از ايشان مي خواست تا برايش آواز كتولي و اميري بخواند.
مـن از اين دونان شـهرستــان ني ام
خـــاطر پــر درد كــــــوهستاني ام
كــــــز بدي بخت، در شـهر شــــما
روزگــــــاري رفــت و هستم مبتلا
هرسـري با عـالم خاصي خوش است
هر كه را يك چيز خوب و دلكش است
مــــــن خوشم با زنــدگـي كــوهيان
چـونكه عـادت دارم از طـفلي بــــدان
به به از آنجا كه ماواي مـــــــن است
وز سراسر مـــــردم شهر ايمن است
اندر او نــــه شوكتي، نــــــــه زينتي
نـــــــه تقيد، نـــــه فـــريب و حيلتي
بــــــه بـــــه از آن آتـش شبهاي تار
در كنار گـــــــوسفند و كــــــوهسار
همسايه ي نيما، جلال مي گويد: هر سال تابستان به يوش مي رفتند. دسته جمعي. خانه را اجاره مي دادند، يا به كسي مي سپردند و از قند و چاي گرفته تا تره بار و بنشن و دوا درمان و ذخيره ي دود و دم، همه را فراهم مي كردند و راه مي افتادند. درست همچون سفري در سنه جرت مئه. هم ييلاقي بود، هم صرفه جويي مي كردند. اما من مي ديدم كه خود پيرمرد در اين سفرهاي چند ساله به جست و جوي تسلايي مي رفت براي غم غربتي كه در شهر به آن دچار مي شد. نمي دانم خودش مي دانست يا نه، كه اگر به شهر نيامده بود، نيما نشده بود و شايد هنوز گالشي بود سخت جان، كه شايد سالهاي سال عزرائيل را به انتظار مي گذاشت. اما هر سال كه برمي گشتند، مي ديدي كه يوش تابستانه هم دردي از او را دوا نكرده است. پيرمرد تا آخر عمر يك دهاتي غربت زده در جنجال شهر باقي ماند.
و اين توصيفي از حالات و زندگي خاطر پر درد كوهستاني ماست. نامه هاي بجا مانده از نيما در باره ي مازندران بجز مجموعه ي تبري روجا، مربوط به سال هاي 1307 تا 1310 مي باشد. روزگاري كه به همراه همسرش عاليه خانم، در شهر بارفروش ساكن شد و پس از اقامت در لاهيجان و رشت، در سال 1310 به آستارا رفت و معلم شد.
در 20 دي ماه سال 1307 شمسي به سعيد نفيسي مي نويسد كه: تاريخ ادبيات ولايتي را شروع كرده ام و اين معبر جديدي است كه من آن را در مقابل ادبيات جنوب باز مي كنم. البته غير از آنچه ديگران نوشته اند. يك مكتب متمايز ادبي كه تفاوت اقليم و وضع معيشت اهالي، آن را به اين شعراي گمنام داده است. صاف ترين و پاك ترين احساسات را در اين گروه پيدا مي كنيم كه در كلبه هاي چوبين وحشي منزل دارند. گاو مي دوشند و در اطراف جنگل به زراعت مشغولند و در زير ابرهاي دريا، صيد ماهي مي كنند و در شبهاي تاريك در دخمه هاي مهيب جنگل، نيم سوزهاي آتش را به جاي چراغ مشتعل مي دارند. عنصري شوكت پرست و پول دوست است. ديوان يك نفر غريب را پاره مي كند. خاقاني براي اينكه عنصري آلات سفره اش از طلا ساخته شده است، تشويق مي شود. فاريابي ظهير، نه كرسي فلك را پست مي سازد كه يك مرد خودراي كيسه اش را پر كند. ولي يك شاعر دهاتي براي اين كه گرگ، گوساله ي محبوبش را برده است، با كمال تاثر محبوبه اش را تسليت مي دهد. من از اين قبيل شعرها را پيدا مي كنم و به اين طريق در اين كوچه ي خلوت، عمر خود را مي گذرانم. شبها گاهي به شب نشيني فقيرترين و ناتوان ترين اشخاص از قبيل زارعين و ماهي گيرها مي روم. پيش آمد، از روي مساعدت آنها را به من عطا كرده است. مثل اين كه از حوادث سهمگين عبور كرده ام و به انتظار آتيه ي فرح انگيزي هستم، پهلوي آنها مي نشينم. مرا دوست دارند، مخصوصاً وقتي كه مي فهمند من نيز دهاتي هستم. پس از آن براي من ني مي زنند، قصه هاي عاشقانه ي نجما و طالبا و تصنيف ها و آوازهاي دهاتي شان را مي خوانند.
امير پازواري شاعر دهاتي سرزمين نيماست و تسلا گوي محبوبه اش، گوهر
نِماشتِر سَر وِرگ دَكِتِه صحرا رِ بَـــــــوِردِه مِ دِلبَرِ گـــــــــوگِزا رِ
تو غِصًه نَخِر تِه مَسِّ چِشِ بِلارِه تِه سَر كه سِلامِتِه، تِه گوگِزا بِسيارِه
نيما در نامه اي به تاريخ 22 دي ماه 1307 به پرويز ناتل خانلري، اعتراف مي كند كه شاعري را از معلم عشق خود، صفورا آموخته است و از جستجوي خود در باره ي مقام هاي موسيقي مازندران و آيين جشن وسرور مي گويد كه: از ساير جهات هر وقت دلتنگي زيادي در خود حس مي كنم، خود را به نوعي مشغول مي دارم و به مردماني كه به زندگاني ما مي خندند نزديك مي شوم. در حوالي ((آستانه)) پيش پيرمرد زارعي مي روم. اين شخص در وسط باغي از مركبات منزل دارد. براي خودش از ني و گِل، كومه ساخته است. به زبان دهاتي مي خواند. به من قول داده است شعرهاي طالبا را بخواند، من بنويسم. شعرهاي دهاتي است. من آنها را به تاريخ ادبيات ولايتي خود نقل خواهم كرد. جز او آشنايان ديگر هم دارم كه ني مي زنند. به تماشاي دخترهاي دهاتي مي روم كه دست يكديگر را گرفته وحشيانه مي رقصند و طشت مي زنند. با پيرزن هايي هم صحبت مي شوم كه صحبت هاشان مملو است از افسانه هاي دلكش ديو و جن و پري و وقايعي كه براي خودشان شبيه به همين افسانه ها در جنگل ها و راه هاي تاريك روي داده است.
قريب به يك ماه بعد، نيما به تاريخ شب 2 اسفند 1307 به متكان، نماينده ي معارف آمل، پاسخگوي سئوالي مي شود كه: ولي در خصوص آن دو شاعر كه اسم برده بودي: رضوا آملي و بيضاي نوائي. هيچكدام را نمي شناسم. گمان مي برم رضوان از اهالي آمل باشد و آن يكي از اهل نوا. در هر صورت من از شعراي بومي مي نويسم. آملي مقدم است و آنهم نه هر آملي. آملي داريم كه قاطرچي است، بايد شعرهاي او را ببينم خوب است يا نه. پس از آن معين كن در چه زمان بوده است. باقي با خودِ من.
لكن قبلاً يك چيز را يادداشت كنم. بهترين شعراي آمل، طالب است. بايد بگويم بهترين شعراي مازندران. معاصر شاه عباس صفوي. در ضمن عشقبازي هاي خود به هندوستان هم مسافرت كرده است. اين شخص يك ديوان بزرگ دارد مخلوط به غزل و قصيده و رباعي. به سبك خاقاني و ظهير شعر گفته است. خيلي طالبم اگر اين طالب را براي من پيدا كني. رئيس دارد. مرد بسيار فاضل و مقدسي است. خيلي كتابها دارد، ولي به واسطه ي بعضي عادات، تنبل شده است و مي ترسد به من امانت بدهد. در صورتي كه پيش او سابقه ي دزدي هم ندارم و اگر بخواهد سند هم مي دهم. معهذا اين عادت اهالي است. بارها در آن فكر كرده ام. ديگران در اين عادت به مراتب شديدتر از او، براي اينكه جهالت هم به اين عادت آنها ضميمه شده است. وقتي كتابي را از آنها مي خواهند، گمان مي برند آنتيك است و من يك آنتيك خرم. در بارفروش يك نفر هست كه زگيل صورتش را آنتيك مي داند. از اين قرار بارفروش شهر نيست، موزه است مملو از آنتيك. كابلي متولي امام زاده ي ((سلطان محمد طاهر))، تاريخ ديلم را كه در رشت چاپ شده است، آنتيك فرض مي كند. از من بيست تومان مي خواست تا آن كتاب را كه پنج قران ارزش دارد به من از روي لطف امانت بدهد. ديگري با كمالِ عجله، پيش دستي كرد.
اشعار ولايتي ((امير)) معروف را كه در روسيه يكي از مستشرقين، برنهارد دارن، آن را چاپ كرده است بدست مي آورد، در خانه اش ضبط مي كند. مثل اينكه يكي از دوستانش را از شر دشمن ناحقي امان داده است. هر قدر حس مي كند بيشتر رغبت دارم، بيشتر محفوظ مي دارد. خيلي رقت انگيزند، باعث تاسف است و از اين بابت خشمناك مي شوم كه مي بينم بجاي كمك، مانع كار من شده اند. چون كه من به تو گفته ام تاريخ ادبيات ولايتي را مي نويسم. نه روايت اشعار مثل راوي هايي كه بعضي از شعراي قديم در دربار سلاطين داشتند، يا مثل كساني كه تذكره هاي فارسي و عربي را نوشته اند، بلكه از نقطه نظر مخصوصي كه ديگران نمي توانند به وسيله ي ضبط كتب، اين عمل را از روي آنها بنابه هوس انجام بدهند و اين كار با وجود تازگي كه در نزد من دارد، از تفنن هاي ادبي من است. بايد چيزي باشد كه مرا خسته و ذوق زده نكند. بالعكس من خيلي زود از اين كار كسل شده ام. فقط بعد از اين به طرف آمل نگاه مي كنم. ببينم چه كسي مي آيد و از آن راه چه شعرهاي تازه براي من مي رسد و تا اين اندازه از اين انتظار خود خشنودم. بدون ترديد اين خدمتي است كه براي عموم انجام مي دهي. اين كاغذ رضايت نامه ي من است مثل يك يادگار. فقط بعد از طالب، سرگذشت طالبا و نجما را براي من پيدا خواهي كرد. اشعار اين سرگذشت به زبان دهاتي است. مربوط به معاشقه ي طالب معروف است. دهاتي ها آنها را از بَر دارند. به آهنگ محزون ولايتي مي خوانند.
اين نامه، گلايه ي نيما از دور از دسترس بودن كتابهاي مربوط به مازندران و دغدغه و تلاش او براي آگاهي از ادبيات بومي بود.
نيما در 9 فروردين 1308 به خواهرش ناكتا مي نويسد كه به مشهدسر (بابلسر) رفته است و با همسرش عاليه از ((پيربازار)) عبور مي كند و گمان مي كند كه پيربازار توسط امير پازواري تاسيس شده است.
در دفتر يادداشت هاي روزانه، نيما نشان مي دهد كه علاوه بر امير و طالب در مورد ديگر شعراي تبري سراي به تحقيق مفصل پرداخته است و مي گويد: توجيهي كه عباس اقبال در مجله ي مهر براي حبيب بُندار، نام كرده و از آن توجيه معني را پيدا كرده است، مضحك است. شاعر اخير مازندران (بين امير و رضا خرداد) بندار بوده است. خطه ي بنداركلا در بابل كه سابقاً دهكده اي بود و امروز كه بابل بزرگ شده، به آن چسبيده است، مثل قصاب كلا، به اسم بُندار بوده است. بُندار يعني دارنده ي آب و خاك و زمين و مرز. چه بُن در طبري به معني زير است و به معني زمين و مرز است. يعني مرزبان، يعني ملّاك. بندار ديلمي اسم شاعري است ديلمي در رياض العارفين. بندار رازي اسم شاعري است در المعجم.
لادبن برادر نيماست كه فعاليت هاي سياسي او را آواره از وطن نمود و به كشور شوروي رفت و نيما در مكاتبات خود درخواست ارسال آثار مربوط به مازندران به خصوص اشعار امير پازواري را مي نمايد.
در نامه ي ارسالي از رشت به تاريخ 7 آبان 1308 مي گويد: از تو مي خواهم در كتابخانه هاي قديمي مسكو گردش كني و دو جلد كتاب براي من بدست بياوري كه خيلي به تهيه ي وسيله ي سرگرمي من كمك كرده اي. اول ديوان امير پازواري، دوم تاريخ طبرستان به قلم سيدظهيرالدين مرعشي. هر دو كتاب را برنهارد دارن، مستشرق معروف روسي چاپ كرده است. برنهارد دارن يك سلسله كتاب راجع به مازندران دارد و ديوان امير را به دو زبان نوشته است. متن كتاب، شعرهاي طبري امير است و حاشيه، ترجمه ي آن. نسخه ي آن را در بارفروش ديدم. براي من سوغاتي بهتر از فرستادن اين دو كتاب نيست.
نامه ي بعدي به لادبن در شهر لاهيجان به تاريخ 26 فروردين 1309 نوشته مي شود. در اين نامه هم نيما در ارسال ديوان امير پازواري تاكيد مي كند و پيگيرانه در انتظار ارسال آن است و مي گويد: كار ديگر من در اينجا پيدا كردن بعضي كتاب هاي خطي است. بعضي قسمت هاي تاريخ مازندران را در تحت قلم دارم. اين بود كه سابقاً نوشتم در كتابخانه هاي قديمي مسكو يا لنين گراد از تاليفات مسيو برنهارد دارن، مستشرق معروف روسي براي من چند جلد كتاب پيدا كني. باز هم مي نويسم. بعد هم خواهم نوشت. مخصوصاً ديوان ((امير)) شاعر پازواري ، كه ((دارن)) آن را به فارسي و طبري جمع آوري كرده است. تو مي تواني با اين همراهي، از زحمات من چيزي كم كني. زودتر به من جواب بده.
به ميرزا محمود رئيس محوي، دوست من، عنوان نامه اي ست به تاريخ 29 دي ماه 1308
از شهر لاهيجان كه نشان از تلاش نيما در بررسي و ثبت آثار تبري دارد. او به محوي بارفروشي مي نويسد كه: در اين جا با تاجر معروفي كه كتب خطي بسيار دارد مربوط شده ام. او هم به من همراهي مي كند. اگر يك ديوان طالب آملي داشت، يقين دارم كه طالبِ طالب را به مطلوب مي رسانيد. مخصوصاً وقتي كه مي ديد من از روي اطلاع و با طريقه ي فني و علمي مخصوصي، كه لازمه ي يك نفر نويسنده است، چيز مي نويسم. ولي يك ديوان غزليات از يك شاعر گمنام مازندراني به خط خود آن شاعر، خدا به من داده است كه اگر بخواهم تو را تسلي بدهم، بايد بگويم كه خيلي از ديوان طالب تو بهتر است. اخيراً يك جُنگ خطي نيز از يك نفر خياط به امانت گرفته ام. اين جُنگ را سيداحمد نام لاهيجي به خط خودش نوشته است. نمي شناسم چه كسي است ولي مسافرت بسيار به اطراف كرده. گاهي نيز به عربي شعر گفته است. من از شعرهاي او در كتابچه ام يادداشت كرده ام، ولي ابداُ در شاعري به مرتبه ي فياض، شاعر معروف لاهيجي نمي رسد. حُسن تصادف اينكه به شعراي مازندران هم پرداخته است. در بين ادعيه و قطعات متفرقه از كتب متعدده، از جمله يك رباعي از محوي بارفروش در اوايل اين جُنگ ديدم. اگر همان محوي باشد كه من او را مي شناسم و سوادي از ديوان طالبش در دست ندارم، تناسب مفرطي در بين اين تخلص وجود او يافت مي شود كه تو دوست من! در من محو باشي و من در دفتر ديگران تو را پيدا كنم. بعلاوه يك رباعي از داوري در آنجا ديدم كه اگر به خطا نرفته باشم، اين هم به خط همان محوي نامهربان و بي اعتنا به دنيا است. آيا اين سيداحمد كجا محوي را ديده و در چه زماني، اين نيز چون مربوط به محوي است از نظر من محو است. مثل اينكه همه جا را بارفروش پنداشته است كه اشخاص را مخفي مي دارد و اعتقاد نداشته است به اينكه حقيقت مرد فاضل شاعر، مستور نمي ماند مگر اينكه بشخصه خودمان سبب اختفاي آن را فراهم بياوريم. چون كه بعد از ما معلوم نيست كه حاصل زحمات ما به دست چه اشخاصي مي افتد كه آن را معدوم نسازند. حال اگر بخواهي به بقاي اين قبيل آثار كمك كرده باشي، خواهي دانست چه بايد بكني. ثبات اراده و شور جواني به علاوه ي خميره ي فني و صنعتي چنانكه مي بيني مرا به اين نوع كارها وادار كرده است. كاغذم را به همين مطلب خاتمه مي دهم. در محفل شريف خود كه با دوستان مي نشيني، امشب در بارفروش از من ياد مي كني و قدري نيز در اين موضوع با من هم عقيده مي شوي. مي گويي آن كيف زرد را كه صندوقچه ي قسمتي از آمال من است بياورند از اشعار خودت كه بارها تقاضا كرده ام و از اشعار ديگران به استثناي خاوري (كه كاملاً بدست آورده ام) دستور مي دهي براي من مي نويسند. همين طور به مرور يك سواد كامل از ديوان طالب. راجع به اين يكي مخصوصاً مي داني كه من خيلي علاقه دارم يا اقلاً از تمام رباعيات و قصايد و قطعات او بدون اينكه يك بيت از آن حذف شود، به علت اينكه ممكن است منظور من همان يك بيت باشد. به اين وسيله براي من و جمعيت، سوغاتي خوبي از محضر خود تهيه كرده اي. بعد از اين خودم شخصاً حسابم را با كاتب آن تصفيه خواهم كرد. هم به صرفه ي من است، هم به صرفه ي او.
نيما در ادامه تحقيقات خود در 7 بهمن 1308 نامه اي از شهر لاهيجان براي دوست و همولايتي خود، علي وثوق طالقاني مي نويسد. وي معلم مدرسه ي سياهكل است و نيما در جواب نامه اش مي نويسد: تو مرا خرسند خواهي داشت اگر از دواوين خطي اشعار قدما يا جُنگي راجع به اين موضوع پيدا كني و به من بنويسي. مخصوصاً اگر مربوط به مازندران باشد.
نامه ي ديگري نيز از نيما در دست هست كه به تاريخ شب پنجشنبه 28 فروردين 1309 به نجات زاده، مدير كتابخانه ي بارفروش نوشته شده است و مي گويد كه: من كتابهاي تاريخي خطي و بعضي اشعار راجع به مازندران و جُنگ هاي قديمي را، اعم از اينكه نظم باشند يا نثر، هميشه طالبم.
آخرين نامه ي چاپ شده از نيما در باره ي شعر و ادبيات ولايتي به تاريخ 13 فروردين 1310 از شهر آستارا به برادرش لادبن است و خواسته ي خود را براي سومين بار تكرار مي كند كه: در خصوص كتابي كه سابقاً خواسته بودم (آن كتابي كه مستشرق روسي در حق من نوشته است) باز مي نويسم كه يادآوري كرده باشم.
آقاي جلال بصير كه افتخار آن را داشت تا در مدرسه ي آستارا شاگرد نيما باشد، از خاطرات خــود مي گويد كه: نيما خان گاه گاه شعرهايي به زبان مــازندراني بــراي ما مي خواند و چون ما به زبان مازندراني آشنا نبوديم، خواهش مي كرديم كه ترجمه ي آن را براي ما بخواند. روزي بيتي به لهجه ي مازندراني خواند و بلافاصله به خواهش ما آن را به فارسي ترجمه كرد كه بسيار زيبا بود. تك بيت ترجمه اين بود:
رفتار يار من چو گل آتشين بُوَد من مي روم به آتش، اگر آتش اين بود
شعر قرائت شده توسط نيما يوشيج از امير پازواري مي باشد و اصل آن چنين است
مِه يار گِلِ ديمِ، خوده گل آتشينه من شوُمبِه آتش درون، گر آتش اينه
و اين نشانگر عنايت و علاقه ي نيما به شعرهاي اميري مي باشد.
نيما در مجموعه ي تبري روجا هم با اشاراتي در باره ي امير پازواري، علاقه و همدلي خود را نشان مي دهد و اين درد مشترك را فرياد مي زند.
امير گُنُ مِ دِل حاجي اَر غَم دارنُ نيما گُنُ مِ دِل تِ مــــوتَــــم دارنُ
دُني اگِـــر هِـــــــزار آدم دارنُ جانِ امير، تِ جور مِ جور كَم دارنُ
Amir gono me del hâji ar qam dârno
Nimâ gono me del te mutam dârno
Doni ager hezâr âdam dârno
Jane amir te jur me jur kam dârno
امير مي گويد: دلم براي حاجي غمگين است.
نيما مي گـويد: دلــــــــــم سوگوار توست.
اگـــــــر در دنيا هــــــــــــزار آدم هست
به جان امير سوگند، مانند من و تو كم دارد.
--------
امــــــير گُنُ گــــوهر مِ يار هَستُه
نيما گُـــنُ نامَرد تي خـــــار هَستُه
نامَرد ويمُّ ، مِ روز شويِ تار هَستُه
خوش اينُ نامَردُ، اَدبـــــــار هَستُه
Amir gono gohar me yâr hasto
Nimâ gono nâmard ti xâr hasto
Nâmard vim-mo me ruz šu-ye târ hasto
Xoš ino nâmardo – adbâr hasto
اميرمــي گــــويد: گـــــوهر يــار مــــــــــن است.
نيما مــي گويد: نـامــــــرد دشمن و خـــــار توست.
نامرد را كه مي بينم، روز من مانند شب تار مي شود.
وقتـــــــي نامرد خوشحال مـــي شود، بدبختي است.
تحقيقي كه نيما از مهر ماه سال 1307 در بابل آغاز كرد و اين جستجو تا سال 1310 در آستارا استمرار داشت، به ثبت و ضبط كتابي به نام ((تاريخ ادبيات ولايتي)) منجر شد. متاسفانه بدلايل مختلف اين اثر مفقود شده و تاكنون نشاني از آن بدست نيامده است. اميد است تا با يافتن اين اثر و ديگر آثار اين شاعر بزرگ معاصر، شناخت و شناسايي هرچه بيشتر فرهنگ بومي ميسر شود.
--------------------------------
(ماخذ)
1- يوشيج، نيما- مجموعه كامل اشعار نيما يوشيج، فارسي و طبري- تدوين سيروس طاهباز- چاپ اول – 1370- انتشارات نگاه
2- آل احمد، جلال – نيما چشم جلال بود- چاپ اول – تهران – بهار 1376
3- يوشيج، نيما – ستاره اي در زمين – 1354 – انتشارات توس
4- كنزالاسرار مازندراني – محمدكاظم گل باباپور- 1337 – انتشارات خاقاني
5- نامه هاي نيما يوشيج – به كوشش سيروس طاهباز و با نظارت شراگيم يوشيج – چاپ اول- 1363-نشر آبي
6-برگزيده آثار نيما يوشيج (نثر) بانضمام يادداشت هاي روزانه – انتخاب، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز با نظارت شراگيم يوشيج- چاپ اول – 1369-انتشارات بزرگمهر
7-ميرانصاري علي – اسنادي در باره نيما- چاپ اول-1357-انتشارات سازمان اسناد ملي ايران
8- يوشيج نيما – دنيا خانه ي من است- چاپ دوم – 1352-كتاب زمان
9- اكسر اكبر-گلچرخ-هفته نامه- 16 ارديبهشت 1365
10- روجا- اشعار تبري نيما يوشيج- محمد عظيمي-1381-انتشارات خاور زمين
از دلايل زنده ي اشتياق نيما، اظهارات آقاي رمضان جمشيدي از اهالي گرانقدر يوش است كه از سال 1320 تا 1338 در خدمت نيما يوشيج بوده است و نيما هر گاه به يوش مي رفت، از ايشان مي خواست تا برايش آواز كتولي و اميري بخواند.
مـن از اين دونان شـهرستــان ني ام
خـــاطر پــر درد كــــــوهستاني ام
كــــــز بدي بخت، در شـهر شــــما
روزگــــــاري رفــت و هستم مبتلا
هرسـري با عـالم خاصي خوش است
هر كه را يك چيز خوب و دلكش است
مــــــن خوشم با زنــدگـي كــوهيان
چـونكه عـادت دارم از طـفلي بــــدان
به به از آنجا كه ماواي مـــــــن است
وز سراسر مـــــردم شهر ايمن است
اندر او نــــه شوكتي، نــــــــه زينتي
نـــــــه تقيد، نـــــه فـــريب و حيلتي
بــــــه بـــــه از آن آتـش شبهاي تار
در كنار گـــــــوسفند و كــــــوهسار
همسايه ي نيما، جلال مي گويد: هر سال تابستان به يوش مي رفتند. دسته جمعي. خانه را اجاره مي دادند، يا به كسي مي سپردند و از قند و چاي گرفته تا تره بار و بنشن و دوا درمان و ذخيره ي دود و دم، همه را فراهم مي كردند و راه مي افتادند. درست همچون سفري در سنه جرت مئه. هم ييلاقي بود، هم صرفه جويي مي كردند. اما من مي ديدم كه خود پيرمرد در اين سفرهاي چند ساله به جست و جوي تسلايي مي رفت براي غم غربتي كه در شهر به آن دچار مي شد. نمي دانم خودش مي دانست يا نه، كه اگر به شهر نيامده بود، نيما نشده بود و شايد هنوز گالشي بود سخت جان، كه شايد سالهاي سال عزرائيل را به انتظار مي گذاشت. اما هر سال كه برمي گشتند، مي ديدي كه يوش تابستانه هم دردي از او را دوا نكرده است. پيرمرد تا آخر عمر يك دهاتي غربت زده در جنجال شهر باقي ماند.
و اين توصيفي از حالات و زندگي خاطر پر درد كوهستاني ماست. نامه هاي بجا مانده از نيما در باره ي مازندران بجز مجموعه ي تبري روجا، مربوط به سال هاي 1307 تا 1310 مي باشد. روزگاري كه به همراه همسرش عاليه خانم، در شهر بارفروش ساكن شد و پس از اقامت در لاهيجان و رشت، در سال 1310 به آستارا رفت و معلم شد.
در 20 دي ماه سال 1307 شمسي به سعيد نفيسي مي نويسد كه: تاريخ ادبيات ولايتي را شروع كرده ام و اين معبر جديدي است كه من آن را در مقابل ادبيات جنوب باز مي كنم. البته غير از آنچه ديگران نوشته اند. يك مكتب متمايز ادبي كه تفاوت اقليم و وضع معيشت اهالي، آن را به اين شعراي گمنام داده است. صاف ترين و پاك ترين احساسات را در اين گروه پيدا مي كنيم كه در كلبه هاي چوبين وحشي منزل دارند. گاو مي دوشند و در اطراف جنگل به زراعت مشغولند و در زير ابرهاي دريا، صيد ماهي مي كنند و در شبهاي تاريك در دخمه هاي مهيب جنگل، نيم سوزهاي آتش را به جاي چراغ مشتعل مي دارند. عنصري شوكت پرست و پول دوست است. ديوان يك نفر غريب را پاره مي كند. خاقاني براي اينكه عنصري آلات سفره اش از طلا ساخته شده است، تشويق مي شود. فاريابي ظهير، نه كرسي فلك را پست مي سازد كه يك مرد خودراي كيسه اش را پر كند. ولي يك شاعر دهاتي براي اين كه گرگ، گوساله ي محبوبش را برده است، با كمال تاثر محبوبه اش را تسليت مي دهد. من از اين قبيل شعرها را پيدا مي كنم و به اين طريق در اين كوچه ي خلوت، عمر خود را مي گذرانم. شبها گاهي به شب نشيني فقيرترين و ناتوان ترين اشخاص از قبيل زارعين و ماهي گيرها مي روم. پيش آمد، از روي مساعدت آنها را به من عطا كرده است. مثل اين كه از حوادث سهمگين عبور كرده ام و به انتظار آتيه ي فرح انگيزي هستم، پهلوي آنها مي نشينم. مرا دوست دارند، مخصوصاً وقتي كه مي فهمند من نيز دهاتي هستم. پس از آن براي من ني مي زنند، قصه هاي عاشقانه ي نجما و طالبا و تصنيف ها و آوازهاي دهاتي شان را مي خوانند.
امير پازواري شاعر دهاتي سرزمين نيماست و تسلا گوي محبوبه اش، گوهر
نِماشتِر سَر وِرگ دَكِتِه صحرا رِ بَـــــــوِردِه مِ دِلبَرِ گـــــــــوگِزا رِ
تو غِصًه نَخِر تِه مَسِّ چِشِ بِلارِه تِه سَر كه سِلامِتِه، تِه گوگِزا بِسيارِه
نيما در نامه اي به تاريخ 22 دي ماه 1307 به پرويز ناتل خانلري، اعتراف مي كند كه شاعري را از معلم عشق خود، صفورا آموخته است و از جستجوي خود در باره ي مقام هاي موسيقي مازندران و آيين جشن وسرور مي گويد كه: از ساير جهات هر وقت دلتنگي زيادي در خود حس مي كنم، خود را به نوعي مشغول مي دارم و به مردماني كه به زندگاني ما مي خندند نزديك مي شوم. در حوالي ((آستانه)) پيش پيرمرد زارعي مي روم. اين شخص در وسط باغي از مركبات منزل دارد. براي خودش از ني و گِل، كومه ساخته است. به زبان دهاتي مي خواند. به من قول داده است شعرهاي طالبا را بخواند، من بنويسم. شعرهاي دهاتي است. من آنها را به تاريخ ادبيات ولايتي خود نقل خواهم كرد. جز او آشنايان ديگر هم دارم كه ني مي زنند. به تماشاي دخترهاي دهاتي مي روم كه دست يكديگر را گرفته وحشيانه مي رقصند و طشت مي زنند. با پيرزن هايي هم صحبت مي شوم كه صحبت هاشان مملو است از افسانه هاي دلكش ديو و جن و پري و وقايعي كه براي خودشان شبيه به همين افسانه ها در جنگل ها و راه هاي تاريك روي داده است.
قريب به يك ماه بعد، نيما به تاريخ شب 2 اسفند 1307 به متكان، نماينده ي معارف آمل، پاسخگوي سئوالي مي شود كه: ولي در خصوص آن دو شاعر كه اسم برده بودي: رضوا آملي و بيضاي نوائي. هيچكدام را نمي شناسم. گمان مي برم رضوان از اهالي آمل باشد و آن يكي از اهل نوا. در هر صورت من از شعراي بومي مي نويسم. آملي مقدم است و آنهم نه هر آملي. آملي داريم كه قاطرچي است، بايد شعرهاي او را ببينم خوب است يا نه. پس از آن معين كن در چه زمان بوده است. باقي با خودِ من.
لكن قبلاً يك چيز را يادداشت كنم. بهترين شعراي آمل، طالب است. بايد بگويم بهترين شعراي مازندران. معاصر شاه عباس صفوي. در ضمن عشقبازي هاي خود به هندوستان هم مسافرت كرده است. اين شخص يك ديوان بزرگ دارد مخلوط به غزل و قصيده و رباعي. به سبك خاقاني و ظهير شعر گفته است. خيلي طالبم اگر اين طالب را براي من پيدا كني. رئيس دارد. مرد بسيار فاضل و مقدسي است. خيلي كتابها دارد، ولي به واسطه ي بعضي عادات، تنبل شده است و مي ترسد به من امانت بدهد. در صورتي كه پيش او سابقه ي دزدي هم ندارم و اگر بخواهد سند هم مي دهم. معهذا اين عادت اهالي است. بارها در آن فكر كرده ام. ديگران در اين عادت به مراتب شديدتر از او، براي اينكه جهالت هم به اين عادت آنها ضميمه شده است. وقتي كتابي را از آنها مي خواهند، گمان مي برند آنتيك است و من يك آنتيك خرم. در بارفروش يك نفر هست كه زگيل صورتش را آنتيك مي داند. از اين قرار بارفروش شهر نيست، موزه است مملو از آنتيك. كابلي متولي امام زاده ي ((سلطان محمد طاهر))، تاريخ ديلم را كه در رشت چاپ شده است، آنتيك فرض مي كند. از من بيست تومان مي خواست تا آن كتاب را كه پنج قران ارزش دارد به من از روي لطف امانت بدهد. ديگري با كمالِ عجله، پيش دستي كرد.
اشعار ولايتي ((امير)) معروف را كه در روسيه يكي از مستشرقين، برنهارد دارن، آن را چاپ كرده است بدست مي آورد، در خانه اش ضبط مي كند. مثل اينكه يكي از دوستانش را از شر دشمن ناحقي امان داده است. هر قدر حس مي كند بيشتر رغبت دارم، بيشتر محفوظ مي دارد. خيلي رقت انگيزند، باعث تاسف است و از اين بابت خشمناك مي شوم كه مي بينم بجاي كمك، مانع كار من شده اند. چون كه من به تو گفته ام تاريخ ادبيات ولايتي را مي نويسم. نه روايت اشعار مثل راوي هايي كه بعضي از شعراي قديم در دربار سلاطين داشتند، يا مثل كساني كه تذكره هاي فارسي و عربي را نوشته اند، بلكه از نقطه نظر مخصوصي كه ديگران نمي توانند به وسيله ي ضبط كتب، اين عمل را از روي آنها بنابه هوس انجام بدهند و اين كار با وجود تازگي كه در نزد من دارد، از تفنن هاي ادبي من است. بايد چيزي باشد كه مرا خسته و ذوق زده نكند. بالعكس من خيلي زود از اين كار كسل شده ام. فقط بعد از اين به طرف آمل نگاه مي كنم. ببينم چه كسي مي آيد و از آن راه چه شعرهاي تازه براي من مي رسد و تا اين اندازه از اين انتظار خود خشنودم. بدون ترديد اين خدمتي است كه براي عموم انجام مي دهي. اين كاغذ رضايت نامه ي من است مثل يك يادگار. فقط بعد از طالب، سرگذشت طالبا و نجما را براي من پيدا خواهي كرد. اشعار اين سرگذشت به زبان دهاتي است. مربوط به معاشقه ي طالب معروف است. دهاتي ها آنها را از بَر دارند. به آهنگ محزون ولايتي مي خوانند.
اين نامه، گلايه ي نيما از دور از دسترس بودن كتابهاي مربوط به مازندران و دغدغه و تلاش او براي آگاهي از ادبيات بومي بود.
نيما در 9 فروردين 1308 به خواهرش ناكتا مي نويسد كه به مشهدسر (بابلسر) رفته است و با همسرش عاليه از ((پيربازار)) عبور مي كند و گمان مي كند كه پيربازار توسط امير پازواري تاسيس شده است.
در دفتر يادداشت هاي روزانه، نيما نشان مي دهد كه علاوه بر امير و طالب در مورد ديگر شعراي تبري سراي به تحقيق مفصل پرداخته است و مي گويد: توجيهي كه عباس اقبال در مجله ي مهر براي حبيب بُندار، نام كرده و از آن توجيه معني را پيدا كرده است، مضحك است. شاعر اخير مازندران (بين امير و رضا خرداد) بندار بوده است. خطه ي بنداركلا در بابل كه سابقاً دهكده اي بود و امروز كه بابل بزرگ شده، به آن چسبيده است، مثل قصاب كلا، به اسم بُندار بوده است. بُندار يعني دارنده ي آب و خاك و زمين و مرز. چه بُن در طبري به معني زير است و به معني زمين و مرز است. يعني مرزبان، يعني ملّاك. بندار ديلمي اسم شاعري است ديلمي در رياض العارفين. بندار رازي اسم شاعري است در المعجم.
لادبن برادر نيماست كه فعاليت هاي سياسي او را آواره از وطن نمود و به كشور شوروي رفت و نيما در مكاتبات خود درخواست ارسال آثار مربوط به مازندران به خصوص اشعار امير پازواري را مي نمايد.
در نامه ي ارسالي از رشت به تاريخ 7 آبان 1308 مي گويد: از تو مي خواهم در كتابخانه هاي قديمي مسكو گردش كني و دو جلد كتاب براي من بدست بياوري كه خيلي به تهيه ي وسيله ي سرگرمي من كمك كرده اي. اول ديوان امير پازواري، دوم تاريخ طبرستان به قلم سيدظهيرالدين مرعشي. هر دو كتاب را برنهارد دارن، مستشرق معروف روسي چاپ كرده است. برنهارد دارن يك سلسله كتاب راجع به مازندران دارد و ديوان امير را به دو زبان نوشته است. متن كتاب، شعرهاي طبري امير است و حاشيه، ترجمه ي آن. نسخه ي آن را در بارفروش ديدم. براي من سوغاتي بهتر از فرستادن اين دو كتاب نيست.
نامه ي بعدي به لادبن در شهر لاهيجان به تاريخ 26 فروردين 1309 نوشته مي شود. در اين نامه هم نيما در ارسال ديوان امير پازواري تاكيد مي كند و پيگيرانه در انتظار ارسال آن است و مي گويد: كار ديگر من در اينجا پيدا كردن بعضي كتاب هاي خطي است. بعضي قسمت هاي تاريخ مازندران را در تحت قلم دارم. اين بود كه سابقاً نوشتم در كتابخانه هاي قديمي مسكو يا لنين گراد از تاليفات مسيو برنهارد دارن، مستشرق معروف روسي براي من چند جلد كتاب پيدا كني. باز هم مي نويسم. بعد هم خواهم نوشت. مخصوصاً ديوان ((امير)) شاعر پازواري ، كه ((دارن)) آن را به فارسي و طبري جمع آوري كرده است. تو مي تواني با اين همراهي، از زحمات من چيزي كم كني. زودتر به من جواب بده.
به ميرزا محمود رئيس محوي، دوست من، عنوان نامه اي ست به تاريخ 29 دي ماه 1308
از شهر لاهيجان كه نشان از تلاش نيما در بررسي و ثبت آثار تبري دارد. او به محوي بارفروشي مي نويسد كه: در اين جا با تاجر معروفي كه كتب خطي بسيار دارد مربوط شده ام. او هم به من همراهي مي كند. اگر يك ديوان طالب آملي داشت، يقين دارم كه طالبِ طالب را به مطلوب مي رسانيد. مخصوصاً وقتي كه مي ديد من از روي اطلاع و با طريقه ي فني و علمي مخصوصي، كه لازمه ي يك نفر نويسنده است، چيز مي نويسم. ولي يك ديوان غزليات از يك شاعر گمنام مازندراني به خط خود آن شاعر، خدا به من داده است كه اگر بخواهم تو را تسلي بدهم، بايد بگويم كه خيلي از ديوان طالب تو بهتر است. اخيراً يك جُنگ خطي نيز از يك نفر خياط به امانت گرفته ام. اين جُنگ را سيداحمد نام لاهيجي به خط خودش نوشته است. نمي شناسم چه كسي است ولي مسافرت بسيار به اطراف كرده. گاهي نيز به عربي شعر گفته است. من از شعرهاي او در كتابچه ام يادداشت كرده ام، ولي ابداُ در شاعري به مرتبه ي فياض، شاعر معروف لاهيجي نمي رسد. حُسن تصادف اينكه به شعراي مازندران هم پرداخته است. در بين ادعيه و قطعات متفرقه از كتب متعدده، از جمله يك رباعي از محوي بارفروش در اوايل اين جُنگ ديدم. اگر همان محوي باشد كه من او را مي شناسم و سوادي از ديوان طالبش در دست ندارم، تناسب مفرطي در بين اين تخلص وجود او يافت مي شود كه تو دوست من! در من محو باشي و من در دفتر ديگران تو را پيدا كنم. بعلاوه يك رباعي از داوري در آنجا ديدم كه اگر به خطا نرفته باشم، اين هم به خط همان محوي نامهربان و بي اعتنا به دنيا است. آيا اين سيداحمد كجا محوي را ديده و در چه زماني، اين نيز چون مربوط به محوي است از نظر من محو است. مثل اينكه همه جا را بارفروش پنداشته است كه اشخاص را مخفي مي دارد و اعتقاد نداشته است به اينكه حقيقت مرد فاضل شاعر، مستور نمي ماند مگر اينكه بشخصه خودمان سبب اختفاي آن را فراهم بياوريم. چون كه بعد از ما معلوم نيست كه حاصل زحمات ما به دست چه اشخاصي مي افتد كه آن را معدوم نسازند. حال اگر بخواهي به بقاي اين قبيل آثار كمك كرده باشي، خواهي دانست چه بايد بكني. ثبات اراده و شور جواني به علاوه ي خميره ي فني و صنعتي چنانكه مي بيني مرا به اين نوع كارها وادار كرده است. كاغذم را به همين مطلب خاتمه مي دهم. در محفل شريف خود كه با دوستان مي نشيني، امشب در بارفروش از من ياد مي كني و قدري نيز در اين موضوع با من هم عقيده مي شوي. مي گويي آن كيف زرد را كه صندوقچه ي قسمتي از آمال من است بياورند از اشعار خودت كه بارها تقاضا كرده ام و از اشعار ديگران به استثناي خاوري (كه كاملاً بدست آورده ام) دستور مي دهي براي من مي نويسند. همين طور به مرور يك سواد كامل از ديوان طالب. راجع به اين يكي مخصوصاً مي داني كه من خيلي علاقه دارم يا اقلاً از تمام رباعيات و قصايد و قطعات او بدون اينكه يك بيت از آن حذف شود، به علت اينكه ممكن است منظور من همان يك بيت باشد. به اين وسيله براي من و جمعيت، سوغاتي خوبي از محضر خود تهيه كرده اي. بعد از اين خودم شخصاً حسابم را با كاتب آن تصفيه خواهم كرد. هم به صرفه ي من است، هم به صرفه ي او.
نيما در ادامه تحقيقات خود در 7 بهمن 1308 نامه اي از شهر لاهيجان براي دوست و همولايتي خود، علي وثوق طالقاني مي نويسد. وي معلم مدرسه ي سياهكل است و نيما در جواب نامه اش مي نويسد: تو مرا خرسند خواهي داشت اگر از دواوين خطي اشعار قدما يا جُنگي راجع به اين موضوع پيدا كني و به من بنويسي. مخصوصاً اگر مربوط به مازندران باشد.
نامه ي ديگري نيز از نيما در دست هست كه به تاريخ شب پنجشنبه 28 فروردين 1309 به نجات زاده، مدير كتابخانه ي بارفروش نوشته شده است و مي گويد كه: من كتابهاي تاريخي خطي و بعضي اشعار راجع به مازندران و جُنگ هاي قديمي را، اعم از اينكه نظم باشند يا نثر، هميشه طالبم.
آخرين نامه ي چاپ شده از نيما در باره ي شعر و ادبيات ولايتي به تاريخ 13 فروردين 1310 از شهر آستارا به برادرش لادبن است و خواسته ي خود را براي سومين بار تكرار مي كند كه: در خصوص كتابي كه سابقاً خواسته بودم (آن كتابي كه مستشرق روسي در حق من نوشته است) باز مي نويسم كه يادآوري كرده باشم.
آقاي جلال بصير كه افتخار آن را داشت تا در مدرسه ي آستارا شاگرد نيما باشد، از خاطرات خــود مي گويد كه: نيما خان گاه گاه شعرهايي به زبان مــازندراني بــراي ما مي خواند و چون ما به زبان مازندراني آشنا نبوديم، خواهش مي كرديم كه ترجمه ي آن را براي ما بخواند. روزي بيتي به لهجه ي مازندراني خواند و بلافاصله به خواهش ما آن را به فارسي ترجمه كرد كه بسيار زيبا بود. تك بيت ترجمه اين بود:
رفتار يار من چو گل آتشين بُوَد من مي روم به آتش، اگر آتش اين بود
شعر قرائت شده توسط نيما يوشيج از امير پازواري مي باشد و اصل آن چنين است
مِه يار گِلِ ديمِ، خوده گل آتشينه من شوُمبِه آتش درون، گر آتش اينه
و اين نشانگر عنايت و علاقه ي نيما به شعرهاي اميري مي باشد.
نيما در مجموعه ي تبري روجا هم با اشاراتي در باره ي امير پازواري، علاقه و همدلي خود را نشان مي دهد و اين درد مشترك را فرياد مي زند.
امير گُنُ مِ دِل حاجي اَر غَم دارنُ نيما گُنُ مِ دِل تِ مــــوتَــــم دارنُ
دُني اگِـــر هِـــــــزار آدم دارنُ جانِ امير، تِ جور مِ جور كَم دارنُ
Amir gono me del hâji ar qam dârno
Nimâ gono me del te mutam dârno
Doni ager hezâr âdam dârno
Jane amir te jur me jur kam dârno
امير مي گويد: دلم براي حاجي غمگين است.
نيما مي گـويد: دلــــــــــم سوگوار توست.
اگـــــــر در دنيا هــــــــــــزار آدم هست
به جان امير سوگند، مانند من و تو كم دارد.
--------
امــــــير گُنُ گــــوهر مِ يار هَستُه
نيما گُـــنُ نامَرد تي خـــــار هَستُه
نامَرد ويمُّ ، مِ روز شويِ تار هَستُه
خوش اينُ نامَردُ، اَدبـــــــار هَستُه
Amir gono gohar me yâr hasto
Nimâ gono nâmard ti xâr hasto
Nâmard vim-mo me ruz šu-ye târ hasto
Xoš ino nâmardo – adbâr hasto
اميرمــي گــــويد: گـــــوهر يــار مــــــــــن است.
نيما مــي گويد: نـامــــــرد دشمن و خـــــار توست.
نامرد را كه مي بينم، روز من مانند شب تار مي شود.
وقتـــــــي نامرد خوشحال مـــي شود، بدبختي است.
تحقيقي كه نيما از مهر ماه سال 1307 در بابل آغاز كرد و اين جستجو تا سال 1310 در آستارا استمرار داشت، به ثبت و ضبط كتابي به نام ((تاريخ ادبيات ولايتي)) منجر شد. متاسفانه بدلايل مختلف اين اثر مفقود شده و تاكنون نشاني از آن بدست نيامده است. اميد است تا با يافتن اين اثر و ديگر آثار اين شاعر بزرگ معاصر، شناخت و شناسايي هرچه بيشتر فرهنگ بومي ميسر شود.
--------------------------------
(ماخذ)
1- يوشيج، نيما- مجموعه كامل اشعار نيما يوشيج، فارسي و طبري- تدوين سيروس طاهباز- چاپ اول – 1370- انتشارات نگاه
2- آل احمد، جلال – نيما چشم جلال بود- چاپ اول – تهران – بهار 1376
3- يوشيج، نيما – ستاره اي در زمين – 1354 – انتشارات توس
4- كنزالاسرار مازندراني – محمدكاظم گل باباپور- 1337 – انتشارات خاقاني
5- نامه هاي نيما يوشيج – به كوشش سيروس طاهباز و با نظارت شراگيم يوشيج – چاپ اول- 1363-نشر آبي
6-برگزيده آثار نيما يوشيج (نثر) بانضمام يادداشت هاي روزانه – انتخاب، نسخه برداري و تدوين سيروس طاهباز با نظارت شراگيم يوشيج- چاپ اول – 1369-انتشارات بزرگمهر
7-ميرانصاري علي – اسنادي در باره نيما- چاپ اول-1357-انتشارات سازمان اسناد ملي ايران
8- يوشيج نيما – دنيا خانه ي من است- چاپ دوم – 1352-كتاب زمان
9- اكسر اكبر-گلچرخ-هفته نامه- 16 ارديبهشت 1365
10- روجا- اشعار تبري نيما يوشيج- محمد عظيمي-1381-انتشارات خاور زمين


